این ره که تو میروی به ترکستان است

دسته: مقالات
۵ دیدگاه
چهارشنبه - ۴ دی ۱۳۹۲

dada

در یکی از روزهای گرم تابستانی به روستای خوش آب و هوای  خوسف رفتم خوشحال بودم  که چند ساعتی فارغ ا ز گرمای کویر و زنگ خردجالی به نام موبایل در کوچه های روستا قدمی میزنم وساعتی با خاطرات دوران کودکی زندگی بکنم در کوچه ای به مشرف به خرابه ای بود فردی را دیدم  که  چهل و پنج بهار از عمرش را نداشت  وقتی نزدیکش رسید م در برخورد اول او را نشناختم وقتی بلند شد و دست داد و حال و احوالی کرد متوجه شدم دوست همبازی من است همون کسی که حداقل سی گل ریزون ، سی عرقچکون  ، سی برگ ریزون و سی برف ریزون را با هم گذرانده بودیم باور نمی شد و الانم باورم نمیشه همون جوان رعنای دهه شصت که  برگ های پهن درختان چنارروستا به زلفانش غبطه می خوردند و درختان صنوبر بر  قد سرو ش حسادت می کردند و آن روزهایی رویایی برای خودش برو و بیایی داشت و هر دختری در خیال خود آرزو داشت با او زندگی کند و او مرد رویاهایش باشد  امروز مانند پیر مردی گوژپشت  راه میرود و صدای کِش کِش کفش هایش چند متر جلو تر از خودش به گوش میرسد  در کمال ناباوری و تاثر  از چیزهایی که دیدم به چهره اش نگاهی انداختم از آن دندانهای زیبا فقط دو دندان جلویی دهانش بود اونهم به رنگ قهوای ، چشمانی که در کاسه سر فرو رفته بودند و خوب که دقت می کردند می دیدی که مرگ در این چشمان بی سو مهمان شده بود و انتظار می کشید آنقدر خسته از گذاشت ایام بود به محضی که گفتم چه حبربغش ترکید  آنچه در زیر می خوانید خلاصه ای از قریب به دوساعت رنج نامه ای بود که بود که برایم گفت گریه کرد و گفت فلانی باورم نمی شد اولین پکی که بیست سال پیش در زیر درخت چنارروستای خوسف با تعارف واحترام فراوان کشیدم مرا به این روز بکشاند همسرم طلاق بگیرد و من  خودم منتظر مرگ باشم گفت کاشکی جوانان بودند من بهوشون می گفتم اولین پک را جدی بگیرید به من می گفت ولی روی سخنش به همه جوانان در طول تاریخ بود   ، به تويي كه هنوز درابتداي راه اعتياد هستي ، به تو كه تعداد دفعات مصرف مواد مخدرت به تعداد انگشتان يك دست نمي رسد ، و خودراتافته جدابافته مي داني و احساس مي كني هيچگاه معتاد نخواهي شد و فاصله ها مي بيني بين خودت و آن جوان درب وداغوني كه در اوج ذلت و تنهايي كوچه هاي خيس وسردراپرسه مي زند و چشمانش را  به  دستان رهگذران بي تفاوت دوخته است . به تو كه به تعارف فلان به ظاهردوستت كه مي گفت : يك بار كه كه هزاربار نمي شود ، جواب مثبت دادي ! بگذار به تو تلنگری بخورد من فکر می کنم لااقل  اينطور احساس مي كنم اين چند خط به ظاهر تلخ بردل مهربانت مي نشيند ..دوست من اگر خواستي بداني اعتياد چيست . اگر خواستي بداني گام برداشتن به سوي اين سراب فريب آلود   بكجا ختم مي شود وسرانجامش كجاست . همراه من شو تا او را  بخوانیم و او  كه خلاصه هرچه بي سرانجامي بود و انتهاي تلخ ترين نااميديها ! جوانان عزیز گلهای  زندگی دوست من می گفت ودر لابلای گفته هایش یاد خاطرات جوانی اش می افتاد می خواست گریه کند اما توان گریه کردن هم نداشت او می گفت کاش جوانها می دانستند من راهها یی را رفته ام . من دردها یی راكشيده ام . من كوچه هاي سرد زمستاني را كشان كشان پيموده ام . من خرابه هاي تاريك را زندگي كرده ام وبا سرنگها ي خونين برزمين افتاده اش سخنها گفته ام و درددلها كرده ام . من گذشته هاي ازدست رفته را غبطه ها خورده ام .