وحشت از جن در زیرزمین ؛ ورود جن ها به صندوق زمان ( قسمت دوم)

دسته: مقالات
۴ دیدگاه
شنبه - ۱۲ دی ۱۳۹۴

 

 

 

خلاصه انچه گذشت.

جنهای مختلفی وجود دارد.مردزما مونث قدبلند سپید پوش زیبا.به دنبال انسان مردی که قدرت خاص دارد میگردد تا او را بدزدد… کلاه تره پیچ یا کچیگپ یعنی انگار پارچه ای از گوشت دورسرش پیچیده مانندکلاه اما عضو بدنش است که حس دارد.مونث ان چاق کوتاه با باسن بیرون زده وسینه های بزرگ وسرش به جای موانباشته ازرشته هایی از کرم …هردو سم دارند نردارای دم است قدرت ویرانگری فوق العاده ای دارند…

همسر کوروش در اشپزخانه غذا درست می کرد که با اتفاق های عجیبی روبرو شد برای اوردن روغن قصد داشت به زیر زمین برود تا روغن بیاورد اما…

 

 

 7

وحشت از جن در زیرزمین

ورود جن ها به صندوق زمان  

( قسمت دوم)

براساس داستانی از: سیروس قزلباش

تقدیم به بانوی من (میم)

 

به نام خداوند که چوپان ومن است

حنا خانم بطرف زیر زمین رفت اما وجود تعدادی گربه روی دیوار ومیان حیاط برایش غیرعادی بودباخود گفت

یعنی چی ؟ انگار دارم کباب درست می کنم که گربه ها عروسی گرفتن .

   یکی از گربه ها در حال لیس زدن دست وکشیدن به صورتش بود اما گربه ای سپید که برایش اشنا نبود کنار زیر زمین بود انها فقط یک گربه داشتند که تقریبا حنایی رنگ وپشمالود بود واسم گربه را پرنسس گذاشته بودند .

   حنا چند گام به طرف زیر زمین برداشت که ناگهان گربه انها یا همان پرنسس از روی کولر ابی پشت پنجره به پایین درست جلوی پای حنا فرود امد واز گلویش قومه ای کرد که باعث ترس حنا شد واوبا واکنشی سر پرنسس جیغی کشید وگفت خاک تو سرت گربه کثافت ،ترسیدم دیونه .برو پیشته گم شو . اما پرنسس رهایش نمی کرد با میو میو ودور پایش گشتن وبدن خود را به پای حنا مالاندن ودم وگوش را سیخ کردن وبه پای او پیچیدن تعادل خانم را به هم زد وچیزی نمانده بود بر زمین بخوردکه باعث عصبانیتش شد وبا لگدی بر شکم پرنسس مانند توپ فوتبالی او را شوت کرد وگربه چند گام به سویی افتاد وگفت

  • خدا لعنتت کنه گربه اشغال چت شده دیونه ، مگه یه ساعت پیش کوروش کلی بهت غذا نداد ،مث خر خوردی بیا منم بخور.
  • مییییو میو
  • زرمار تا توبشی دیگه نپیچی تو پرپام. میو میو هم میکنی.

اما پرنسس این باردرست دم در زیر زمین ماند وحالتی عجیب گرفت وگربه سپید هم کنارش امد وهر دو موها را سیخ کردند وفیش فیش می کردند. کمر را با موهایی سیخ سیخ شده بالا گرفتند.

  • الان حالیتون میکنم.
  • فیششششششش.

   حنا تکه شیلنگی از باغچه برداشت ویکی به پرنسس زد وهردو گربه کمی دور شدن پرنسس گوشی ای ماند وپشت خود را از ضربه شیلنگ لیس می زد وگربه سپید هم دورتر شد وحالتی نگرانی به خود گرفت وحنا هم باگفتن خوبت رفت به اولین پله گام گذاشت اما پرنسس دوباره دنبالش راه افتاد واین بار حنا سریع وارد زیر زمین شد ودر را باز کرد وزود در را پشت سرش بست وچفت در را از پشت انداخت واز انجا کمی پرنسس را به تمسخر گرفت وبه گنجه کنار دیوار که نور از شیشه درزیرزمین ان قسمت را روشن کرده بود رفت تا روغن بردارداین سوی در هم پرنسس ناخن ها را به پشت درچوبی زیر زمین می کشید ومیو میو میکرد وگربه سپید هم پشت پنجره کوچک زیرزمین از ان سوی شیشه داخل را نگاه میکرد.

