وقتی ما درس می خوندیم

دسته: مقالات
۲۵ دیدگاه
چهارشنبه - ۱۹ تیر ۱۳۹۲

اون قدیم قدیما در کتاب های فارسی ابتدایی می خوندیم قصه ی دهقان فدا کار و تصمیم کبرا رو ، کوکب خانوم و پطرس ….. اما حالا دهقان فداکار هست ولی قطارش نیست  یه جایی عکس دهقان فداکار رو دیدم با فانوسش دلم سوخت که  دهقان فداکار پير شده و احتياج به کمک داره می گن بعد از هشتادسال تازه صاحب خونه شده اون موقع دهقان فداکار زیاد بود همه ی دهقان ها فدا کار بودند اما حالا فدا کاری کم رنگ شد وقتی میری چیزی می خری می بینی دهقان خلافکار روی گونی با ته گونی فرق گذاشته و مردم رو فریب داده .

کوکب خانم های حالا حوصله مهمون رو ندارن و   جواب تلفن رو نميدن دیگر کوکب خانم مادر عباس زن باسلیقه ای نیست و دیگر از کنار لب تاپ بلند نمی شه با تخم مرغ محلی نیمرو درست کنه  کوکب خانم هم یاد گرفته طلا بخره و دائما در گشت و گذر اینترنت دنبال قیمت ارز و طلا باشه و حتی گوش به حرف کربلایی حسن هم نمیدهد  کوکب خانم های امروزی حوصله غذا پختن ندارند ساعت یازده از خواب بلند میشن وقتی ازجلوی آیینه کنار اومدن دو تا قابلمه دست کربلایی حسن میدن  می گن برو رستوران علمدار  یا بی علم غذار بگیر بیار

دیگر گوشت مرغ محلی پیدا نمی شه   مرغا هورمون خوردن خروس شدن،   خروسا ماماني شدن براي مرغا عشوه ميان و ناز ميکنن، اگر در کتاب فارسی کلاس دوم زمان ما یک چوپان دروغگو بود و فقط به خاطر بیرون آمدن از تنهایی دروغ می گفت حالا  چوپان دروغگو فراوان شده و برای چپا ول مال مردم دروغ میگه تازه کلی هم  عزيز شده و کلي طرفدار داره.

اگر زمان ما   دارا  انار داشت و سارا انار نداشت اما امروز دارا دارا تره شده علاوه بر انار همه چیز داره هرسال آنتالیا میره  تو دبی مهمونی برگزار می کنه تو پاتایا ماساژر خصوصی داره ولی سارای بد بخت همون انار ی اون موقع  نداشت الان هم نمی تونه بخره شوهرش معتاد شده و خودش مجبوره بره کارکنه تا خرج بچه ها رو در آره ولی شوهر دارا رفته شرکت باز کرده و با پرداخت نکردن درست حق و حقوق  کارگرانش و  پولشویی دارا تر شده .

کبري دیگر نیازی نداره تصمیم بگیرد چون همه چیز اتوماتیک شده با یک تلفن همه چیز ردیف می شود کبری فقط تصمیم گرفته  موهاشو مش کنه و دماغشو عمل کنه .

راستی  دیگر روباهه کلاغ را گول نمی زند به خاطر  یه قالب  پنیر بی ارزش حالا دیگه  با هم دعوا نمی کنند کلاغ وروباه دستشون تو يه کاسست، برای دزد  ی و اغفال دیگران و تازه کلاغه به جای پنیر پیتزا دارد باهم می خورند و باهم فریبکاری می کنند اینها هم متوجه شدند اگر متحد بشند موفق ترند تا حتی  بتونند سرزمین هم بدزدند.

  حسنک  می داند که به واق واق سگش اعتمادی نیست او می داند سگش همدست چوپان دروغگوست و قراردادی با کدخدا بسته و گرگ را شریک کردند تا گوسفندان را بکشند و بین هم تقسم کنند نه چوپان صدایش در آید نه سگ حسنک واق واق کند گرگ و کدخدا هم که خودشان  ذینفع  هست و اصولا دینفع ادعایی ندارد به همین خاطر  حسنک گوسفنداشو فروخته و   پيکان خريده مسافرکشي مي‌کنه راستی اهالی ده از روزی که  کدخدا ، چوپان دروغگو و گرگ  سگ گله موبایل خریدند  خیلی ضرر کردند و هر روز چند تا از گوسفندانشان گم می شوند  به همین خاظر به هیچکس اعتماد ندارند و در حال فروش گله شان هستند.

  آرش کمانگير معتاد شده،   و تازه تو این چند سال آرش نزدیک بیست نفر از رفیق هایش رو که تزریق کردند بودند و مردند تشیع کرد همه در تشیع جنازه ی دوستای آرش شرکت کردند ولی کسی حاضر نشد آرش را نجات بده ،شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و   با دوست پسرش رفته پیست سخود  اسکی بازی می کنه ،   رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و    موتور خريدن ميرن کيف قاپي،  و اونقدر در شهرشون محرومیت هست که مجبور میشن غروبا بیان تو خیابون و تک چرخ بزن و چند تا شو ن کشته شدن  ، راستي در این دنیای صنعتی چي به سر ما اومده؟ چقدر چوپان دروغگو و دهقان خلافکار زیاد شدند ، راستی چرا کسی تصمیمی نمی گیرد ؟

                                                                                          قصه گوی غصه های شما

                                                                                           عباس ابراهیمی خوسفی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۶
برچسب ها:
دیدگاه ها
همراه چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۲ - ۹:۵۸ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

ممنون به خاطر ذوق بی غل وغشتون

علیرصا چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۲ - ۱۰:۵۱ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام. خیلی متاثر شدم ممنونم. موفق باشید

مسعود چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۲ - ۱۰:۵۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

با عرص سلام وخسته نباشید به شما. به نظر شما علت چیست و چه باید کرد .

fayeze پنج شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ - ۸:۳۲ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام
هيچ وقت حوصله خوندن مطالب رو ندارم ولي مطلب زیبای شما را تا آخر خواندم و هنوز تحت تأثیرم. براستی آن همه عشق واقعی، فداکاری و صمیمیت کجا رفت؟

nasiem پنج شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ - ۸:۵۰ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

آقای ابراهیمی اشکم جاری شد. چه دورانی بود و چه دورانی شد!!!!!

