قد قامت الصّلوة

دسته: مقالات
یک دیدگاه
شنبه - ۲۲ شهریور ۱۳۹۳

بعد از آن شب قدری که دلش را با امام رضا(علیه السلام) صاف کرده بود، این هشتمین سفر است که می آید.

صحن قدس را پشت سر می گذارد. راهرو شبستان را عبور می کند و در آستانه صحن گوهرشاد می ایستد. سرش را که بالا می آورد نگاهش به گنبد طلایی آقا گره می خورد. حس غریبی سراغش آمده. انگار که دلش را خالی خالی کرده باشند. نه صحبتی، نه ذکری، نه غمی، نه شادی و نه هیچ چیز دیگری.

دستش را به چارچوب در می گیرد. چشمانش را می بندد. صورتش را به در چوبی می گذارد و در نیّتش بوسه ای از امام می گیرد. چه کیفی می دهد این بوسه.

–          السّلام علیک یابن فاطمه. آقاجان! سلام علیکم. حال شما خوبه؟

وارد صحن می شود. نسیم سحرگاهی حرم ، صورتش را نوازش می دهد . کنار مُهردان می ایستد. از بین مهرها یکی را انتخاب می کند. تربت سیّدالشّهدا است. در بین صف ها جایی را نشان می کند و می نشیند. تا جماعت صبح، فرصتی است برای 2 رکعت نماز ، هدیه به مادر.

ناراحتی در صورتش دیده می شود. همان فکر همیشگی که قبل از هر نماز سراغش می آیدکلافه اش کرده. با آن کلنجار می رود.

–          هر بار سعی می کنم نمازم نماز باشد، نمی شود. چرا نمازهای من خاصیت ندارد! هر بار سعی می کنم از جسمم بیرون بیایم و با نماز پرواز کنم، نمی شود. حبّ دنیا مثل قیرهای سیاه به پاهایم گیر می کند و نمی گذارد اوج بگیرم. مگر من پیرو پیامبرم نیستم؟! چرا نماز برای او معراج باشد و برای من رفع تکلیف! مولاجان!کمکم کن. چگونه می شود نماز را اقامه کرد؟ دستم را بگیر.

دستهایش را بالا می آورد. سعی می کند حواسش را معطوف او کند.

–          الله اکبر

اذان از مأذنه های مسجد بلند شده است. الله اکبر اذان با تکبیر جوان همراه می شود.

اشهد ان لا اله الا الله

–          خدایا! نماز ذکر توست. نمازم را فقط برای تو اقامه می کنم و به سوی تو می آیم.

اشهد انّ محمّداً رسول الله

–          خدای من! محمد باب الله است. به واسطه او و از طریق او نماز را به پیشگاهت تقدیم می کنم. پذیرایش باش.

اشهد انّ علیاً ولی الله

–          خدایا! علی، امیرالمومنین و قافله سالار آدم و عالم …

به چشم برهم زدنی همه چیز عوض می شود. دیگر صدای مناجات جوان به گوش نمی رسد. فضای پیرامون او در حال تغییر است. اذان که به اینجا می رسد، همراه با این ذکر، من هم از بدن جوان بیرون کشیده می شوم.

چند متری بالا آمده ام. خیلی لطیف و سبک هستم. به دست و پایم نگاه می کنم، سالم هستند. در کمال سلامت از جسم او بیرون آمده ام. من که در قفس نفس اسیر شده بودم حالا آزاد شده ام. توان دارم و قوی هستم. به راحتی می توانم این طرف و آن طرف بروم. جاذبه زمین بر من اثر نمی کند. به اطراف نگاه می کنم. چه گنبد زیبایی، پر از نور. چه آسمان زیبایی، مملوّ از ملائک ؛ مثل کبوترانی آزاد و سبکبال در رفت و آمدند. بعضی به سمت بالا کشیده می شوند و گروهی به سمت زمین می آیند.

تا به حال مسجد گوهر شاد را به این زیبایی ندیده بودم . از این بالا که صحن را نگاه می کنی همه چیز رنگ و بویی دیگر دارد. همه تعلّقات را پایین گذاشته و خودم بالا آمده ام. به پایین نگاه می کنم. جوان در حال نماز است و من مانند او در این بالا، سفید و درخشان! من کیستم که بالا آمده ام و به شکل انسان هستم؟ هرچه هست احساس خوبی نسبت به او دارم . دوستش دارم. برایش دعا می کنم.

–          خدا حفظت کند که مرا حفظ کردی.

دیگر میل های منفی که تا قبل از نماز در وجود جوان بود آزارش نمی دهد. از آن سنگینی که در عمق چون زنجیر به دست و پایش پیچیده بود خبری نیست. دوست دارم هرکاری از دستم برمی آید برایش انجام دهم ولی حقیقتاً هنوز نمی دانم من چه هستم یا که هستم؟ از جسم آن جوان برخاستم ولی…

در این فکر هستم که صدایی می گوید: تو نماز هستی! نماز آن جوانی که قصدش اقامه نماز بود. اندکی تامل می کنم، تازه می فهمم من که هستم. من “نماز اقامه شده” هستم.

