عبرتخانه (۲۴) چکامه ای تازه یافت شده از وحشی بافقی خطاب به مسوولین

دسته: مقالات
یک دیدگاه
دوشنبه - ۱۶ تیر ۱۳۹۹

مرحوم احمد آقا خمینی پس از درگذشت امام (ره) خیلی دلتنگ پدر شده بود تا اینکه شبی خوابشان را می بیند.از پدر می پرسد حالتون چطوره و چه خبرا؟مرحوم امام می گویند : احمد! اینجا خیلی سخته، همه چی را حسابرسی می کنن حتی دستی تکان داده باشی ثبت و ضبط شده و بابتش حساب گرفته می شود و در همان حال ، امام دستشان را همانند دیدارهای مردمیشان تکان می دهند و می گویند احمد! مواظب باش خیلی سخته….مرحوم امام بی شک یکی از اولیاالله زمانه بود که حتی از دوران جوانی از مکروهات هم پرهیز می نمود اما بابت دست هایی که صرفا برای ابراز احساسات هوادارنش تکان داده بود مورد بازخواست بارگاه اللهی قرار می گیرد ولی دست هایی که با رقص قلمشان میلیاردها تومن اموال عمومی را به ناحق جابجا کردند و یا میلیون هامترمربع مرزهای جغرافیای زندگی و درآمد شهری ده ها هزار مردم یک شهرستان را جابجا کردند و ظاهرا با چراغ خاموش از پیچ و خم قوانین کشوری هم عبور کرده اند چگونه باید پاسخگوی انگشتان قلم بدستشان باشند خدا می داند….

بدبختی چنین مسوولانی وقتی دو چندان می شود که وقتی به قبر سرازیرشان می کنند یک میلی متر از خاک و خشت های به یغما رفته را نمی توانند همراهشان ببرند و حتما در پاسخ به دادگاه عدل اللهی خواهند گفت برای خوش خدمتی به فلان کس یا به خاطر همشهریانم چنین و چنان کردم و حالا هیچ کدامشان نیستند تا مرا از گرز های آتشین مردمی که حقشان به تاراج رفته نجات دهند!

چه بد معامله دو سر باختی است که دنیا و آخرتت را با خط بطلان بر مرزهای قانونی شهرستان بر باد دهی تا درصدد دلخوشی هم شهریان یا بالادستی هایت برایی و همان لحظه نفرت و نفرین هزاران نفر مردم به ستم رفته را برای خودت بخری!.مطمئنا مسوولی که قلم بر روی واژه زیبای عدالت و قانون بکشد ولو اینکه در این روزگار در امان باشد همان که وارد گودال قبرش کردند از ترکتازی های ستم رفتگان در امان نخواهد بود.

مسوولین عزیز استان و شهرستان زیبنده نیست برای دلخوشی چند نفر آخرتتان را بر باد دهید .این صندلی های رنگ و وارنگ در چشم برهم زدنی از شما گرفته خواهد شد ولی چنانچه خاری در چشم و دل مردم کرده باشید زهر درد آلودش تا ابد همراهتان خواهد بود.

به یاد بیاورید مسوولی را که پس از ظلم چندین ساله اش بر مردم شجاع بافق ، هنگامی که پس از سال ها پرده ها بر افتاد و نفرت مردم را دید در بستر بیماریش پیام احترام و امتنان به مردم بافق داد اما نمی دانست که مردمی که از جوهر کثیف قلمش آزرده و ستم دیده اند چونان عقابی بلند پرواز و آزاده منتظرند تا سر بر لحد گزارد تا در جایی که دیگر پارتی های جناحی و محله ای، ماله کش خیانت هایش نیستند او را آماج ترکش های عدالتخواهانه و تبرهای ظلم ستیزانه شان قرار دهند و روانه جهنمش نمایند تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

آفتاب حقایق هیچگاه برای همیشه پشت ابر جهالت و مخفی کاری نمی ماند و روزی برون افتاده و همانند بسیاری از بسته های حقوقی روی میز رسیدگی قوه مقتدر قضایی جمهوری اسلامی ایران قرار خواهد گرفت و چناچه اجحاف یا تظلمی صورت گرفته باشد حق به حق دار خواهد رسید اما آتش نفرت و نفرین مردم ولایی بافق تا همیشه دامنگیرشان خواهد بود.

