ازمیدان عدالت تا خیابان دارایی

دسته: مقالات
۴ دیدگاه
شنبه - ۲۴ فروردین ۱۳۹۲

untitled

قلم  صداقت را برداشتم و دفتر خاطرات را در جیب لباس عدالت گذاشتم و در کوچه پس کوچه های خدمت به دنبال انسانیت گشتم تا با او مصاحبه ای کنم و بفهمم که چرا خیابان های فقر همیشه به شهر الحاد می رسند وما همیشه در حال دور زدن فلکه عدالت هستیم و به ﺁزادی و استقلال نمی رسیم.
شاید شهرداری امید،گل های  انصاف را در خیابان عدالت نکاشته است یا شوراهای  خدمت ،شکم اعتماد را با خنجر خیانت دریده اندو چاله چوله های کینه و حسادت ﺁن قدرزیاد است که مسافر نادار را هیچ وقت به  خیابان دارایی نمی رساند.
فلسفه بافی حس غریبی دارد که مارااز خود بیخود می کند مانند مسئولانی که وقتی پشت تریبون فریاد  می ایستند هر چه در سینه دارند را بار کامیون  گوش ها می کنند تا دست خالی، به خانه برنگردندولی چه فایده ،که کامیون ها ﺁب خدمت و روغن خیانت را باهم قاطی کرده اند ونمی توانند ﺁن بار سنگین را به منزل برسانند.
اگر شاعری ،که کارش سلاخی واژه هاست معتقد است که نی ها را برای ناله کردن ﺁفریدند پس گل ها را هم باید برای پرپر کردن، رنگ کرده باشندتا تشکیلات موازی جامعه به هم نریزدهرچند که در عالم واقعیت، موازی کاری   خادمان خدوم ورکن های رکین همیشه معادله های ﺁینده را نابود می سازد.
اگر ناله  رادر فنجان بیکاری بریزی و چندحبه اعتیاد رادر ﺁن حل کنی شاید قدرتی پیداکنی تا بتوانی مالیخولیای افسردگی را فراموش کنی و فیلسوفانه، زندگی را طلاق دهی  واین حس توانستن است که تورا به مرز خودکفایی می رساند ووقتی تورا با گذرنامه بی خیالی، به شهر افسانه های بی سرو ته، رساند ﺁن وقت است که جامعه ات، از لوث این استکبارهای داخلی پاک شده است ودر خیابان هایش به جای تیرهای برق ،سروهای انسانیت سر به ﺁسمان می ساید وبه جای خارهای شعار لاله های شعور می روید.
فقط باید مواظب باشی که چرت ﺁرمان گرایانه ات ،پاره نشود که با سر، در مرداب واقعیت می افتی و بندزدن  پاره ﺁرمان های قدیمی ،کار غیرممکنی است و از این به بعد است که  باید با قطار جادویی خواب، خداحافظی کنی یا خواب های نیم بند، را درماهی تابه های دل نگرانی، بپزی شاید شکم ذهنت را سیرکند وتورا برای لحظه ای از خود بی خود کند.
وقتی سرگیجه ناداری با تب بالای بیکاری، عرق شرم را بر بدن تو نشاند، باید به بیمارستان بی تخت خوابی بروی تا درﺁن جا تورا با شربت سفسطه و سرم مغالطه و قرص های امیدزا درمان کنندوتو چون کارمنددولتی و ﺁن جا هم بیمارستان دولتی، بعید به نظر می ﺁید که دولت یارت باشد و اندوه ناداری را از پیشانی تاریخت پاک کند.
وقتی با کلی کلنجاررفتن با خودت، دست های بی خیالی رادر جیب های پاره اقتصاد می کنی تا چشم اندازهای موهوم را به وادی فراموشی بسپاری, از شانس بدت،  ماهیان  قرمز تورم را می بینی که در ﺁب های گل ﺁلود تبعیض  به تو چشمک می زنند وعدالت فروشانی، سرراهت سبز می شوند  که سر کوچه ها و خیابان ها  عدالت را شاخه ای خداتومان می فروشند.
بردروازه شهر، دیوان سالاران، دیوان وحشی را با وحشت ورق می زنند  تا سینه ﺁتش افروزش، دل های مجروح را نسوزاندومردمان نفهمند وحشت  بی معرفتی، وحشی را مانند ﺁهوان وحشی ﺁواره کوه وبیابان غربت کرد.
وقتی باران  برکت بر معادن نعمت  می بارید فقط ﺁهن بود که به جای گیاه از دل خاک می رویید ومردمان وقتی  خواستند که با سکه های ﺁهنین کاخ هایی رویایی بسازند،قطارهای بی عدالتی را دیدندکه شکم های خود را از ﺁهن پر می کردند و مستانه ﺁن را به افق های دور دست می بردندو ﺁن ها فقط گرد و خاک تبعیض را در حلقوم خود می ریختندو غافل بودند که شاید روزی بخل زمین ،ﺁهن نرویاند و دستهای ﺁیندگانشان را در حنای «چه کنم »بگذارد.
ﺁینده  را می بینی که موهایش را سیخ سیخ به سمت مغرب کشانده است وبر موتور حماقت نشسته است  و دهانش را هر لحظه با فحش های ﺁبدار به روز می کندووقتی تک چرخ جهالت را می زند ناگهان با نویسنده ی مفلوکی بر خورد می کند ودانش اورا ﺁن چنان نقش برزمین می کندکه تمام  قصه هایش به دیار عدم فرستاده می شود.
پس ناله ها را به دست تندبادزمان  بسپارو چمدان تنهایی ات رابردار و به شهری برو  که« در ﺁن پنجره ها روبه تجلی باز است ودرﺁن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است»
دکتر حسین ارجمند

پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱
برچسب ها:
دیدگاه ها
روح الله یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲ - ۸:۵۸ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

آقای ارجمند موفق و موید باشید
ای کاش مسولین

تقی سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۸ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

واقعا گریه ام گرفت بابا عدالت یعنی چه…

محمدرضا سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۲ - ۴:۴۲ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

دو دسته درمملکت راضی هستند
1-ادم هایی که ماهیانه چندین میلیون تومان حقوق می گیرندو بیکار وبی خانه نیستندو شکم هایشان را مرتب سیر می کنند.
2- ادم هایی که هیچ چیز نمی فهمند.
پس خوش به حال ان ها و بدا به حال ما.