کلبه زار تو افشا گــــــر اســـــرارم شد

دسته: فرهنگی، هنری، مذهبی , مقالات
یک دیدگاه
دوشنبه - ۱۵ مهر ۱۳۹۲

آقای عباس حبیبی شاعر معاصر که جهت بازدید از خانه وحشی بافقی به بافق سفر کرده بود مشاهدات خود را چنین سروده است .امید است مورد توجه مسوولین ذیربط و میراث فرهنگی قرار گیرد.

برســــــرتربت د لســـــــــوختگان آمده ام به طلب کـــــــــاری آن روح روان آمده ام
صوفی مجلس رندانم و از دشت کــــــو یر همــــــره قــــــــــــا فله عشـق دوان آمده ام
شاهد عهــــــــــد شبابم به فراغت نگذاشت وقت پیرانه ســـری شکـــــوه کنان آمده ام
وحشی ای سوخته شهــــــــر محبت برخیز که به شهـــر تو من سوختـــــه جان آمده ام
وحشیاصلـــح و صفــا نیست در ابتاء بشـــر به شکایت ز دورنگـــــی زمــــــان آمده ام
کوچـــه باغ شب شعــــر تو خرابات منست من غــــزلخوان بســــوی دیر مغان آمده ام
بافق را کوچه بکوچه همه جا خواهم گشت چـــونکه در حلفه شــــوریده سـران آمده ام

آمدم شــــــرح پریشــانی تو گـــــوش کنم

قصه بی ســـر و ســـــامانی تو گـــوش کنم
بگو ای جرعه کش مست که میخــــــانه کجاست آن خرابات کجـا آن مـــی و میخانه کجاست؟
آن گذرگاه حــــــریفان که تو در نیمـــــــــــه شب می کشیدی ز جگـر نعــــره مستانه کجاست؟
آنکه بر گـــــــریه مستانه تو مـــــــــــــــی خندید در بر غمـــزه مستانه جــــانانه کجـــــاست ؟
آنکه عشـــــــق تو شـــد ش گرمی بازار که بود؟ آنکه کــرده چو تویی واله و دیوانه کجاست؟
آن ستم کار کـــه با کفـــــــر ســــــر زلف پریش بربود از کف شیخی چو تو صد دانه کجاست؟
خانه ای را که شب شعــــــــر تو را جان بخشید می شنید زمـزمه راز تو آن خانه کجاست ؟
اندر آن جمـــع که از جـــور رقیبان می سوخت جگر وحشی و شمع شب و پروانه کجاست ؟
آنکه در دام غمت کرد گرفتـــــــار که بود؟
وانکه بخشید تو را این همه اسرار که بود؟
آمـــــدم بر در آن خـــــــــــانه که ماوای تو بود روزگـــــاری به صفا کلبه غمهــای تو بود
دیدمش چـــــون دل تو ســــــــــــوخته اما ویران همــه جـا خــاطره ســـــوختگیهـای تو بود
خاک غمنــــــاک بزیر قـــــــــدم مســـــــــجدیان بهترین خـــاطره گـــریه شبــهـــای تو بود
زاهـــــــــــد و شیخ و خــــــراباتی و بازاری را کعبــه عشـــق فقط کلبه تنهــــــــای تو بود
تربتت گـــــــرچه زیارتگه مــــا بود ولــــــــــی مانده بود آنچه بجــا از تو فقط جای تو بود
سینه ام سوزد از این غم که پس از مرگ تو هم آنچه می سوخت در آنجا دل شیدای تو بود
نه چــراغی و نـه پروانه نه شمــعی نه گلــــی بر ســر تربت تو عطــــر سخنهای تو بود
کلبه زار تو افشا گــــــر اســـــرارم شد
به غریبی تو خــــــــونین دل بیمارم شد

اندر این شهر ز شیــدایی تو خواهــــــــم گفت نکته نکته غم تنهایی تو خواهـــــــم گفت

سرخوش و مست ز عطر سر کویت همه جا سینه ها شرح شکیبایی تو خواهم گفت

به همه سوخته حالان در میکــــــــــــــــده ها از تو و عالم رسوایی تو خواهــــم گفت

همــــــره خسته دلان وطن تو همـــــــه شب از تو و دلبر هرجایی تو خـــواهم گفت

از دل سوخته ام زمــــــــــــزمه عشق تو را همه با یاد شکر خــــایی تو خواهــم گفت

تا که خورشید هنر نورده کیوان باد

بافق با شعر حبیبی و تو جاویدان باد

ضیاءالله ملک زاده بافقی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۴
برچسب ها:
دیدگاه ها
بافقی سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۹ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

اخر یه خونه برای وحشی بسازید تا دیگه اقای حبیبی بیدر کجا نمونه. البته شیک وجدید باشه نه مثه خونه های قدیم