چه خوب! او مرا برپا کرده است. او مرا تباه و ضایع نکرده است. باید سازنده خودم را کمک کنم. به سمتش می روم. به خاطر نیروی دافعه ای که اطراف اوست نمی توانم نزدیکش شوم. دقت که می کنم می بینم این نیرو به خاطر همزات شیاطین است. باید همزات را پس بزنم. باید افکار منفی و منکر را از او دور کنم. نور وجودم را چون رودی خروشان به سمت او گسیل می دهم. ناجوری های اطراف او کم کم زدوده می شود. جوان لحظه به لحظه شاداب تر می شود. توجهش به نماز بیشتر و صورتش گشاده تر و نورانی تر می شود.

خودم را به کنار جوان می رسانم. در حال رکوع است. صدایش می کنم.

–          ای جوان! من از تو هستم. من نماز تو هستم. حال و هوایت فقط معطوف نماز باشد. من با تو هستم. نگران نباش.

او صدای مرا نمی شنود ولی انگار تمام خواسته های مرا درک می کند و آنچه می گویم را عمل می کند.

به سجده می رود. از این بالا همه چیز عیان است. می بینم که افکاری از بی تقوایی ها و اثراتی از وسوسه ها اطرافش را گرفته است. می خواهم از او دفع شود. همراه با اراده من ناگهان چشمه ای از نور در سجده گاهش جاری شد. چشمه جوشیدن می گیرد، آنقدر که تمام وجود جوان را می پوشاند. لحظاتی می گذرد . سر از سجده برمی دارد. بوی عطر لطیفی اطرافش را معطر کرده است. می ایستد به حول الله و قوّته . با قیامش، همه چیز در این بالا ، به حرکت در می آید.

جوان حمد می خواند. با تلاوت هر آیه از سوره ، مانعی و اشکالی از او دفع می شود و یا اصلاحی در وجودش شکل می گیرد. خون تازه ای در رگهای جوان جریان پیدا کرده است. حالا دیگر نماز او به حدی نورانی شده است که پیرامونش را نیز تحت الشعاع قرار داده است.

دستهایش را که به قنوت برمی دارد ، ارتفاع می گیرم. بالا و بالا تر می آیم.

–          اللّهم ارزقنا فی الدنیا زیارة الحسین و فی …

جوان دعا می کند و با دعای او، در چشم بر هم زدنی از حریم رضا(ع) به صحن دیگری کشیده می شوم. عجیب است! آسمان چقدر سرخ رنگ است. خوب نگاه می کنم. بله! اینجا کربلاست . خوشحالم که توفیق زیارت مولایم را پیدا کرده ام. اذن زیارت می گیرم و با مولایم مشغول مناجات می شوم. سراپا چشم می شوم و با تمام حواسم معطوف ضیافتی می شوم که برپاست. رسولان الهی و شهدا همه مهمان ابی عبدالله هستند. ملائکی با لباس رزم ، شش گوشه سیدالشهداء(ع) را طواف می کنند.

 جوان ادامه می دهد.

–          اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النصر

خورشید اولین طلیعه هایش را نمایان می کند که ندایی از آسمان کربلا همه را متوجه خود می کند: “قد قامت الصلاة؛ إنّما يعني به قيام القائم”1

صحنه ها و هرآنچه در آن است در حال تغییر است. من نیز انگار دست خودم نیست، همراه با گروهی از مهمانان به صفوف جماعت مسجد گوهرشاد کشیده می شویم .

پرچمهای سیاه در صحن و سرای علی ابن موسی الرضا(ع) به اهتزاز در آمده است. مهیا می شویم برای اقامه نماز.

جوان سلام می دهد. امام اقامه می گوید.

–          قدقامت الصلوة . قد قامت الصلوة.

پایان.

 1- اشاره به روایت: عن أبي عبد الله ع في قوله قد قامت الصلاة: إنما يعني به قيام القائم ع.امام صادق(ع) درباره عبارت (اقامه)، ” قد قامت الصلاة “(همانا نماز برپا شد) فرمودند: منظور از آن (اقامه نماز)، قيام قائم(عج) است.(مستدرک الوسایل ج4ص73)

  • 2- و اذا رايتم الرايات السود خرجت من قبل خراسان فاتوها ولو حبوا علي الثلج، فان فيها خليفه الله المهدي هنگامي که ديد پرچمهاي سياه از سمت خراسان خارج شد پس آن را دريابيد اگرچه به راه رفتن بر روي برف باشد. بدرستيکه در آن لشکر خليفه خدا مهدي است.(معجم الاحاديث الامام مهدي ـ ج1ـ ص 390 )
  • محمد حسین فیاض

پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲
برچسب ها:
دیدگاه ها
حامد یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۳ - ۲:۰۷ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

بسيار عالي و مفيد