آزمون

دسته: فرهنگی، هنری، مذهبی
بدون دیدگاه
شنبه - ۱۹ مهر ۱۳۹۳

چک…چک…چک…چک…. صدای چک چک آب ، راسته می امد توی گوش عباس .سه روزی می شد که صدای توپ و خمپاره جایش را به سکوت و این صدای دردناک داده بود.. گنجشکی کوچک خودش را رسانده بود به کنار تانکر آبی که لابلای تپه های خاکی قرار داشت . و این خود نشان دهنده ی آرامش قبل از طوفان یا بعد از طوفان بود .آبی که از شیر خراب تانکرقطره قطره روی خاک ها می ریخت  گودال کوچکی درست کرده بود. گنجشک یک راست آمد کنار گودال آب . در سکوت مطلقی که ایجاد شده بود گرما بیشتر احساس می شد . گنجشک خودش را انداخت وسط حوضچه ی کوچک آب و پرو بالش را تا آنجا که می توانست خیس کرد .مثل آدمهای تشنه ای که از بیابان برهوت می رسند و به جای آب خوردن خودشان را پرت می کنند وسط آب .می خواست تمام بدنش را سیراب کند . وقتی سیراب شد و خودش را خیس کرد یک راست آمد نوک تانکر نشست .از آن بالا نگاه تندی به اطراف کرد و پس از مدت کوتاهی از آنجا دور شد .

چشم های نیمه جان عباس این منظره را می دید ، توی دلش می گفت:

  • خدایا کی این نیروهای پشتیبانی می رسند، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده نه نیرویی نه کمکی نه…

توی دلش غوغایی بود . سه روز پیش بود که با یک سوت خمپاره ،سنگر کوچک انها یکباره آمده بود پایین .دو سه تا از همسنگرهایش هم دور و برش افتاده بودند. حمید که بدجوری ترکش خورده بود در دم شهید شد . مانده بود او و دوستانش کاظم و سعید .

حالا بعد از سه روز ، نه آبی در قمقمه دارد نه پایی برای رفتن . پاهای ناتوانش هم زیر کیسه های شن مانده است . تنها چشم هایش حرکت می کند و گوشهایی که مدام صدای ضجه ی کاظم و سعید را می شنود و صدای چک چک آب تانکری که معلوم نیست کی تمام می شود . تشنگی امانش را بریده است . فقط اگر می توانست چند متری جابجا شود دیگر…یادش نمی آید در زندگیش اینقدر ناتوان شده باشد.

چشم های نیمه جانش را باز می کند گنجشک دوباره برگشته اما این بار جفتش را هم آورده بود. گنجشک ها جلوی چشم عباس عاشقانه خودشان را توی آب حوضچه ی کوچک زیر تانکر خیس می کردند. توی سر و کله ی هم می پریدند. عباس فقط چشم هایش آب را می دید ، مزه ی آب را گنجشک ها می فهمیدند.

تشنگی امانش را بریده بود . یاد شهدای کربلا افتاد اما آرامش نکرد . تشنگی داشت کار خودش را می کرد. زبانش خشک شده بود، آفتاب هم الی ماشا الله افتاده بود روی سر عباس. مخیله اش گرم  شده بود.

  • عباس عباس …

باز یاد صحرای کربلا افتاد

پیش خودش فکر می کرد ،اگر من جای او بودم خودم را می انداختم وسط شط فرات .هی دست و پا می زدم هی دست و پا می زدم .چشم هایش را بست . فکرها اذیتش می کردند.

سه روزی می شد که صدای توپ و خمپاره نمی آمد . نه نیروهای عراقی سر و کله شان پیدا می شد تا خلاصش کنند و نه نیروهای خودی .افتاده بود لای این تل ماسه ها برای امتحان خدا .

  • خدایا چه خبره ، چرا صدایی نمیاد. انگار آخرین گلوله مال ما بود . نه تو زندگی کردنمون شانس داشتیم نه تو مردنمون .

فکرها دوره اش کرده بودند . درد پایی که داشت ،اذیتش می کرد.چشمش را چرخاند سمت تانکر آب .نگاه چکه های آب کرد.

  • نکنه آبش تموم بشه ، لعنت به من، سعید گفت شیر تانکر رو درست کنیم ، اسراف می شه .من گوش ندادم .

صدای چکه های آب اذیتش می کرد .انگار آب را آنجا آفریده بودند برای گنجشک ها . توی دلش به گنجشک ها حسودیش می شد .

