ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست

دسته: فرهنگی، هنری، مذهبی
بدون دیدگاه
سه شنبه - ۹ مهر ۱۳۹۲
ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جستبر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست
این چشم چه بود آه که ناگاه گشودیاین فتنه دگر چیست که از خواب گران جست
من بودم و دل بود و کناری و فراغیاین عشق کجا بود که ناگه به میان جست
در جرگه‌ی او گردن جان بست به فتراکهر صید که از قید کمند دگران جست
گردن بنه ای بسته‌ی زنجیر محبتکز زحمت این بند به کوشش نتوان جست
گفتم که مگر پاس تف سینه توان داشتحرفی به زبان آمد و آتش ز دهان جست
وحشی می منصور به جام است مخور هانناگاه شدی بیخود و حرفی ز زبان جست

پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱
برچسب ها: