شهیدی که قبل از سن تکلیف به شهادت رسید

دسته: فرهنگی، هنری، مذهبی
۲ دیدگاه
چهارشنبه - ۲۳ اسفند ۱۳۹۱

file_22348بسم الله الرحمن الرحيم

يادي از پرستوي مهاجر

بيست و سوم اسفند ماه سالروز شهادت چند تن از جوانان و نوجوانان عزيز شهرستان بافق از جمله دانش آموز شهید جواد قانعی بافقي است كه روحيات اخلاقي، عبادي و كرامات اين شهيد بزرگوار در كتابي به نام “‌پرستوي مهاجر ” جمع آوري گرديده است كه خوانندگان عزيز را به مطالعه آن كتاب دعوت مي كنم.

اما به مناسبت سالروز شهادت اين عزيز خلاصه اي از زندگاني وي از آن كتاب نقل مي شود؛

جريان ولادت

شهيد جواد قانعي در تاریخ 2/1/1349 در خانواده ای مذهبی وانقلابی در شهرستان بافق دیده به جهان گشود. مادرش می گوید: حامله بودم و نزدیک وضع حملم بود که در عالم رویا دیدم به همراه خانواده ام به طرف مشهد مقدس در حرکت هستیم وخویشاوندانم به علت حامله بودنم مر ا از رفتن به این سفر منع می کردند. اما هرطوربود حرکت کرده وبه مشهد مقدس رفتم. وارد صحن انقلاب شده وروبروی سقاخانه نشستم. سیّد بزرگواری رادیدم که مقابل من ایستاد وفرمود: حاج خانم! این جا چه می کنی؟ گفتم به زیارت امام رضا(ع) آمدم. فرمود: مثل اینکه حامله هستی . گفتم: بله فرمود:  می دانی فرزندت پسراست یا دختر ؟ گفتم:  نه!

 فرمود: فرزندت پسر است ونام او را جواد بگذار.

از خواب بیدارشدم واین خواب در ذهنم بود تااینکه بعداز 15 روز فرزندم که پسر بود به دنیا آمد. اورا به خانه بردم. هرکس برای اونامی انتخاب می کرد اما من خوابم را برای آنها بازگو کرده ونام اورا جواد گذاشتیم.

نماز اول وقت و نماز شب

7-8 ساله بود که با نماز جماعت واهل بیت عصمت وطهارت (ع) آشنا شد. حتی الامکان در نماز جماعت اول وقت در مسجد جامع شهر یا در مسجد حاج حسین که در نزدیکی خانۀ آنها بود شرکت می کرد واز همان 8 سالگی شروع به خواندن نماز شب کرد. مادر شهيد می گوید: چون شبهای تابستان هوای بافق بسیار گرم بود بنابراين شبها برای خوابیدن به بالای پشت بام می رفتیم.جواد برای این که از تنهایی در شب وحشت داشت مقداری آب به پشت بام می آورد ودر نیمه های شب وضو می گرفت ودر یکی از گوشه های بام مشغول نماز شب می شد.

 علاقه به جبهه و جنگ

در سال 1359 كه جنگ بین ایران و عراق آغاز شد جواد وارد سال پنجم ابتدایی شد يعني بیش از 10 سال از سن او نمی گذشت. وی از همان ابتدای جنگ علاقمند رفتن به جبهه شد واز والدین خود اجازه رفتن به جبهه خواستار شد . اما هنوز ابتدای جنگ بود و هر روز خبر شهادت رزمندگان در جبهه ها به گوش مي رسيد به همین خاطر والدينش اجازه ندادند که به جبهه برود تا اين كه به پیشنهاد برخی دوستان ومعلمان به عضویت پایگاه مقاومت حر در آمد. مسئول پایگاه، معلم ایشان بود لذا جواد را خوب می شناخت. به همین خاطرتکنیک های نظامی را به طور دقیق به او آموزش می داد وچون عبادت ها ونمازهای شب او رادیده بود علاقه عجیبی به وی پیدا کرده و او را همراه خود به همه جا می برد.

جوان عجیبی بود ! مثل افرادی که چندین سال است به تکلیف رسیده اند وحتی گاهی بهتراز آنها عبادت می کرد، نماز می خواند، روزه می گرفت ودرمجلس عزای امام حسین (ع) شرکت می کرد ودر همان سن کودکی برای مظلومیت اهل بیت (ع) اشک می ریخت.

وقتی وارد مدرسه راهنمایی شد حدود دوسال از شروع جنگ می گذشت. از والدین خود اجازه رفتن به جبهه را خواست اما آنها باز هم مخالفت کردند. بنابراین جواد نزد يكي از دامادهايشان رفته واز وی تقاضا می کند با والدین اوصحبت کرده تا اجازه رفتن به جبهه را به او بدهند وی نیز نزدآنها رفته وآنهارا راضی می کند تا جواد به جبهه برود. جواد  که 12 سال بیشتر نداشت از مسئول پایگاه در خواست می کند که اورا به جبهه اعزام کند. بالاخره جواد در سن 12 سالگی با شور وحال فراوان وارد جبهه شد. وبه گردان علی ابن ابیطالب (ع) پیوست که فرماندهی آن را شهید حسن انتظاری به عهده داشت.

احساس مسئوليت

جواد خیلی زرنگ و تیز رو بود به همین خاطر فرمانده ، اورا به عنوان پیک گروهان انتخاب کرده بود وچون وظیفه پیک در جبهه بیشتر راه رفتن بود ، هر وقت به بافق می آمد هر جا که می خواست برود باپای پیاده واز دورترین مسیر می رفت ووقتی از اوسؤال می شد که چرا پیاده ؟می گفت: من پیک هستم وبیشتر کارم در جبهه پیاده روی است بنابراین مسیرها را پیاده طي مي كنم تا به راه رفتن عادت کرده وبتوانم وظیفه ام را به بهترين وجه انجام دهم.

وصال محبوب

جواد برای انجام وظیفه تا آخرین نفس وتا آخرین قطره خون ایستاد تا جایی که یکی از هم رزمان وی می گوید: در زمانی که دشمن خمپاره های خودرا به طرف ما پرتاب می کرد هیچ کس جرات تکان خوردن نداشت اما جواد در همان موقعیت نیز بلند شده وبه وظیفه خود عمل می کرد تا این که بالاخره در تاریخ 23/12/1363 در منطقه هورالعظیم ودر عملیات بدر به آرزوی دیرینه خود وبه درجه رفیع شهادت نائل آمد وبدن پاك او در جبهه های کربلای ایران ماند وجنازه اين پرستوي مهاجر ، پس از 11 سال دوری از وطن ، بالاخره در مرداد ماه 1374 به همراه چند تن از دوستان خویش به وطن بازگشت ودر کنار دوستان شهید خود ، در گلزار شهدای شهرستان بافق در کنار حرم مطهر امامزاده عبدالله (ع) آرام گرفت .

                    

روحش شاد ! یادش گرامی وراهش پررهرو باد

منبع: كتاب پرستوي مهاجر ، يادنامه شهيد جواد قانعي بافقي


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۵
برچسب ها:
دیدگاه ها
شمع بي زبان چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ - ۲:۰۹ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

روحش شاد

عباس فتاحي شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ - ۲:۳۸ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

روحش شاد