میگن معلمی شغل انبیاست!!!

دسته: مقالات
یک دیدگاه
چهارشنبه - ۲۳ آبان ۱۳۹۷

درست میگن…معلم بودن ینی جرعه جرعه ی هنر و علم و دانش رو بدون هیچ چشم داشتی به پای نهال های کوچک بریزی…معلم بودن ینی باغبون باشی…ی باغبونٍ فداکار…
ولی خب تو جامعه ی امروز…تو این زمونه…تو این روزای خاکستری سخته که معلم باشی…
سخته که هم معلم باشی هم پدر…
سخته که هم معلم باشی هم مادر…
هم معلم باشیو هم همسر…
سخته که با معلم بودن پشتو پناهه خانوادت باشی…
سخته که با معلم بودن خرجو مخارج ی زندگی رو به عهده داشته باشی…
میخوام براتون ی داستان تعریف کنم…
داستانٍ ی باغبون…ی باغبونٍ فداکار…
از همین مرز و بوم…از همین دیار…
باغبونٍ داستانمون امروز ناراحت بود…دلگیر بود…تو دلش ی کوهٍ بزرگ ٍ غُصه جا خوش کرده بود…
صداش بغض داشت…تو گلوش ی سیبٍ بزرگ بود که نه میتونست قورتش بده نه میتونست به راحتی بندازتش بیرون…
وقتی حرف میزد ابر های چشماش باروًر میشدن…ولی غرورش اجازه ی باریدن بهشون نمیداد…
باغبونٍ داستانٍ من ی همسر بود…ی مادر…
معلمی که باید هم برای بچه های خودش مادری کنه هم برای دانش آموزهاش…
باغبونی که دلسوزانه نه تنها وظایفی که بهش ابلاغ شده رو انجام میده بلکه از دلو جونش مایه میذاره برای نهال هایی که امانت بدستش سپردن…آخه دوست داره به ثمر نشستن اونارو ببینه…دوست داره ببینه اونا موفق میشن…میدرخشن…
دوست داره اونا بتونن آینده ی روشنی داشته باشن…
معلمی کارٍ سختیه ولی شغل انبیاست…
باغبونٍ داستانٍ من تو این آشفته بازار این روزا فقط ۶۰۰تومن حقوق میگیره…
حالا حساب کنین با این حقوق کم باید خرج ی خانواده رو بده…باید اجاره خونه بده…باید…
اگه بچه هاش خدایی نکرده مریض بشن باید چیکار کنه???
حتما میگین بیمه داره!!!
بیمه بهشون فقط ۲۱ روز در ماه تعلق میگیره…اونم فقط برای ۹ ماهی که تدریس میکنن…تابستونارو باید آزاد بیمه کنن…اونم با حقوقٍ ۶۰۰ تومن!!!
باغبونی که من دارم ازش حرف میزنم تو ی جایی کار میکنه که اونجا پیروز بودن ی امیدٍ…ی آرزو ی دوره…
نهال های اونجا خیلی ضعیفن…خیلی کوچیکن…
برخی خانواده هاشون از پسٍ هزینه های تحصیل بچه ها بر نمیان…
وقتی میگم باغبون ها دلسوزن واسه اینه که مدیر مدرسه و معلم ها با همون حقوقٍ کمی که میگیرن برای بچه ها کیفو کفش و دفترو کتابو لباس تهیه میکنن!!!
خیلی باید دلت صاف باشه!!!قلبت روشن باشه!!!دستات بخشنده و روحت بزرگ باشه که بی هیچ چشم داشتی از خودت بزنی و فداکاری کنی برای رشد نهال های کوچیک…
مدیر و معلم های داستانٍ من از خودشون شروع کردن…امید دارن که این از خودگذشتگی رو به بقیه هم یاد بدن…
آدمایٍ داستان من پشت میزهاشون نمیشیننو حقوق زیاد بگیرنو بچه هاشونو بفرستن مدرسه های خصوصیو غیرانتفاعی…اونا بچه هاشون رو با بهترین برند های لباسو کیفو کفش راهیٍ مدرسه های مجلل نمیکنن…اونا برای بچه هاشون راحت ترین سرویس های مدرسه رو نمیگیرن… اونا چشماشونو روی حقیقت نمیبندن…اونا بچه هایی رو میبینن که تو سرما و یخ بندون با پای پیاده و کفشای پاره میان مدرسه…اونا بچه هایی رو میبینن که پدراشون با موتور از اون سره شهر مجبورن واسه اینکه خرج مدرسه های خوب رو ندارن بیارن این سره شهر به امیدٍ پیروزی!!!
اونا کنار این بچه ها کنار خانواده هاشون زندگی میکنن…اونارو درک میکنن…
حالا بیایمو فراتراز آدمای این داستان رو ببینیم…تو این دنیایی که هممون غرق تو فضای مجازی شدیم…تو اینستاگرامو تلگرامو تویبترو فیسبوکو هزااااارتا صفحه ی ارتباطیه دیگه هر روز شاهد چند تا پست و عکس هستیم که محتواشون عکس ی پیرمرده روستاییٍ که نوه هاشو مجبوره از رودخونه ی بزرگی که فاصله ی خونه و مدرسه هست رد کنه!!!یا عکسٍ بچه هایی رو میبینیم که مدرسه و کلاسشون خلاصه میشه به ی زیلو زیر ی درخت وسط کویر،سرد باشه،برف باشه،گرم باشه،آفتاب باشه،اونا همین ی راهو دارن برای درس خوندن…
بعضیا یکم خوش شانس ترن!!!ی سقف و چهارتا دیوار به اسم کلاس بالا سرشون هست…ولی تو سرما یا با ی بخاری گرم میشن ک آخرش تبدیل میشه به آتیشو بغلشون میکنه!!!یا تو گرما با ی پنکه سقفی خنک میشن ک بعضا بخاطره رعایت نکردن نکات ایمنی پرت میشه رو سرشونو …
چی به روزمون اومده???چیشد که سهم ما از اینهمه عکس فقط شد لایک کردن!!!فقط شد پست کردن واسه اینکه دنبال کننده هامونو بالا ببریم!!!دلامون کجا خودشونو سرگرم کردن???چشمامون به نوره خیره کننده ی چی ذُل زدن???
عقلمون مبهوت چی شد???
دستامون چرا کوتاه شد???
پاهامون چرا به زمین چسبید???
چرا فقط به فکر آسایش و رفاهه خودمونیم???چرا بقیه برامون مهم نیستن???اگه منٍ نوعی به جایی رسیدم حتما خواستٍ خدا بوده…

