آفتابی چون علی در سایه پیغمبر است!

دسته: فرهنگی، هنری، مذهبی , مقالات
۸ دیدگاه
شنبه - ۴ آبان ۱۳۹۲

sبنا نداشتم ديگر مطلبي از قدما بنويسم چرا كه ممكن است باز به مذاق بعضي كه دچار خود كم بيني شده اند و اعتماد بنفسشان آنقدر تحليل رفته كه انتظار دارند آْنچه در تاريخ گذشته روي داده را بنده وفق نظرشان تقليل دهم تا بافق وبافقي ها كه در بعض زمينه رتبه هاي اول را در تاريخ ايران به خود اختصاص داده اند همانند خودشان كه از آخر مجلس نشستن و در ته صف جا كردن خوششان مي آيد بافق را هم در آخر مجلس بنشانم !!! ولي هرچه كلنجار رفتم به عيد غدير و مرحوم نطقي كه رسيدم حيفم آمد به اين مناسبت از او ننويسم . اميد كه بر او كه همانندش در ايران زمين كم است خرده نگيرند و سعي نمايند خودشان به امثال اين الگوها نزديك كنند كه آنكه مشاهير بافق را به نزد خودشان كوچك و خوار نمايند.بنده به فراخور رشته و توانم از آن خوف داشته ودارم كه روزگاري همانطور كه صاحبان ثبت املاك و مرزهاي جغرافيايي بافق حفظ امانت نكردند و مرزهاي بافق را به نام ديگري نهادند شخصيتها،ادبا،فقها،شعرا و عرفاي بافقي را هم به نام جاهاي ديگر مصادره نمايند و مردم بافق كساني چونان مرا مورد شماتت و سرزنش قرار دهند كه چرا نگفتيد وننوشتيد؟؟(نمونه هايي دارم كه لازم شد خواهم نوشت)اين بارزترين نكته و ضرورتي بود كه بنده سعي نمودم آنرا از طريق اين سايت محترم به گوش جهانيان برسانم و در پهنه جهان مجازي به نام بافق ثبت كنم ولي چه كنم كه دوستي كه افق ديدشان تا همان فلكه امامزاده بافق بيشتر نبود خرده گرفتند و تكريم وكرنش نويسندگان و مورخيني كه مورد احترام و عناين ويژه دانشگاهيان ايران زمينند را بر نتافتند و بنده نيز به احترامي كه دوست وهمشهريند زبان در كام فرو بستم تا بيگانگان هر دو مارا مورد تمسخر قرار ندهند!!!چه گويم كه ناگفتنم به ازآن. و اما نطقي بافقي
سید ابوالقاسم نطقی بافقی كارگري ساده بود از اهل بافق که فكري بلند داشت و اگر جه از سواد خواندن ونوشتن بی بهره بود ولی مطمئنا از زبردست ترين شعراي زمان خود بود كه متأسفانه آنچه از وي باقي مانده همان است كه بيشتر در بين عامه مردم مشهور است. از جمله آنها قطعه شعري است كه واعظان دینی به پاس صفاي باطنش، سالهاست برفراز منا بر در مدح سالار شهيدان مي خوانند:
حسين دركربلا ،ني سر براي ملك وشاهي داد
براي دين جدش سر به فرمان الهي داد
نهنگ كفر آمد كشتي دين را به بلعيدن براي حفظ آن كشتي همه ياران به ماهي داد!

تذکره سخنوران بيت زير را در مدح مولی علی(ع) ازاو نقل کرده كه گويند بر سر در حرم مولا علي (ع ) به آب طلا نوشته اند :
تويي آن نقطه بالاي فاء فوق ايديهم
كه در وقت تنزل تحت بسم الله را بایی

این بیت بی همتا چنان زیبا و نامدار است که مهدی سهیلی در برنامه رادیویی کاروان شعر وموسیقی به سال 1346خ.با اعلان عمومی از همه ایرانیان خواست چنانچه کسی ابیاتی از نطقی بافقی دارد بفرستد تا با یک عزم ملی دیوانش چاپ گردد ولی افسوس که اشعاری بیشتر از او در دست نبود!

واین بیت که شاه بیتی چنان زیباست كه در هر محفلي در مشهد خواندم ونوشتم همه انگشت حيرت بر دهان نهادند و سرتعظيم بر سراينده بافقي آن فرود آوردند:
سایه پیغمبر ندارد هیچ میدانی چرا؟
آفتابی چون علی در سایه پیغمبر است!
هزاران درود و صلوات بر روح و روانش!
****
در دایره وجود موجود علی است
بر هر دو جهان مقصد ومقصود علی است
گر خانه اعتقاد ویران نشدی
من فاش بگفتمی که معبود علی است!

روزی حاکم یزد به همراه شاعر مدیحه سرایش به بافق می ایند واز شعر وشعرای بافق می پرسد. می گویند کارگری به نام نطقی است که گاهی اشعاری می گوید.دنبالش می فرستد واورا با دست وپاهای پراز گل ،سرو وریشی بلند وژولیده و پا برهنه به خانه میراب نزدیک حسینیه حاجی اشرف که محل نزول مهمانان حکومتی بود می آورند.حاکم برای زور ازمایی و مشاعره به کاسه یشمی رنگی اشاره می کند و می سراید:
کاسه یشم را تماشا کن !
شاعر حکومتی که از یک چشم نابینا بوده به نطقی اشاره کرده ودر هجو وتحقیرش می گوید:
غول پر پشم را تماشا کن
نطقی هم بلافاصله چنین می سراید:
بند شلوار بنده را بگشا
…… یک چشم را تماشا کن!!!
که حاکم با خنده واحسنت حضار شاعرش را مرخص و انعامی و جامه ای به نطقی می بخشد.
گفته مي شود استاد بنایش از سادات بود وسربه سرش می گذاشت روزی از او ناراحت شد وبلافاصله چنین سرود:
سید گلگار استاد است بر نطقی لقب
هرچه می خواهد بگوید سید است این بی ادب
نیستم منکر که جد امجد او مصطفی است
رشته رشته می کشد او هم رگی از بولهب!