محمدعلی پنج شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ - ۱۰:۲۱ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام خسته نباشید خیلی خیلی قشنگ بود لااقل شما به فکر مردم هستید گاهی مردم و میخندونین

محمد پنج شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

واقعا متأثر شدم اقای ابراهیمی واقعا ممنون

سجاد پنج شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

واقعاًحال کردم باهاش دست مریزاد عباس اقا

محمود رستمی پنج شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ - ۱۱:۰۲ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

روزِ وصلِ دوستداران یاد باد یاد باد! آن روزگاران یاد باد!
کامم از تلخیِ غم چون زَهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد
گرچه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حق‌گزاران یاد باد
گر چه صد رود است از چشمم روان زنده رود باغِ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ای دریغا! رازداران یاد باد!

مهدی راشدی پنج شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ - ۱۱:۰۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

یادش بخیر مدرسه
کاش به روزگاری برمی گشتیم که تمام غصه هایمان شکستن نوک مدادمان بود

محمود رستمی پنج شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

جالب بود – دلم هوای دوران مدرسه کرد

جا داره همینجا از تمامی معلمین خودم از ابتدائی گرفته تا پیش دانشگاهی تشکر می کنم و دست تک تک شان را می بوسم

baghaal جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ - ۱۲:۴۰ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

Salam , shiva salis ba ghoseha va ghesehaye dardnak ghamgin shodam . movafagh bashin

محمد مهدی جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

انار

صد دانــــه یاقــــوت، دستـه بـه دستـه

با نظــــــم و ترتیب، یک جا نشستـــــه

هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان

قلب سپیـــــــــــدی در سینـــــــــــه آن

یاقـــــــــــوت ها را پیچیـــــــــده با هـم

در پـــوششــــی نرم پــــــــرورددگـارم

ســـــرخ است و زیبا، نامش انار است

هـــم ترش و شیرین، هــم آبدار است

ممنونم از مطلب قشنگی که گذاشته بودید .

عبداللهی جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ - ۲:۴۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

بسیارعالی بودواقعیتهایی که مراتحت تاثیرقرارداد…ممنونو

رضابابازاد جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ - ۲:۴۹ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

ای کاش همه چیزمثل سابق میشد وکوکب خانم ودهقان فداکارافسانه نمیشدند …خیلی زیبا بود

سیدمحمدفرح جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ - ۲:۵۱ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

لذت بردم …..ممنون از مطالب زیباتون

ریحانه جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ - ۲:۵۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

اقای ابراهیمی مثل همیشه زیبانوشته بودید مرحبابرخلاقیت شما!!!!!!!!!

دایی رضا جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ - ۴:۱۸ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

دایی عباس مثل همیشه زیبا بود .راستی دوباره اون روزا برمیگرده…..روزی که هر کس وناکسی برامون خط ونشون نکشه.هرکس به فکر خودش واطرافیانش باشه توگوش بچه یتیمها سیلی نزنن واونا هم مجبور نباشن توگوش خودشون سیلی بزنن .برای سرخ شدن

نگار جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ - ۶:۲۹ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

يادش بخير – ياد روز اول مدرسه رفتنم افتادم – من یادمه اون روزای اول اصلا” دوست نداشتم به مدرسه برم،اینقد گریه کردم که نگو هی مامانم دستمو می کشید که ببردم مدرسه منم دستشو می کشیدم که نمی خوام برم مدرسه- مدرسه روبروي خونمون بود،خلاصه اون وسط خیابون حسابی کش مکش پیش می اومد،مامان بکش من بکش،خلاصه ولی هرطوری بود منو با گریه به مدرسه می برد .

خداوندا ، تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .

یاسمن شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۲ - ۹:۱۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

دست به قلم شیوا و رواني داريد. بسیار لذت بردم هرچند خاطرات قدیم هم یه جورایی احساساتم را جریحه دار کرد ولی بسیار زیبا بود. دست مریزاد

استاد.N شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

وااااای،مدرسه یادش بخیرچقدربدی میکردیم،چقدربخاطرنمره های بیستمون ستاره میگرفتیم.آقای ابراهیمی مثل همیشه معرکه وتک بود

متاثر یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲ - ۱:۰۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

شما بی نظیر هستید هم قلمتون هم تفکرتون

می دی(مهدی) دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۲ - ۲:۴۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

عالی بود خسته نباشید

سعید سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ - ۱:۳۶ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

اخرش چی ؟ما که سرمان نمی شه چی می خوای بگی قصه ها مثل قصه های و جوک های بی خنده اقای صبا می مونه ضمنا. اقای رستمی اینکه ناراحتی نداره عزیزم برو دانشگاه ازاد یا علمی کاربردی ثبت نام کن ودکترا بگیر می شی دکتر رستمی

ب شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۶ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

كه چه