بزن باران….

دسته: عمومی
۷ دیدگاه
دوشنبه - ۱۹ فروردین ۱۳۹۲

بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران

جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هر چه خوبی است

بزن باران که وقت لایه روبی است

بزن باران که بی صبرند یاران

نمان خاموش، گریان شو، بباران

بزن باران، بشور آلودگی را

ز دامان بلند روزگاران

وحشی بافقی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۶
برچسب ها:
دیدگاه ها
آشنا دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۲ - ۸:۳۸ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

خدایا نمی دانم چگونه با چه توصیفی تو را ستایش کنم بخاطر نعمت های قشنگت فقط به زبان ساده می گویم شکر گزار درگاه تو هستم یا الرحم الراحمین خدایا شکررررتتتتت

محمد دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۲ - ۱:۳۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

آفرین به این سلیقه .شعرهای زیبای وحشی را خوب وبه تناسب زمان گلچین می کنید.

احسان شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۲ - ۱۱:۳۰ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

این شعر از وحشی بافقی نیست؛ به منبع معتبر مراجعه کنید، معتبرترین منبع هم دیوان چاپی وحشی بافقی هست و نه این وبلاگ ها

ناشناس یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۵ - ۱:۳۵ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

بزن باران بهاران فصلِ خون است
خيابان سرخ و صحرا لاله گون است
بزن باران که بي چشمان ِ خورشيد
جهان در تيه ِ ظلمت واژگون است
بزن باران نسيم از رفتن افتاد
بزن باران دل از دل بستن افتاد
بزن باران به رويشخانهء خاک
گـُل از رنگ و گياه از رُستن افتاد
بزن باران که ديوان در کمين اند
پليدان در لباس ِ زُهد و دين اند
به دشتستان ِ خون و رنج ِ خوبان
عَلمداران ِ وحشت خوشه چين اند
بزن باران ستمکاران به کارند
نهان در ظلمت ، اما بي شمارند
بزن باران ، خدارا صبر بشکن
که ديوان حاکم ِ مُلک و ديارند
بزن باران فريب آئينه دار است
زمان يکسر به کام ِ نابکار است
به نام ِ آسمان و خدعهء دين
بر ايرانشهر ، شيطان شهريار است.
سکوت ِ ابر را گاه ِ شکست است
بزن باران که شيخ ِ شهر مست است
ز خون ِ عاشقان پيمانهء سرخ
به دست ِ زاهدان ِ شب پرست است
بزن باران وگريان کن هوا را
سکون بر آسمان بشکن ، خدارا
هزاران نغمه در چنگ ِ زمان ريز
ببار آن نغمه هاي آشنا را
بزن باران جهان را مويه سرکن
به صحرا بار و دريا را خبر کن
بزن باران و گــَرد از باغ برگير
بزن باران و دوران دگر کن
بزن باران به نام ِ هرچه خوبي ست
بيفشان دست ، وقتِ پايکوبي ست
مزارع تشنه ، جوباران پُر از سنگ
بزن باران که گاه ِ لايروبي ست
بزن باران و شادي بخش جان را
بباران شوق و شيرين کن زمان را
به بام ِ غرقه در خون ِ ديارم
بپا کن پرچم ِ رنگين کمان را
بزن باران که بي صبرند ياران
نمان خاموش ، گريان شو ، بباران
بزن باران بشوي آلودگي را
ز دامان ِ بلند ِ روزگاران

رضایی شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ - ۶:۱۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام شعر از وحشی بافقی نیست بلکه از محمد جلالی چیمه می باشد

مریم احمدی شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵ - ۹:۵۱ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

به نظر من فرقی نداره کدوم شاعر شعر و سروده چون واقعا تو دل من غوغا کرده دستش درد نکنه

ناشناس جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۷ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

این شعر،مال چندین شاعرمعاصرهست،ودرست نیست بزنیم به نام یک شخص،البته مختصر این شعر ک زائیده ذهنیت وحشی هست جای شکی نیس