گفته مي شود روزي بسيار خسته بود و استاد بنا از كار كردن وي شكوه داشت خود متوجه شده و في البداهه سرود:
دسته سنگين وگچها خام و ابول پير شده
هاون از دسته بد رويت ما سير شده
استادكار به او مي گويد گچ درست كن که باز سستي مي كند .
استاد مي گويد بیا بالاي چوب بست و گچ بساز . نطقی از روي سادگي سيني چاي صاحب كار را برداشته به بالاي چوب بست مي رود و روي آن گچ مي سازد و گچ ها سفت شده مي بندند!!
استاد که عصباني شده سینی پر از گچ بسته را برداشته وفریاد می زند : اين را چکار کنم ! می خواهی بكنم فلان جا م !!!
نطقي بلافاصله مي سرايد:
اين گه بخوردي ،چون درٌ بسفتي
گر لوله كني مي رود آنجا كه گفتي!!
تاريخ آيتي مي نويسد: پدرش نوكر علي آقا تاجر شيرازي بوده است و فرهنگ سخنوران نيز پس از ذكر “ پسر نوكر علي آقا تاجر شيرازي ” به تاريخ آيتي ، ص 336 و تذكره سخنوران ، ص321و322 و ا لذريعه جزء چهارم از جلد نهم ، ص 1201 ارجاع مي دهد.


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۵
برچسب ها:
دیدگاه ها
حامد شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ - ۸:۲۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

با سلام و خسته نباشيد خيلي جالب بود بازم از اين مطلب ها بنويسيد .

حمیدرضا رنجبر شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ - ۱۰:۲۲ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

با سلام خدمت جناب میرسلیمانی
هرچه می دانید درمورد گذشتگان بافق انتشار دهید تا ما هم بدانیم و بدان مباهات کنیم .
قبل از خواندن نوشته های شما داشتن چنین بزرگانی از خطه آبا واجدادیم یک رویا بود.
احسنت به چشم تیزبین و ذهن خلاقتان.

به شما هم افتخار می کنم که از خطه شیخ محمدتقی بافقی،وحشی بافقی ،محمد تقی خان و … هستید .
نفس گرمتان مستدام.
بدرود

عليرضا رنجبر بافقي شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام وتشكر
اگر خاطره اي از شهيد دكتر محمد برزگري ( دانشجوي سال سوم دندان پزشكي ) داريد در سايت قرار دهيد

محمد یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۰ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

عالی بود از اینکه درحفظ گذشته بافق تلاش می کنید جای بسی سپاس است مکتوب کنید تا آیندگان بدانند وبه آن مباهات کنند

عليرضا رنجبر بافقي یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲ - ۱۱:۳۲ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

جان به کف بوده وهستیم خدا می داند از تب عشق تو مستیم خدا می داند
يــــــــــا علي!باده زجــــــــام تو زديم ازهمان لحظه شكستيم خدا مي داند
فاش مي گويم و ديوانه صفت مي نالم به خدا بــــــاده پرستيم خدا مي داند
یک حسین بیش نداریم به دامان علی بــا عـــــلی شاه الستیم خدا می داند
عشق هم مرتبه دار خم ابروی تو شد تـا به پـــای تو نشستیم خدا می داند
تا زمـــان می رود و می شکفد آزادی سر به پا بـوده وهستیم خدا می داند
گـــرد میدان حسینت ز تبرك خواهي از گــــل روی نشستیم خدا می داند
فاش مي گويم وديوانه صفت مي نالم به خدا بــــــاده پـرستيم خدا مي داند

شعر از سيد محمد مير سليماني

علی رضا دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲ - ۱۲:۱۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام/جناب میرسلیمانی، فکر کنم رنجش خاطرشما ازمطلب “علی آقا” باشد، ولی فکر می کنم برداشت غلطی داشتید 2 موضوع را ایشان تذکر دادند؛ اول اینکه افتخارات گذشته ما را از توجه به آینده بازندارد و دوم اینکه در بیان افتخاراتمان بنحوی اغراق نکنیم که باور اصل موضوع غیرقابل هضم شود.
وگرنه که هست که نداند گذشته جزئی ازهویت ماست.

میرسلیمانی بافقی چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲ - ۱۲:۴۱ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

ضمن تشکر از لطف دوستان و خوانندگان فهیم بافقی به ویژه جناب رنجبر عزیز که متعصبانه پیگیر امور بافق هستندباید بگویم متاسفانه با مرحوم دکتر برزگری اگر چه در انجمن اسلامی دبیرستان شهید رجایی با هم همکاری داشتیم ولی در دوران دانشجویی سعادت دیدارشان را نداشتم. ایشان ونیز شهید محمد رضا دهقانزاده از با استعداد ترین جوانان بافق بودند که اگر به شهادت نرسیده بودند مطمئنم از متخصصین مطرح و درجه اول کشور در پزشکی بودند.صد حیف که جسمشان در میانمان نیست.

فرهاد یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۹ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

باسلام.باز هم از گذشته بنویسید.متشکرم