به راستی! امیر وجود ما کیست؟ (1)

دسته: فرهنگی، هنری، مذهبی
۵ دیدگاه
یکشنبه - ۷ آبان ۱۳۹۱

دربان نمی دانست با چه رویی جواب ارباب خود را به مراجعه کنندگان بدهد. پشت در خانه جمعی مشتاقانه به انتظار دیدار ایستاده بودند. از اتاق که بیرون آمد پاهایش یارای رفتن به سمت در را نداشت.این فاصله کوتاه را خدا می داند چگونه پشت سر گذاشت و چه فکرهایی که به ذهنش خطور نکرد!
-چرا امام اینگونه جواب می دهند؟مگر یک ملاقات چقدر وقت می برد؟ هرکسی دیگر جای ارباب من بود حتماً اجازه ورود داده بود و هر کسی دیگر جای آنها بود بعد از این همه جواب منفی شنیدن، می رفتند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نمی کردند. نزدیک 2ماه است هر روز کارم این شده است .از مراجعه کنندگان درخواست و اصرار برای ملاقات؛ و از ارباب من پاسخ منفی! در را آهسته آهسته باز کرد تا بتواند خودش را برای نگاه های منتظر و سنگین آنها آماده کند. فرصت هیچ کلامی را به او ندادند.
– چه شد؟جواب چه بود؟آیا این دفعه توانستی جواب مثبت را از اماممان بگیری؟
– متأسفم.واقعاً شرمنده شما هستم.برای شما و نه حتی برای خودم جوابی ندارم.
– گفتید که ما جمعی از شیعیان امیرالمومنین هستیم؟یادآور شدید که ما همانهایی هستیم که نه یک روز ،نه دو روز بلکه بیش از پنجاه روز است که می آییم تا فقط با اماممان دیداری داشته باشیم و باز جواب منفی می گیریم .آخر این انصاف است؟
– به خدا قسم! هر آنچه گفتید کاملتر و واضحتر به اربابم گفتم ولی امام می فرمایند: من کار دارم. آنها را باز گردان. دیگر چه کنم و چه بگویم که مأمورم و معذور.
یکی از بین جمعیت گفت : باشد.می رویم . ولی باز می گردیم. یقیناً حکمتی در کار است که تا آن را نیابیم دست برنمی داریم. می رویم تا باشد فردا امام رخصت دیدار دهند.
– انشاءا… ، در پناه خدا . تا فردا !
از اولین درخواست شصت روز گذشت. امام رضا(علیه السلام) به دربان فرمودند : به آنها اجازه ورود بده.
انگار بار سنگینی که هر روز سنگین تر از روز قبل می شد را از دوش دربان برداشته باشند. خوشحال و چون تیری از کمان رها شده خود را به در خانه رساند : امام اجازه فرمودند.به حضورشان مشرف شوید.
لحظاتی گذشت. جمعیت ابتدای در ورودی سالن ایستاده اند.ملاقات حاصل شده و شعله های اشتیاق دیدار فرزند رسول خدا(ص) فروکش نموده . اما سؤالی هنوز ذهن جمعیت حاضر را پریشان کرده است.چرا؟
کسی جرأت سؤال نداشت و اما امام (ع) خود فرمودند : اين آيه را بخوانيد” آنچه از رنج مصائب به شما مي رسد همه از اعمال زشت شماست در صورتي كه خدا خيلي از اعمال بد را عفو مي كند.” صدای امام بالا گرفت : واي برشما! شيعه اميرالمؤمنين(ع) افرادي چون امام حسن و امام حسين(ع)، ابوذر، سلمان، مقداد، عمار و محمد بن ابي بكر هستند؛ كه با هيچ يك از فرمان هاي خدا مخالفت نكرده اند و نيز هيچ كدام از محرمات او را انجام نداده اند. شما هم مي گوييد ما هم از شيعيان آن حضرت هستيم در حالي كه در بيشتر اعمال مخالف او هستيد و در بسياري از واجبات كوتاهي مي كنيد. حقوق برادران ديني را سبك و كوچك مي شماريد و جايي كه مورد تقيه نيست، تقيه مي كنيد ولي در مواردي كه چاره اي جز تقيه نيست اين وظيفه بزرگ را انجام نمي دهيد. اگر به جاي ادّعاي تشيع مي گفتيد از وابستگان و دوستان آن حضرت هستيم ؛ دوستان او را دوست و دشمنان او را دشمن مي داريم من ادّعاي شما را تكذيب نمي كردم و مي پذيرفتم.
نفس ها در سینه حبس شده بود . سنگینی معیار تشیع در کلام امام رضا(ع) نگاه ها را به زیر افکنده بود. جواب سؤالشان را چه خوب گرفته بودند. تنها عکس العمل جمعیتی که در محضر امام حضور داشتند، عرق شرمی بود که بر پیشانی شان نشسته بود.
امام علی بن موسی الرضا(ع) ادامه دادند : شما مقام بلندي را ادعا كرديد كه اگر كردار شما اين گفته را تصديق نكند؛ هلاك و نابود شده ايد، مگر اينكه خدا با رحمت خويش تدارك فرمايد. انگار منتتظر بودند امام بفرمایند مگر خداوند با رحمتش با شما رفتار کند ؛ شنیده شد یکی از بین جمع می گوید : اي پسر پيامبر! ما از خدا طلب آمرزش مي كنيم و از اين گفته بيجا به سوي خدا توبه مي كنيم و همچنان كه مولايمان به ما آموخت؛ مي گوييم: ما دوستان شما و دوستان دوستان شما و دشمن دشمنان شما هستيم.
لبخند بر لبان مبارک امام الرئوف نشست . با لحنی که یک دوست رفیقانش را خطاب قرار می دهد فرمودند: خوش آمديد اي برادران و اي دوستان من. بالاتر بياييد؛ بالا بياييد؛ بالا بياييد.
نگاه های به زیر افتاده کم کم بالا آمد و خورشید وجود امام را این بار با معرفتی بیشتر به نظاره نشست . با هر دعوت امام، جمعیت نزدیک و نزدیک تر می شدند.
-بالاتر بياييد؛ بالا بياييد.
آنقدر نزدیک که امام رضا (ع) آنها را در آغوش خویش جای دادند.
(برگرفته از روایتی از تفسيرإمام‏عسکري ص313 / احتجاج ج2 ص440)

محمد حسین فیاض


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲
برچسب ها:
دیدگاه ها
حاجي یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۵ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

جالب بود سعي كنيد مستدام باشد

ناشناس یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ - ۱۲:۵۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

مختصر بنويسيد كه همه بخوانند

رضا دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱ - ۸:۳۲ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

لطفا حکایت برای مسئولین هم بنویسید بیشتر مصداق دارد

محمد سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۰ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

تشكر از اين روايت داستانگونه يا داستان روايت گونه تان

حسینی چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ - ۸:۴۲ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

چشممان به تمثال دوست روشن شد و با تحفه ای که آوردید روشنتر