امروز خجالت کشیدم از …

دسته: مقالات
۳ دیدگاه
چهارشنبه - ۱۱ فروردین ۱۴۰۰

آمدیم نرماشیر تا مثلا خدمتی کرده باشیم به هموطنان عزیزمان.
غافل از اینکه اینجا دیار کریمان است. مهمانت می کنند به جرعه ی آب یا استکانی چای،
رفتارشان کریمانه است و این همه چیزی است که در خانه شان هست، که آن را مشتاقانه مقابلت می گذارند.
به اصرار می خواهند که بر روی فرش خانه شان که قسمتی از روفرشی پاره ای است یا پتوی رنگ و رو رفته ای است، بنشینی. چنان با محبت نگاهت می کنن که خجالت می کشی و آب می شوی از همه لحظات غفلتت.
غفلت از اینکه جایی از میهنت آب لوله کشی برای نوشیدن ندارن، سقفی مطمئن بالای سرشان نیست و کل موجودی یخچالشان چند نان و چند ظرف آب است.
همان بهتر که برق نداشته باشد خانه ات. دیگر دخترت بهانه تلویزیون نمی گیرد، تا مجبور باشی غصه نداشتن آن را هم بخوری. دیگر خجالت نداشتن یخچال یا طبقات خالی یخچالت را نمی کشی.
کاش خانه بدون دیوار و حصارت( اتاقک ۹ متری) لااقل دستشویی داشت تا مجبور نباشد دخترکت برای دستشویی به خانه همسایه برود.
امروز خجالت کشیدم از دختر ۱۱ ساله ای که با کمک برادر کوچکترش، چوب های خرما را به عنوان دیوار خانه شان نصب می کرد و همزمان از مادرش هم پرستاری می کرد.
امروز خجالت کشیدم از طبقات خالی یخچال مادری با ۳ کودک در نگین شهر کرمان. یخچالی که از برق هم کشیده بودنش، چرا که وقتی خالی است، برای چه روشن باشد.
خجالت کشیدم از یادآوری طبقات پر از خوارکی یخچال و فریزر خانه خودمان.
خجالت کشیدم از خرید عیدمان که بیش از خرج سالانه یک خانواده در کامرانیه نرماشیر بود.
خجالت کشیدم وقتی دیدم که مادرش می گوید ۲ سال است لباسی برای دخترم نخریدم، و البته خودش که وصله های چادر رنگ و رو رفته اش می خندید به شعر “نه همین لباس زیباست نشانه آدمیت”.
و من اعتراف می کنم همه انسانیت را در ننه حیدر و بچه هایش دیدم که در روستاهای اطراف فهرج کرمان ماندند تا کم کنند از آلام مردمان سرزمینشان. بخشش کریمانه را در تقسیم سفره کوچکشان با همسایه حنفی مذهبشان در اسماعیل آباد دیدم.
شادی شان را در شاد کردن کودکان گرسنه روستای فردوسیه دیدم هر چند خودشان گرسنه بودند.
شاکر بودن را در زینب ۷ ساله دیدم که یک دستش مادرزاد نقص داشت، پدرش در تصادف، فلج و از کارافتاده شده بود. وقتی به او گفتم ناراحت نباش. با لبخند جواب داد: من که ناشکری نکردم.
بصیرتش را در همه تزیینات خانه کَفَر مانندش دیدم که چیزی نبود جز تصویر قدیمی حضرت آقا در لباس پاسداری و تصویر شهید قاسم سلیمانی بر دیوار کاهگلیش.
چقدر این مردم زیبا شناسند. و این زیباییها بود که کامم که از دیدن رنج مردم این سرزمین تلخ شده بود تا جایی که حتی خرمای مضافتی بم هم از عهده شیرین کردنش بر نمی آمد، را شیرین کرد.
و اکنون که در حال بازگشت از شرق کرمان هستیم، سوالی بدون جواب ذهنم را مشغول کرده، که چه شد که فراموششان کردیم؟!!!
دل نوشته ای از سفر به شرق کرمان
مهدی مهدوی نژادIMG-20210331-WA0014

IMG-20210331-WA0033

IMG-20210331-WA0032

IMG-20210331-WA0023

IMG-20210331-WA0018


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۸۸۳
برچسب ها:
دیدگاه ها
علی این نظر توسط مدیر ارسال شده است. پنج شنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰ - ۹:۴۱ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

راستی چه شد که فراموششان کردیم؟!!!

مهدی این نظر توسط مدیر ارسال شده است. چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰ - ۶:۲۷ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام .متن زیبای آقای مهدی نژاد، چه واقعییت های تلخی را یاداور می شود. ای کاش گاهی به این دسته از مردم هم توجه ای شود. رفع مشکلات این چنینی نه ربطی به برجام دارد نه تحریم و نه ….. فقط اندکی همت می طلبد. امید که بزودی زود دلنوشته ای با خبر خوش رفع مشکل این عزیزان بخوانیم. موفق باشید

ناشناس این نظر توسط مدیر ارسال شده است. چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰ - ۷:۱۳ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

وای برما