-خدایا تو این بیابون برهوت خوب برای گنجشک هات آب جور می کنی ، ما مگه آدم نیستیم ؟ مگه ما اشرف مخلوقات نیستیم؟

  نزدیکی های عصر بود که جمع گنجشک ها جمع تر شد . حالا ده پانزده گنجشک بالا سر عباس جیک جیک می کردند . هر چند وقت هم خودشان را می رساندند سر حوضچه ی کوچک آب و جلوی عباس تا آنجا که می توانستند آب می خوردند .

عباس داشت از این منظره اذیت می شد . فکر می کرد الان است که آب تانکر تمام شود . درد پاهایش هم داشت زیاد می شد . اما این درد ، پیش عطشی که سراغش آمده بود چیزی نبود . دیگر صدای سعید و کاظم را نمی شنید انگار آنها هم شربت شهادت نوشیده بودند .

  • خوشا به حالشون .اگر تو این دنیا تشنگی کشیدند لااقل…

عباس باز یاد دشت سوزان کربلا و حضرت ابالفضل و شط فرات افتاد.

  • آخه چه جوری تونست آب به آن خنکی و روانی را ببینه و نخوره

فکرها داشت اذیتش می کرد . آنقدر آفتاب روی بدنش مانور داده بود که آب بدنش تحلیل رفته بود . دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت . چشمش را چرخاند طرف تانکر آب . گنجشک ها آنقدر زیاد شده بودند که نمی توانست آنها را بشمارد . صدای جیک جیکشان گل انداخته بود.

  • خدایا این گنجشک ها را آوردی که من را اذیت کنند؟ چی بود اون شاعر گفته بود «که می خورند حریفان و من نظاره کنم ».

دوباره توی دلش گفت : عباس عباس چرا داری آخر عمری کفر می گی . بذار حداقل خوب بمیری . مردم که میگن عباس شهید شد ، اما خدا می دونه من این دم آخری چی تو دلم گذشته .حیا کن عباس .

اگر آب بدنش تحلیل نرفته بود حتما در این مواقع اشک هایش جاری می شد. اما امان از کم آبی .

 در همین فکرها بود که یاد صحبت های حاج کریم افتاد . فرمانده گردانی که همه دوستش داشتند .درست همین چند شب پیشتر بود که حاج کریم دست گذاشته بود روی شانه های عباس و توی گوشش گفته بود:

  • عباس! خدا جنگ را قرار داد تا من و تو تربیت بشیم . من و تو نیازمند بشیم و تو این نیاز بفهیم کی این نیازمون رو برطرف می کنه .کی نصرتمون می کنه ؟ کی به دادمون می رسه ؟ خلاصه عباس، تو همین صحنه ها تربیت کننده مون رو بشناسیم . عباس !ظاهر جنگ خیلی زشته اما باطنش ،صحنه ی خداست . خدا داره بنده هاش رو تو صحنه ی عمل امتحان می کنه . خدا کنه ماها برنده این میدون باشیم .

نسیمی که تو این چند روز احساس نمی کرد و تو این دو سه روز پیداش نمی شد، شروع به وزیدن کرد . پرچم یاحسین بالای تپه را حرکتی داد.  عباس خیلی تشنه بود اما انگار مرور صحبت های حاج کریم و حرکت این پرچم آرومش کرد . توی دلش از خدا عذر خواهی کرد .آب همینطور قطره قطره از تانکر می چکید و جیک جیک گنجشک ها گل کرده بود . انگار جشن گرفته بودند . عباس از صدای جیک جیک گنجشک ها اذیت نمی شد . او هم به وجد آمده بود . توی دلش برای گنجشک ها آرزوهای خوب می کرد . همه آب مال شما . یاد کربلا افتاد . اشکی که معلوم نبود از کجا خودش را به چشمان عباس رسانده بود چشمان نیمه جان عباس را روشن کرد .

  • خدایا ما کجا و کربلایی ها کجا ؟ خدایا توی قیامت که تشنگی و گرسنگی امان همه را می بره به فریادم برس . شفیع من امام حسین و اصحابشند.

عباس لبخند می زد.چشم هایش روی هم افتاد .صدای هم همه ای از دور دست ها به گوش می رسید .

  • بچه ها اونجا یه خبراییه ، ببینید چقدر گنجشک اونجا حلقه زدند نکنه …

قطره های اشک عباس سرازیر شده بود . چکه های اشک افتاده بود روی خاک .گودال کوچکی درست کرده بود.

توی دلش غوغایی بود ؛ عباس !  این همه آب را از کجا آوردی؟!

محمد جواد عسکری


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲
برچسب ها: