حال خوبی که رفت

دسته: مقالات
بدون دیدگاه
یکشنبه - ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

عباس ابراهیمی خوسفی، دوست خوبمان هم، از در تنگ دنیا گذشت و پا به آن دنیای بزرگ دیگر، که نمی دانیم کجاست و چگونه هست، گذاشت.
نوشتن از رفتن و خاموشی او، بسیار سخت است. زیرا تجسم زنده ی زندگی بود، همه انرژی و حرکت. همه شور و اشتیاق. مرد حالهای خوب.
آشنایی ما بخاطر فعالیت های اجتماعی و خیرخواهانه اش، شروع شد و مگر می شد دستی در مسایل شهر داشته باشی و نام عباس ابراهیمی، این روستا زاده دوست داشتنی را نشنوی. منش و روشی داشت که جذبش می شدیم.
گشاده دست و سخی بود. بخشندگی را دوست داشت.
با همه می جوشید و در خانه اش به روی همه باز بود. بی تکلف بود. آنچنان ساده و صمیمی، با مسئول و غیر مسئول گفتگو می کرد که انگار سالهاست از نزدیک آنها را  می شناسد.
خوش زبان و بذله گو بود. شغل معلمی، او را مردمدار کرده بود. زبان اهل کوچه و بازار را می شناخت. دانشش را از سینه مردم بیرون کشیده بود. و اهل دل شده بود.  از بس با مردم درآمیخته بود، انبانی شده بود از خاطرات دست اول و شنیدنی از سرگذشت های تلخ و شیرین مردم. هزاران خاطره در ذهن و زبان داشت که به هر مناسبتی، می توانست مثلی یا خاطره ای بازگو کند. و چه اندازه شیرین.
خوش صحبت بود. امکان نداشت در محضرش بنشینی و ترشرو بمانید. سفارشش، خنده بود و به هیچ نگرفتن غم های دنیا. چانه ای گرم و گیرا داشت.
مدتی به دلایلی، تمام امور سایت بافق فردا را به او سپردیم. چنان بی پروا و دلیرانه می نوشت که همه ما را به وحشت انداخت. نشستیم و صلاح در آن دیدیم که کار را خود بدست گیریم. فروتنانه پذیرفت.
عباس، اهل نوشتن بود. در نوشته هایش هیچ مماشات نبود. رگ گو و تیز بود. گزنده می نوشت. خصلتی دهاتی. که باج به کسی ندهد.
آنقدر نوشت و نوشت تا کارش را به شکایت و دادگاه کشیدند. غمگین شده بود. بی توقعیش شده بود.
قلمش جسور بود. وقتی مطلبی نوشت که منجر به شکایت از او شد، به او گفتم عباس: چرا تند رفتی، گفت من تند نرفتم، شماها و دیگران کند می آیید.
از دست تازه واردان به میدان انقلاب که بچه رزمنده های سابق، مثل خودش را، انقلابی نمی دانستند، گلایه می کرد. سخنهای ناب از جزیره مجنون و جنگ و بمب شیمیایی و روزهای دفاع ملت ایران داشت.
در سفری از خوسف به بافق، به مدت نزدیک یک ساعت، بصورت تلفنی راهنمای مادری شد که از اعتیاد فرزندش جان به لب شده بود و از دایی عباس کمک می خواست. و او پاسخ می داد. و متبحرانه هم.
با یا بی مناسبت زنگ می زد و می گفت می خواهم کمی بخندیم. و امکان نداشت جمله دومش به پایان نرسیده، مستمعش از خنده،  به خود نپیچد.
چندین سال با سرطان جانانه جنگید. و شجاعانه. با روحیه ای که در هیچ کسی سراغ ندارم که بداند غدد لنفاویش سرطانی ست و اینگونه به بیماری بخندد.
ورزشی هم بود. وقتی با جماعتی از دوستان در پارک آبشار ورزش صبحگاهی می کردیم. زودتر از همه می آمد. روزهایی که او بود امکان نداشت ورزش با تفریح، همراه نشود. راهی برای شوخی باز می کرد.
مطالعه می کرد. در این زمانه که کمتر کسی حوصله خواندن دارد، با او می شد ساعتی نشست و از کتاب و کلمه، حرف زد.  به دکتر علی شریعتی ارادتی ویژه داشت و علاوه بر آنکه قاب عکس دکتر را بالای سرش می گذاشت، نوشته های او را هم در یاد و بر زبان داشت.
دایی عباس اهل مرگ نبود. او همه، زندگی بود. باور اینکه مرگ او را ربوده، سخت است.
حالا اجل، عباس را با خود به دشت خاطره ها برده است. آنقدر دور، که دست هیچ بنی بشری به او نمی رسد. حالا آزاد است که هر چه دل تنگش می خواست، بنویسد  و از هر که میخواهد، بی واهمه انتقاد کند.
می دانم که صدها و بلکه هزاران دوست و آشنا در سراسر کشور دارد و آنان به فراخور، از جنبه های گوناگون شخصیت او،  یادی می سازند. اما من چون بیشتر با جنبه فرهنگی او دمساز بودم، روایتم از او، اینگونه که می بینید، از کار درآمد.
بی اغراق نخواهد بود اگر ادعا کنم با رفتن عباس ابراهیمی، حال خیلی ها، خوب نخواهد شد. چون او، مرد حالهای خوش بود.

محمدعلی پورفلاح


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲۶۶
برچسب ها: