آتشی به جان زمان

دسته: عمومی
یک دیدگاه
پنج شنبه - ۸ فروردین ۱۳۹۲
دید و بازدید در اسلام زیاد سفارش شده است و رسم کهن ایران باستان نیز بوده است .
همان دیدو بازدیدی که ثمره اش افزايش‌ روزي‌ ، آمرزش گناهان ، تحقق بخش صله رحم ، از مسببات‌ ايجاد صميميت‌ و مهر و محبت‌ بين‌ افراد است و فرصت‌ بسيار مناسبي‌ براي‌ تبادل‌ افكار و انديشه‌ها و تجربه‌هاي‌ افراد به‌ يكديگر است. همان که به‌ دليل‌ حضور دسته‌ جمعي‌ افراد در اين‌ مراسم‌ مي‌توان‌ در زمينه‌هاي‌ گوناگون‌ بحث‌ كرد واز ديدگاه‌هاي‌ يكديگر بهره‌ برد. معمولاً ايجاد چنين‌ فضاي‌ دوستانه‌ و انديشمندانه‌ كم‌تر اتفاق‌ مي‌افتد. بنابر اين، بايد از اين‌ فرصت‌ها بيش‌ترين‌ بهره‌ را برد. همچنين‌ افراد از مشكلات‌ يكديگر با خبر مي‌شوند و درصدد حل‌ آن‌ بر مي‌آيند.
همین دید و بازدید عید از نگاه تیز بین فردی چون جلال آل احمد ، حول استاد و سیاسیون ، ننه جون و … رنگی و بویی واقعیتر دارد ، چند تکه از قلم زنی های وی اینگونه است :
–          صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده می گفت: «آقای … بفرمایید تو … کلبه ی … در … ویشی … که صاحب و دربون … نداره.» به به ! سلام آقای من ! گل آوردی؛ لطف کردی؛ بیا جانم ! بیا بنشین …
–          … تازه یادم می آمد که ایشان روز بیست و ششم اسفند در روزنامه ها آگهی داده بودند که: «تبریکات صمیمانه ام را در این نوروز ملی باستانی به خدمت تمام دوستانی که همه ساله سرافراز می فرمودند تقدیم داشته و در ضمن خبر مسافرت چند روزه ی خود را به نواحی جنوب اعلام می دارم. از این جهت با هزار تاسف و پشیمانی از پذیرفتن و درک حضور دوستان در ایام نوروز معذور، و امید است که …»
–          … من که تا اذا بلغت الحلقوم خورده بودم بلند شدم: – خوب خانم بزرگ عزت شما زیاد، خدا سایه ی شما را از سر ما کم نکند و به شما طول عمر بدهد.
خانم بزرگ تند رفت تو: وایسا ! وایسا ننه جون، وایسا، یه کاریت دارم … آها … الآن میام … بیا ننه جون گرچه قابلی نداره عـ … ر … ذ … می … خوام. راسی چرا اینا رو نخوردی؟ بیا بی غیرت ! من این حرف ها سرم نمی شه. باید بریزی تو جیبات ببری …
خانم بزرگ یک اسکناس به من عیدی داد و جیب هایم را نیز از نقل و شیرینی و گندم شاهدانه پر کرد.
–          … بله خیلی خوب شد آقای مدیر روزنامه ی – م – هم تشریف آوردند و من تا اندازه ای می توانم یقین داشته باشم که در پیشگاه ملت حرف می زنم. بله باید سعی کرد موقعیت دولت ها را درین بحران های شدید که برای استقلال مملکت خطر دارد تثبیت کرد و با پیشنهاد روش های عملی و در عین حال انتقادی، از آن پشتیبانی نشان داد. من سنگ دولت را به سینه نمی کوبم ولی خوب نیست در انظار خارجیان این انتقادهای آبرو …
روزنامه نویس که دهانش پر بود به میان حرف او دوید:
ای آقا ! از چه دولتی پشتیبانی کنیم؟ دولتی که این قدر «پرسونالیته» ندارد که به تلفن یک منشی فلان سفارتخانه اهمیت ندهد و دهان مطبوعات را که رکن چهارم، و به عقیده ی من رکن اول آزادی یک ملت «دموکرات» است نبندد، کجا قابل پشتیبانی نیروی ملت است؟ …
جمله با هیاهوی ورود یک نفر دیگر بریده شد که از پشت پرده به صدا در آمده بود: سلام حضرت آقای استاد بزرگوار. از صمیم قلب تبریک عرض می کنم. وظیفه ی وجدانی بنده است که همیشه خاک درگاهتان را سورمه ی چشم کنم. ولی چقدر روسیاهم که این قدر قصور ورزیده ام. امیدوارم خواهید بخشید….
–          می خواستم برای دیدم کسی با ماشین بروم. اتوبوس خط چهار کمتر پیدا می شد. جمعیتی که یا به دید و بازدید و یا به «شاب دولزیم» می رفتند تا یک اتوبوس می رسید به طرف آن هجوم می آوردند. زن ها با چادر نمازهای گل و بوته دار و لب های قرمز قرمز و ابروهای تا به تا، و مردها و پسر بچه ها با گیوه های نو و سفید، روی هم می ریختند و معلوم نبود این گیوه های نو و این لباس های شیرینی خوران عید از آن میان به چه حال بیرون خواهد آمد. راستش دلم نمی آمد وارد جمعیت شوم. نه ازین لحاظ که من هم لباس نوی در بر داشتم، نه. دلم نمی خواست کفش های کثیف من و تخت های کثیف تر آن گیوه ها و کفش های نو و واکس زده ی مردمی را که به عید دیدنی می رفتند خراب کند.
اما امروز جای جلال آل احمد خالیست برای راندن قلمش بر دید و بازدیدهای مدرنیته ما در ادارات و سازمانها . آن دید و بازدیدهایی که علاوه بر انحراف های گذشته ، بدور از احادیث و روایات متعدد بر رفت و آمد خانوادگی ، جلوه ای تازه به خود گرفته است و می رود تا روابط انسانها را جوری دیگر از حالت خشک ، دلسرد و بی روح، خارج نماید . غافل از اینکه ما چندین سال از زمان عقبتریم و باید برای جبران آن عقب ماندگی از ثانیه ها بهره ها ببریم .
امید است قدمی و برنامه ای برای ثانیه های مدیریت نشده مان که گوشه ای از آن در این دیدوبازدیدهای مدرن آتش میخورد ، برداریم تا باعث سرسبزی و تحول در احوال خانواده و جامعه مان گردد .
محمد مهدی علیزاده فلاح

پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱
برچسب ها:
دیدگاه ها
شمس الديني قطرم پنج شنبه ۸ فروردین ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام ممنون مطلب زيبايي بود