مرزهای شهرستان همانند دیوار خانه شهرنشینان باید مصون و محفوظ و قابل احترام باشند نه آنکه به بادی بلرزد و به آمد ورفت مسوولی بلغزد.قطعا و حتما هیچ مسوولی ملکوتی تر ، قدرتمند تر و پاکیزه تراز مرحوم امام نبوده و نیست و او سرآمد بسیاری از ملکوتیان آسمان بود ولی گریزی از پس دادن حساب نداشت ، پس به خود آییم و آخرتمان را فدای خوشنودی چند نفر نکنیم وگرنه روسیاهی بر زغال خواهد ماند……چه زود یا دیر….نمی دانم چرادر روز مرگ منصوری در رومانی، قصیده غرا و پرمغز زیر را در نسخه ای خطی از دیوان مولای جان،مرحوم وحشی بافقی دیدم که ظاهرا در دیوانش موجود نیست و انگار برای بعض جریانات اخیر سروده و دست روزگار آنرا تا کنون رو نکرده بود، باشد که تذکاری برای همه ما باشد:

هر که زاد از مـــــــادر ایام مرد ای بسا خودکام،کو ناکام مرد
ای بسا مرغی که سیل دانه کرد با وجود زیـــرکی دردام مرد
این همان دیریست کز دوران او جم فنا گردید و پیر جام مرد
این صلای عام،خاص وعام چیست وقت چون شد،خاص مردوعام مرد
رفته رفته شیخ رفت وشاب رفت پخته پخته،پخته مرد وخام رفت
خواجه طرح انداخت بستان ارم خواست تاگیرد درو آرام مرد
آنکه می شد از دعا درهم نماند وانکه دادی چرخ را دشنام مرد
گشت پر پیمانه هر کس بدور شیخ مرد و رند درد آشام مرد
آنکه از او بار عمری می گریخت یوسف اقبال چون شد رام مرد
صدگل زرین کمر بر باد رفت صدهزاران سرو سیم اندام مرد
آنکه بود او پــــــادشاه نیمروز همچو شمع صبحدم در شام مرد
آنکه طوف دیر کردی بار،بست وانــکه بستی در حرم احرام مرد
خاک شد بهرام و گورش هم نماند کاش مردی گور،چون بهرام مرد
جان نبرد ازهول این وادی کسی ای بسا هردل که در هرکام مرد
ناگهان چون گرم شد هنگامه ای صاحب هنگامه بیهنگام مرد(معرکه)
آنکه ازاول بگلشن زیستی آخـــر اندر گلخن حمام مرد
آنکه در آغاز صد محنت کشید راحتی نادیده در انجام مرد
ای بسا رزاق ارزق پیرهن(آبی) کرجفای چرخ ارزق فام مرد
بااجل کس را مجال جنگ نیست رستم دستان نماند وسام مرد!
ای بسا مومن که بی ایمان گذشت ای بسا کافر که بااسلام مرد
جهد کن تـــــازنده ماند نام تو مرد وحشی آنکه اورا نام مرد!

سید محمد میرسلیمانی بافقی تیرماه۹۹


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲۱۸
برچسب ها:
دیدگاه ها
محمد هادی سمتی این نظر توسط مدیر ارسال شده است. دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹ - ۱۲:۳۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام
ان شاءالله هرکسی که مسئولیت دارد (در هر لباس و جایگاهی که هست) ،به این بیاندیشد که فرجام انسان در قبر و قیامت است و هیچ کسی حق ندارد به خاطر حفظ جایگاه خودش مردم را در خواب نگاه دارد.
ان الله قاصم الجبارین