نباید بگذارید تکرار شود

دسته: مقالات
۶ دیدگاه
چهارشنبه - ۲۴ مهر ۱۳۹۲

زنگ اول ، درس تاریخ بود . بچه ها مثل همیشه نالان که چرا باز هم درس تاریخ . مگر در زندگی چه فاید ای دارد ؟ زمزمه ، همه ی کلاس را پر کرده بود . در آن سرمای زمستان گویادرس پر هیاهوی تاریخ بود که لرزه بر اندامشان انداخته بود نه سردی هوا . ناگهان معلم با آن صلابت همیشگی وارد کلاس شد و برپایِ مبصر ، سکوتی سهمگین بر کلاس حاکم کرد . نگاهی توام با لبخندی پرمعنا گویا تمام حرف های دانش آموزان را بر چهره ی معلم نشانده بود و معلم عقیده ها را می دانست . پس از چند ثانیه بی هیچ کلام اضافه ، معلم درس را آغاز کرد . آن قد بلند که گویی به درازای تاریخ بود وقاری خاص به معلم می داد .

–       موضوع درس : فتحعلی شاه

معلم درس را آغاز کرد و باز هم آه و ناله ی ذهنی دانش آموزان از ارقام بیشمار تاریخ . اما اینبار معلم حرفی دیگر برای گفتن داشت . او گفت که چگونه آن شاه نالایق قسسمت هایی وسیع از ایران را فدا کرد تا سلطنت خویش را حفظ کند و گویی اینبار دانش آموزان مشتاق شنیدن شده بودند و این ، معلم را بر سر ذوق آورد . آنگاه ادامه داد نه تنها او بلکه بودند کسانی که چه در معاصر و چه در گذشته این چنین ، زخم های مردم را از یاد بردند و فقط کوشیدند خود را حفظ کنند .

این سخنان ، گویی آتشی در جان بچه ها انداخته بود . هرکس به نحوی نفرت خود را از آنان بیان میکرد اما معلم حرفی دیگر داشت :

–       فرزندانم . تاریخ درس زندگی است . باید بخوانید و عبرت بگیرید . نباید بگذارید تکرار شود . نباید اجازه دهید و …

ناگهان یکی از دانش آموزان بلند شد و با افتخار گفت : من حاضرم جانم را فدا کنم اما دیگر چنین اتفاق هایی نیفتد و …

و معلم در حالی که چشمانش می لرزید با صدایی خسته و آرام گفت :

–       اما فرزندم ، چند سالی بیش نیست که من خود دوباره تکرار تاریخ را دیده ام . روزی که تو هنوز نبودی بودند کسانی که همچون کشور ، با شهر خویش کردند . آنروز تو نبودی و پدران تو نیز که بودند گویا در خوابی ژرف فرو رفته بودند . آری فرزندم اکنون نیز که تو هستی ، باز نیز تکرار می شود . ای کاش همه چون تو بودند . مطمئن باش اگر چنین شود آن وقت است که دیگر تاریخ تکرار نخواهد شد .

پس از حرف های معلم سکوتی عمیق بر کلاس درس حاکم شد . هرکس به چیزی می اندیشید اما باد سرد زمستانی آرام آرام زوزه می کشید گویا او نیز حرف های زیادی برای گفتن داشت .

نویسنده :سرو


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲۷
برچسب ها:
دیدگاه ها
عباس ابراهیمی خوسفی این نظر توسط مدیر ارسال شده است. چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۵ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

کاش معلم گفته بود چه راحت … بافقی 35 روستا ی ییلاقی زیبا را به ثمن بخس به بهاباد فروختند

بافقی این نظر توسط مدیر ارسال شده است. پنج شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲ - ۸:۴۰ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

غیر از 35 روستا آبرو ،شرف ،غیرت و عزت بافقی ها نیز به مفت فروخته شد و مسئولین ما فقط پیگیری میکنند معلوم نیست این پیگیریها به نفع کی تموم میشه

دوست این نظر توسط مدیر ارسال شده است. پنج شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲ - ۴:۰۷ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

ای سرو آزاده به آزادگیت مناز
آزاده منم که از همه ی دنیا بریده ام

همشهری بافقی این نظر توسط مدیر ارسال شده است. جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۲ - ۲:۴۷ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

اگر مسئولین شهر نمیتوانند از حق و حقوق بافق و بافقی دفاع کنند و کم لطفی ها را جبران کنند بگویند تا ما مردم خود فکری برای شهر خود کنیم

عليرضا رنجبر بافقي این نظر توسط مدیر ارسال شده است. شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۵ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

اي سرو ازاد افرين بر تو

مسئولين تكليف ما را روشن كنند
اگر عاجز هستند خود به ميدان بياييم

محمد رنجبر بافقي این نظر توسط مدیر ارسال شده است. شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۶ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

اگر سر به سر تن به كشتن دهيم
دريغ است ميهن به دشمن دهيم