و براي تمام آرزوهايم مجلس ختم گرفته ام .من  همه  تحقير ها را تازيانه خورده ام وبا تهمتها تيرباران شده ام و بااكراه لحظه به لحظه عزيزتترين عزيزانم ، به دوردست ترين جزيره هاي تنهايي وانزوا تبعيد شده ام .و شبهاي بس دردناكي رادر سلول انفرادي به دست خود ساخته  در خانه ی خودم به صبح رسانيده ام . من سلام ها ي بي پاسخ بسياري را تحمل كرده ام .من هنوز سنگيني مهر طلاق را بر پيكره بند بند وجودم احساس مي كنم ودر سوگ آن دوستان  دوران بچگي ام كه در  شب سرد زمستان و زیر آفتا ب سوزان تابستان بازندگي وداع كرد ، گريسته ام ، او در حسرت نبود همسرش می گفت  که  با ديدن آن زن ومرد جواني كه زير يك چتر مشترك در باران زمستاني قدم مي زنند ، افسوس مي خورم و با خيره شدن به بازيهاي كودكان ، بغض مي كنم   و یاد بچه های می افتم که نه کودکی داشتند و نه جوانی دارند بچه هایی که به خاطر نبود مادر در کودکی پیر شدند ناگهان سکوت کرد شاید با خود مي انديشدچه بسا اگر تمام آرزوها وآمالش به واسطه هجوم بي امان اهريمن اعتياد به ناكامي نمي انجاميد اينك او  نيز …سری داشت و سودایی،ناگهان بغش ترکید و گفت من  همه ی درد ها   را چشيده  و چون زهري تلخ نوشيده ام  پرسیدم چقدر زمان برد تا معتاد شود گفت دوست من فاصله آن مصرفهاي اوليه مواد مخدر تا رسيدن به تباهيها و فنا ، فاصله اي است بس كوتاه كه  در ذهن هيچكس خطور نمي كند  ، فاصله اي كه به اندازه يك چشم به هم زدن  است .  فاصله اي كوچك براي شكستني بزرگ ، بزرگتر از آن چه تصورش را كني   گفت قصد نصيحت ندارم فقط بدان وآگاه باش  و به بچه ها ی خوسف و همه ی بچه هایی که از سیگار شروع کردند بگو  ( اين ره كه  تو مي روي به تركستان است )این را گفت و خدا حافظی کرد و نگاهی به پشت سرش انداخت  خدا کند که نگاه آخرش نباشد و خدا کند که به زندگی برگردد آری این است سزانجام محفل نشینی ها و تعارفهای به ظاهر دوستانه بود ،جوان عزیز بیا باهم یاد بگیریم هر وقت گرگهایی در لباس میش  سیبگار و مواد مخدر والکل تعارفمان کردند بدون ترس ( نه ) بگویم که نه گفتن هنر و بزرگترین هنر است

      قصه گوی غصه های شما

       عباس ابراهیمی خوسفی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱
برچسب ها:
دیدگاه ها
محمد پنج شنبه ۵ دی ۱۳۹۲ - ۷:۵۷ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

تکراری بود .مطلب کم آوردی عباس آقا

سهیل جمعه ۶ دی ۱۳۹۲ - ۱۱:۰۳ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

موفق باشی خان

ع.ا.حسين اياد شنبه ۷ دی ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۹ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام استاد.هميشه تو سايت اول دنبال مطالب شما ميگردم تا بخونم.عين هميشه زيبا و دلنشين نوشتيد. موفق باشيد.

مجتبي حيدري پور شنبه ۷ دی ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

خوب نبود،عالي بود.واقعا ممنون.نگارش و محتوا فوق العاده بود

بهابادی یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ - ۸:۴۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

دست مریزاد عباس آقا چه عجب دنبال بحث روستاها نیستید حتما خسته شدید یا تهدید بوده ؟ در هر صورت بابت ای مطلب ممنون