صدای سهمگین سکوت مرا ترسانده

دسته: عمومی
بدون دیدگاه
شنبه - ۲۷ مهر ۱۳۹۲

صدای سهمگین سکوت مرا ترسانده است . به پنجره چنگ میزنم شاید بازشدنش مرا از این زندان تنهایی رهایی بخشد .

–       آری

صدای زنگوله های شتران از دوردست به گوشم میرسد . خودم را میشکنم و از این زندان تنهایی فرار می کنم و هرطور شده کاروان را می یابم و خود را به آن می رسانم . چه با شکوه و زیبا شده اند اهل کاروان اما امروز چه خبر است ؟ این ولوله و زمزمه برای چیست ؟

آری حتما اتفاق خاصی قرار است بیفتد وگرنه چرا امروز خورشید در جای خود نمی نشیند و مدام پای کوبی می کند ؟! فریاد سریعتر سریعتر مرا به خود می آورد . عده ای جا مانده اند این فریاد را به آنان می دهند تا رستگار شوند و از آن سوی دیگر نیز فریاد بازگردید بازگردید سر می دهند مگر موضوع چیست که حتما این مکان خاص برگزیده شده است ؟

منبری بزرگ محیا شد . آن مرد نورانی و مبارک چه با شکوه به بالای منبر می رود . خطبه ای طولانی دل همه را می لرزاند . فرق آن خطبه با وصیت نامه چیست ؟ چرا پیامبر خدا اینچنین می گویند ؟ عاشقان پیامبر اندوهی عمیق در دل خود احساس می کنند . همه فهمیده اند این آخرین حج پیامبر بود .

ناگهان جبرئیل سوار بر مرکب باد کنار گوش پیامبر زمزمه ای طولانی می کند . لبخندی پرمعنا بر چهره ی پیامبر همه ی سخن را آشکار می کند . دستی نورانی بالا می رود و بلند و رسا چون رعد ندای من کنت مولاه فهذا علی مولاه همه ی دشت را فرا می گیرد و آنگاه چه شور و غوغایی .! بسیاری سر از پا نمی شناسند و فریاد بخٍ بخٍ سر می دهند . حتی ریگ های بیابان نیز می رقصند تا این را تبریک بگویند آنها نیز گویا از رستگاری خود خوشحالند و چه زیبا این واقعه را در قلب کوچک خود حفظ می کنند تا دیگر بهانه ای بر زبان هیچ بشری راه نیابد اما نمی دانم ریگ ها می دانند انسان ها چقدر زود فراموش می کنند ؟!

نویسنده:سرو


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۴
برچسب ها: