بافق در پناه همدلی همیشه دارالشجاعه می ماند

دسته: عمومی
۲ دیدگاه
دوشنبه - ۵ اسفند ۱۳۹۲

هوالقادر

((خدا مجاهدان را دوست می دارد …))

صدای آرام و دلنشین پیر جماران از بی سیم جانشین فرمانده کل قوا ساعت 2 بامداد شب بیست و سوم خرداد 67 شنیده شد

یا زهرا یازهرا یازهرا

گوئی سید روح الله سر سجاده نماز شبش مادرش را صدا می زند و می خواهد گوشه چشمی به فرزندانش که پشت خاکریزها – غواصان پشت تله های انفجاری در آب و خاک آماده اند و گوش بفرمان هستند بیندازد و آیا می شود دعای پدر در حق فرزند مستجاب نشود .

رمز عملیات بیت المقدس 7 طنین انداز قلب رزمندگان شد و شلمچه یک صدا

یا فاطمه الزهرا

معبر ها گشوده شد و عطر یاس شلمچه را در آغوش گرفت

شلمچه در یک آن جهنمی شد برای متجاوزان به خاک پر مهر ایران و دلاور مردان ایران زمین غرش کنان شلمچه  را در نور دیدند.

اهداف به تصرف رزمندگان در آمد ، دشمن گیج و ناکام از صلابت جوانان پولادین ایران

صبحگاهان یا طلوع خورشید شلمچه خنده کنان بوسه بر پای ظفرمندان زد و عجب مغرور شده بود خاک شلمچه و چه ماندگار نماز صبحی خواندند در حالیکه یک چشمشان مست شوق پیروزی و چشم دیگر خیش از دوستانی که در کنارشان بر خاک سجده ابدی کرده بودند .

غرور آنجا بود که امام فرمودند من دست و بازوی شما رزمندگان را می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم .

ظهر داغ شلمچه و پاتک و دشمن در پناه تانکهایش پیش می آمد…

آن جوان دلاور که نامش حسین بود با دوست و همرزمش ناصر یکه و تنها با لب تشنه در این ظهر تفدیده شلمچه در مقابل دشمن رزم ایرانی را به نمایش گذاشتند که رستم انگشت به دهان و سجاده نشین جماران به لب مفتخر به داشتن چنین فرزندان دلیری … حسین  و ناصر جنگیدند و مردانه ایستادگی کردند و دشمن با همه ساز و برگ جنگی اش ساعتها زمین گیر شد . فرصت اندک ورقها به آخر و هوای داغ و تشنگی ه خود مضاعفی دیگر . حسین می جنگید و ناصر بچه های شهید را عقب ماشین می گذاشت … با ایستادگی شان رزمندگان فرصت کردند خودشان را از معر که نجات بدهند و بچه هایی که شهید شدند از مفقود الاثر شدن . و چه سخت بود لحظه ای که حسین پیکر خون آلود پسر عمویش و همسایه دیوار به دیوارشان را از خاک برداشت …

دلاور بافقی ترکشها بر بدنش بوسه زد و شیمیائی شد …

25 سال با افتخار می گذرد و کمتر کسی متو جه می شود حسین زخم جنگ تحمیلی بر جسم دارد و او بود که خم به ابرو نیاورد …

گاها صدای سرفه های خشک و خس خس نفسهایش را می شنوم و اگر مدتی نا پدید شود می دانم روی تخت بیمارستان در بخش مراقبتهای ویژه هست .

25 سال می گذرد هر جا می رود باید همنشین کپسول اکسیژن باشد …

شهید زنده ای که آهنربا بر بدنش غریبی نمی کند و با ترکشها و گاز شیمیائی خردل انس 25 ساله دارد …

آن روز شلمچه ، فاو ، جزیره ام الرساس و فکه و امروز  باز جهاد اقتصادی و عرصه ای دیگر از فداکاری…


اکنون که دشمن از راهی دیگر درآمده باید به حسین و همه ی رزمندگان دوران دفاع مقدس گفت:

حسین ، آباد کن که چشم ها به دستان رزمنده تو دوخته شده و دستان پینه بسته  وقتی به دعا بلند می شود ملکوت از حضورشان به شفقت می آید پشت و پناهت …

خاک بافق ، درختهای خرمایش ، قلبهای با طراوتش که لبریز از صداقت است .

بافق تو را دوست دارم وبه تو افتخار می کنم به مردان دلیرت ، به مسئولین خدومت ، به پدران ومادران بزرگوار شهیدت ، تورا دوست دارم چون قابل دوست داشتنی …

((بافق در پناه همدلی همیشه دارالشجاعه می ماند ))

                                                                                   خداقوت دلاور

ذوالفقار

         ح. ف ( امضا محفوظ )


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱
برچسب ها:
دیدگاه ها
ماشاالله شمس الدینی دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام
احسنت به شما
حرف دل همه رزمندگان و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس رو گفتید.ضمن عرض خدا قوت به مسئولین خدمت گذار و بی ریاباید عرض کنم پیام خون شهدا به کسانی که الان در مسند قدرتی قرار دارند و از خدمت به مردم و ولی نعمتهای خود دریغ میکنن اینست بدانید پست ومقام ماندنی نیست که اگر چنین بود به شما نمیرسید واگر الان شما میزی و مسندی دارید به برکت خون شهدا و شیرمردان وایثارگران هشت سال دفاع مقدسه پس تا فرصت خدمت رسانی دارید مضایقه نکنید که حساب پس دادن در روز جزا برایتان آسان نخواهد بود.به امید فدایی تازه برای بافق سربلند.

مهدی دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۲ - ۷:۳۹ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

حسین جان چرا امضا محفوظ!؟