خدا میخواسته پناهی باشیم واسه اونایی که نیازمندن…خدا میخواسته دستی باشیم واسه گرفتن و کمک کردن بهشون…خدا میخواسته اونا از چشم ما از قلب ما از دستامون از قدم هامون خدا رو حس کنن!!!
بیخبری اونم واسه کسایی که مردم بهشون اعتماد کردن خیلی بده…
به امید روزی که همه ی نهال هامون به ثمر بشینه و همه ی باغبونامون تنشون سالم باشه و دلشون شاد…

پورمنش


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲۱۴
برچسب ها:
دیدگاه ها
ناشناس چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷ - ۵:۵۷ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

اری معلمی شغل انبیاست وچه زیبا ولذت بخش است تدریس به کودکان سرزمینم..هرگاه لبخند کودکان کلاس را میبیننم چشمان من بارانی میشود ودلم نا ارام با خود میگویم چه در پیش رو دارندوقضای روزگار چه برایشان خواهد نوشت…دریغ از ان که خودوهمکارانم نیز اینده ای نداریم اینده که هیچ اسایش امروز را هم نداریم ،حقوقی اول ماه درکار نیست ،بیمه کامل نیست ،دلمان گرم نیست،حامی نداریم و…‌‌‌‌…..
اما همه‌ی این ها به کنار لبخند کودکان کلاسم هست،ارزوهای رنگی ان هاهست،دنیای کودکانه ی ان ها هست و من سجده ی شکر میکنم که این روز ها معلم هستم …