عکاسی در قاب نگاه

دسته: محیط زیست، منابع طبیعی، گردشگری , مقالات
یک دیدگاه
سه شنبه - ۸ اسفند ۱۳۹۱

قلمسیاه، نامی خاص است. از آن دسته اسمها که ناخودآگاه به ذهن می ماند. به تعبیری؛ غیرعادی است. حالا تصورش را بکنید که علاوه بر اسم، با خود قلمسیاه هم همراه و همگام بشوید. و جالبتر آنکه، همه ی این همقدمی را دوربینی و نگاهی که خاص او هم هست، ثبت و ضبط  کند.

دکترعلی قلمسیاه چند روزی به بافق آمده بود. به دعوت اداره ارشاد. برای تدریس یک دوره فشرده عکاسی حرفه ای. اگرچه در هنر عکس، تخصصی و ذوقی ندارم اما به دعوت همکاران بافق فردائیم، فرصت مغتنمی دست داد تا چند ساعتی را با این مرد در کویر بافق همقدم شوم. این نوشته واگویه آن رفتن و دیدن است و اثری که این دیدار داشت.

1379

هوای زودهنگام بهاری بافق، گشت و گذار مطبوعی را نوید می دهد. دوستان از راه می رسند. زحمت راندن در کویر را دکتر آیت الهی می کشد با ماشین خودش. سلام و علیکی و بعد رفتن در جاده باقرآباد. دکتر جلو نشسته. صدای گیرایی دارد. شمرده و کتابی  و فصیح حرف می زند. وقتی وارد می شوم بحث بر سر تخریب های ریگزار و تپه های شن صادق آباد است. حرف دکتر این است که نباید اجازه داد وسایل مزاحم و مخرب مثل موتور، آرامش محیط را بر هم بزند. از این دست سخن ها به میان آمد و ما در دل کویر پیش می رویم. روستای کوچک حسن آباد را رد می کنیم. تا چشم کار می کند، بیابان است و شنزار.

بحث را می کشم به فرهنگ و چشم انداز آینده و نقش رسانه در سوق دادن افکار عموم به سازندگی. با هم هم عقیده هستیم که رسانه و نخبگان مطبوعاتی، می توانند و باید، در نشان دادن راه به مردم، بکوشند.

می رویم و می رویم. جاده تمام می شود. آب باران گذشته راه را از بین برده است. سردرگم می شویم. برمی گردیم و باز هم در پهنه بی انتهای کویر می رانیم. سرحرف را به اصل و نسب دکتر می کشیم. کمی از خودش می گوید و اینکه پدرش نخسین دبیر فیزیک در یزد بوده. سال تولدش و اینکه در بلبشوی جنگ دوم بین الملل به دنیا آمده. اینکه خاندانش همه اهل قلم و خوشنویسی بوده اند و همین برای آنان، فامیل قلمسیاه را به ارمغان آورده و اینکه دوربین موجب جدائیش از قلم شده.

راه را حسابی گم کرده ایم. مزرعه ای را نشان می کنیم و دنبال آدمی می گردیم. کسی نمی داند کربنو از کجاست. دنبال کار پسته خودند. احتمالاً نوقیند. همه نشانها درست است اما جاده آنجا که باید باشد، نیست. برمی گردیم.

می رویم به دریاچه نمک. یا بهتر است بگویم نمکزار. راه خراب است. زمین سفید است. نمکی است. تا پیاده می شویم، پشه های ریز می ریزند بر سر و صورتمان. ما مهمان ناخوانده اینجائیم. باریکه ای آب، از دوردست می آید و لایه ای از نمک روی آن را پوشیده. بیخیال از ما می گذرد و در جایی دور گم می شود. خورشید برسرمان، پهنه بزرگی از نمکزار برکنارمان و ما تمرین عکاسی می کنیم. با چرخاندن و تنظیم نور و سرعت، طبیعت رنگ می گیرد. رود شور، می لغزد و می گذرد. در خم جاده ای می ایستیم و پیچ و خم یک راه سفید را در دشتی تار، عکاسی می کنیم.

1390

برمی گردیم. تپه های شن حسن آباد را بالا می رویم. دکتر از منظره آنجا به وجد آمده. عکس می گیرد و عکس می گیرد. سایه هامان را که حالا در غروب آفتاب، بزرگ و کشیده شده اند، بر تلی از ماسه، ثابت می کند. باز از هر دری سخن به میان می آید.

1416

از مردم بافق از او می پرسیم و اینکه بافقی ها را چگونه مردمانی دیده است؟ پاسخ جالبی دارد. ما را مردمی منظم یافته و آرام و دارای آرامش. و تا حدودی فارغ از دغدغه های معمول معاش.

وقتی خورشید در پس کوهها فرو می غلتد، ما بر فراز تپه ای ایستاده ایم و از درخشش آخرین اشعه های سرخ فام خورشید، عکس می گیریم. انصاف باید داد که عکس های جذابی از کار درآمدند.

وقتی بازمی گردیم به جنبه ورزشی زندگی دکتر می پردازیم و اینکه حسابی اهل رقابت است. در قایق رانی ید طولایی دارد و مسئولیت مهمی هم در یکی از فدراسیون های ورزشی دارد و حتی در قاره پهناور آسیا، در مسند مسئولیتی است که خودش می گوید، بی مزد و مواجب برایش کار می کند.

همسفرانم پیشنهاد جالبی دارند. تاسیس و ایجاد باشگاه قایق رانی. آنهم در دل کویر. وسوسه انگیز است. انگار بگوئیم پرورش ماهی در کویر. که شده. پس چرا قایق رانی در بافق امکان نداشته باشد.

هنگامی که به بافق می رسیم و از هم جدا می شویم، ذهنم به چند جا سر می زند.

یکی اینکه بکوشیم گردشگری را در منطقه رونقی بخشیم. هیچ کس را ندیدم که با دیدن کویر ما؛ به ذوق نیامده باشد.

دیگر آنکه قلمسیاه، به عنوان یک عکاس آمد و گفت و رفت. می توانستیم بهتر و پرشمارتر از او و معلومات وسیعش بهره ببریم. این کار را نکردیم.

و مهمتر آنکه هر ماه و هر هفته و اگر، منصف باشم باید بگویم هر روز، لازم است کسانی چون او به بافق سفر کنند و سفره ای بگسترند و جوانانی را بر آن مهمان کنند.

هر کس از قاب نگاه خود، به جهان می نگرد. اگر نگاه قلمسیاه را قاب بگیریم و در کنار سایر قاب نگاهها، بافق مان را ببینیم، یقین دارم، حرف ها برای گفتن خواهیم داشت.

                                                                                                                                                              محمد علی پورفلاح


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲
برچسب ها:
دیدگاه ها
حسین مسرت چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۱ - ۶:۱۳ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

جالب است بدانید ایشان فرزند دانشمند نامی ایران و یزد دانشمند فیزیک ،زنده یاد دکتر ابوالقاسم قلمسیاه است