به امید روزی که دیگر در هیچ جای دنیا جنگ نباشد

دسته: فرهنگی، هنری، مذهبی
۵ دیدگاه
دوشنبه - ۴ آذر ۱۳۹۲

1-0071

شب وحشتناکی بود . پس از روز ها جنگ پیوسته اما گویی این زخم جسم نبود که سربازان را آزار می داد . زخم روح بود . آن شب با همه ی شب ها فرق داشت زیرا فردایش کریسمس بود . هیچکس نمی خواست کریسمس را در جنگ بگذراند . بنابراین برای مدتی کوتاه هم که شده سربازان سه ارتش بریتانیا ، فرانسه و آلمان که در جنگ جهانی اول در منطقه بلژیک در گیر جنگ بودند دست از جنگ کشیدند و هرکدام در میان ارتش خود دمی به شادی گذراندند اما ناگهان یکی از سربازان آلمانی که صدایی زیبا داشت سرود کریسمس را با صدای بلند شروع به خواندن کرد . آن سکوت ترسناک دشت و حتی گویی تاریکی اش شکسته شد . کمی بعد سربازان دو ارتش فرانسه و بریتانیا که نمی خواستند از این جشن کوچک اما زیبای آلمانی ها جا بمانند در حالی که پرچم سفید در دست داشتند از سنگر هایشان بیرون آمدند و در کنار آلمانی ها جمع شدند و با یکدیگر به شادی پرداختند اما فرماندهان با یکدیگر قرار گذاشتند که فردا دوباره با هم به جنگ بپردازند .

سرانجام خورشید فردایی که هیچ کدام از سه لشکر نمی خواست طلوع کند سر برآورد اما اینبار همه چیز عوض شده بود . دل سربازان دیگر به جنگ نمی رفت . گویی همان محفل کوچک دل هایشان را گره زده بود از پشت سنگر ها برای یکدیگر دست تکان می دادند . فرماندهان که دیگر جنگ را بی معنی می دیدند تصمیم گرفتند در آنجا با هم صلح کنند اما به هم قول دادند تا خبر صلحشان هرگز پخش نشود . سربازان نیز از آن پس با یکدیگر صمیمی شدند و حتی از یکدیگر آدرس گرفتند تا پس از جنگ به منزل یکدیگر بروند . پس از مدتی برای آنکه حوصله شان سر نرود تصمیم گرفتند با یکدیگر فوتبال بازی کنند . طبق قراری که با هم گذاشته بودند این خبر هیچگاه پخش نشد  و این موضوع بعد ها در میان نامه هایی که سربازان آن منطقه به خانواده هایشان نوشته بودند ، کشف شد و حتی برخی از این نامه ها نیز به قیمت بسیارگرانی به فروش رفتند .

نکته قابل تامل این داستان تنها این است که در بسیاری از جنگ ها از جمله هر دو جنگ جهانی سربازانی کشته شدند و یکدیگر را کشتند که هرگز نمی دانستند واقعا برای چه می جنگند و چرا کشته می شوند آنها تنها  فدای قدرت طلبی های دیگران می شدند .

علی محمد برزگری


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱
برچسب ها:
دیدگاه ها
عباس ابراهیمی خوسفی دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۲ - ۹:۵۵ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام علی محمد آفرین بر شما دکتر علی شریعتی در کتاب آری این چنین بود برادر میگه ما با کسانی می جنگیم که آنها را نمی شناسیم و برای کسانی می جنگیم که همدیگر را می شناسند و نهایتا غنائم نصیب کسانی می شود که همدیگر را می شناسند

همشهری دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۲ - ۱:۰۱ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام
آفرین بسیار عالی است

با غیرت دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۲ - ۵:۲۳ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

اگه روزی بافقیها و بهابادیها به خودشان می آمدند و مانند قدیمها اختلافاتشان را کنار می گذاشتند و با هم متحد می شدند دیگر در استان هیچکس نمی توانست بگوید بالای چشمتان …..
اما افسوس و صد افسوس که سریع جوگیر احساسات میشویم و به جای دوستی بین این دو شهرستان کینه و دشمنی می افتد و فلان شخص از زارچ بر میخیزد و ادعای حق می کند.
هنوز هم دیر نشده…….

مادر دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۲ - ۱۱:۲۲ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام پسرم .چه متن های زیبایی انتخاب می کنی ! .آرام بخش وارزنده . آفرین

ع.ا.حسین اباد شنبه ۹ آذر ۱۳۹۲ - ۸:۳۰ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

آفرین.خیلی عالی بود.موفق باشی همیشه.