با خود می اندیشم…

دسته: مقالات
۸ دیدگاه
جمعه - ۳ آبان ۱۳۹۲

با خود میاندیشیدم چه شده است که آنان که روزی یارای نگاه کردن بربلندای عظمت ایران را نداشتند امروز برایش خط و نشان می کشند ؟ چه شده است که آن کودک حقیر تاریخ برایش خنجر تیز می کند و آن پست اشغالگر به خود اجازه می دهد که به او توهین کند ؟ مگر چه گرهی بر کار است که زمانه این چنین رقم خورده است ؟

کوله بار سوالاتم را به منزل پیر خرد می برم تا شاید پاسخی در آن قرار دهد ؟ آن پیر با لبانی خندان و چهره ای آکنده از حکمت دستانم را می گیرد و مرا سوار بر مرکب بصیرت می کند تا حقایقی را نشانم دهد . مرا در جایی می برد که می بینم چگونه مردمانش از روی فقر حاضرند هر کار خوب و بدی انجام دهند تا حسرت سفره های رنگین بر دلشان نماند و تا وسعت خانه هایشان همین اندازه نماند .

می بینم که چگونه ثروتمندان برای تزویر هزاران هزار ، خرج می کنند تا تحسین شوند حال آنکه همسایه هایشان همان شب از گرسنگی خواب نمی روند . می بینم که چگونه در مراسم ها غذاهایی رنگین شکم عده ای اندک و خاص را سیر می کند اما دختری به علت فقر پدرش ، دریغ از یک جهیزیه ی ساده و شرمنده از مردم و گاه مردم نیز چه … می بینم کودکی داغ بی پدری می کشد دریغ از یک دست نوازش بر سرش و گاه حتی دیگران با تحقیر بی پدری اش دردی عمیق بر کوه غمش می افزایند . می بینم که چگونه عده ای صاحب قدرت برای حفظ خود دیگران را کوچک می کنند و هرچه بد است تقدیم رقیب خویش می کنند تا بلکه با ضرر حریف خود را بالا ببرند . می بینم که چگونه عده ای بالا دست ، دست درازی می کنند و آنچه حق دیگران است را حق خود می کنند و غافل از این که فردا چه خواهد شد .

آنقدر می بینم و دلم می شکند که به پیر خرد می گویم بس است رهایم کن بازگردم که دیگر امانم بریده . او بلند بلند می خندد و می گوید امان از دل نازک تو و مرا به همان خانه می برد و ناگهان ناپدید می گردد و گویی همه ی اینها یک خواب بود که چه آسان گذشت .

اما کاش برای آنان که رنج و اندوه دارند نیز این چنین آسان می گذشت . باز به یاد می آورم صحنه ها را و باز دلم می گیرد که چه آسان دیگران همین حالا کنار گوش ما در سختی قرار دارند و ما به جای همبستگی برای حل مشکلات آنها ، فقط به جان هم می افتیم و بر سر مسائل بیهوده به آبروی یکدیگر چنگ می زنیم . آیا این بحث ها و جدال ها و حلوا حلوا ها و فردا ها برای آن پدر کارگری که با حقوق ششصد هزار تومان باید برای کودک مبتلا به ام اس خود داروی یک میلیون تومان بخرد هیچ فایده ای دارد ؟

نویسنده:سرو


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱
برچسب ها:
دیدگاه ها
اینجوریاس جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲ - ۵:۳۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

وای من احساسی شدم
به خدا نگین قلبم مثه گنجیشکه
یهویی دیدین از غم ترکید
120میلیون تومان میره تو پاچتون (بابت دیه)

رحیمی جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲ - ۵:۴۱ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

اینارو بگین آقای سمتی بخونن

علی جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲ - ۸:۱۰ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

تو شرکت ما هم همینه پیمانکار و تبدیل وضعییت و رسمی در کنار هم کار می کنند اما سر برج موقع حقوق گرفتن که میشود…

یاس شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ - ۱۱:۰۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

اقای رحیمی چه ربطی داره نظری بلد نیستی نظر نده

    دوست شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ - ۶:۰۲ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

    منظور آقای رحیمی این بوده که به اون قسمتش که به جون هم می پریم توجه کنند همچنین اون قسمت که سعی می کنیم با خرد کردن حریف خود را بالا ببریم

soheil8 شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ - ۳:۳۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

زيبا بود

رضا یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲ - ۳:۲۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام هرچه می خواهد دل تنگت بگو کو گوش شنوا

مهدی یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲ - ۸:۵۱ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

واقعاخودت عمل میکنی یاازسرعادت مثل قشرخاصی فقط نصیحت میکنی؟