حنا پرده جلوی گنجه را کنار زد انواع مربا وترشی وشور ورب …که کوروش خودش درست کرده بود در طبقات با نظم خاصی چینده شده بود وروی درهمه ی شیشه ها پارچه های سرخ وزرد وابی … با کش قرار گرفته بود حنا از طبقه پایین رف یک گالن روغن برداشت وپرده را سر جایش قرار دادگالن روغن در دستش بود که صدایی از انتهای زیرزمین متل عروسک جغجغه ای بگوش رسید اب گلویش را قورت داد اهسته بی انکه بخواهد به طرف صدا رفت در صندوق چوبی همسرش بسته بود او می دانست نباید دران صندوق را باز کند اما کنجکاوی باعث شد روغن را پایین بگذاردواهسته بطرف صندوق برودگربه های زیادی پشت در وپنجره زیرزمین سروصدا می کردند که پرنسس از همه بیشتر خود را به شیشه می زد که کمی حنا را می ترساند اما شب گذشته را به یاد اورد که همسرش از خانه بیرون رفته بود اما بجای اینکه از بیرون بیاید از زیر زمین در امده بود وبه حنا گفته بود هرگزدرصندوق زیرزمین را باز نکنی .حنا دوباره فکر کرد که با کوروش بگو مگو کرده بود که مگر چه چیز دران صندوق است .دوباره فکر کرد که اخرشب وقتی ازکوروش سوال کرد چرا سرشب از زیر زمین در امدی و گفتی در صندوق را بازنکنی وکوروش گفته بود مگر دیوانه شدی من کی زیر زیرزمین رفتم کی با توحرف زدم … حنا نمی دانست شب قبل او شوهرش نبوده که از زیر زمین در امده وباز هم فکر می کردوکنجکاویش بیشتر می شد مخصوصا که زن همسایه یک روز گفته بود یک چمدانی شوهرش داشته وبعد از چند سال متوجه شده بود شوهرش معشوقه ای داشته ووسایل مشوقه را در ان پنهان کرده بود حنا این را هم نمی دانست که ان زن همسایه نبوده …همه این افکار حنا را ترغیب به باز کردن درصندوق می کردحس حسادت وکنجکاوی زنانه برحس ترس چیره شده بود اما باز هم حس خوبی نداشت باز هم ترس وجودش را گرفته بود که چه چیز درانجاست که صدای جغجغه می دهد .صندوق دوچفت داشت اهسته نشست انگشت دستش بی انکه توجه کند هنوز سوزش داشت همزمان هردو چفت را بالا گرفت ودر صندوق را باز کرد صدای جیرجیر لولا ها دل خراش بود. درصندوق را اهسته به دیوار پشت تکیه داد موهای جلوچشمش را پشت گوش تا کرد داخل صندوق نیمه روشن بود چند لحظه بعد مردمک چشمانش به تاریکی عادت کرد واین بار چند عروسک روی وسایل صندوق مشخص شدگربه ها حیاط را فرا گرفته بودند شاید گله ای از گربه ها که انگار هرچه ان محل گربه دارد به حیاط امده بودند روی پشت بام ،داربست روی دیوار داخل اشپزخانه … بزرگ ،کوچک ،چاق ،لاغر،سیاه وسپید و…که حنا نمی دانست صدها گربه انجا هستند.

مانندکسانی که برای نمایش عروسکی وخیمه شب بازی برنامه اجرا میکنند صندوق پراز عروسک وصورتک بود.حنا به عروسکی که صورتی تپل که سرش در سربندی به جنس پتوپیچیده شده بود خیره شد چشمان ودهان عروسک بسته بود حنا حس عجیبی داشت کمی می ترسید وسردش شده بود بوی تعفن دماغش را ازار می داد چشم ودهان عروسک بسته بود سکوت زیر زمین را فرا گرفت درچوبی ازپشت بسته بود مطمئن بود چشم ودهان عروسک بسته بوده نگاهی به پنجره وگربه کرد ودوباره به صندوق که نگاه کرد کمی چشمانش تیره شد وقتی دوباره دیده چشمان شفاف تر شد حس کرد عروسک درحالت خندیدن است حالا ضربان قلب اش که برسینه میخورد تند تر شد رفته رفته حس کرد یک چشم عروسک در حال باز شدن است ولبانش به حالت خنده می رود خنده ای با ترس و وحشت با این تغییرسرش گیج رفت .سکوتی ترسناک همه جا را فرا گرفته بود ناگهان بیرون تاریک شد انگار شب فرا گرفته بود همه جا ظلمت بجز داخل صندوق . ازسکوت وبی حسی از ترس و وحشت بی حرکت بود پایش که زانو زده بود از لرزش تکان تکان میخورد …صدایی نبود نمی توانست حرکت کند عروسک درحالی که سربندی ژنده برسرداشت دهانش باز شد یک چشمش روشن شد ودندانهایش برق زد چروکی وحشتناک بین ابروها برجسته شدزبان سرخ نمایان شد از گوشه چشمش اشکی از خون جاری شد یک دفعه دهان باز شد جیغ کشید ودهان پر از کرم خاکی که خون می پاشید شد دستی از زیر لباس بیرون امد که بجای انگشت انگشتانش کرم بودند ودستانش مانند مشتی کرم خاکی که ول ول می خورند دست حنا را گرفت وانگشتان که چون کرم می لولیدند از دست بالا وبالا امدند تا صورتش را احاطه کردند.حنا از ترس مانند مجسمه ای از سنگ شده بود حتی نمی توانست جیغ بزند عروسک بیرون امد به جنی تبدیل شد که سرش مانند کلاه ای گوشتی بود سم ودم داشت بدنش از موی بلند پوشیده بود گوش ها از بالا پیچی وتاب خورده بودند چاق وکوتاه صورتی از وحشت با چشمانی روشن لحظه ای مانند صورت کوروش وبعد مانند زن همسایه شدودوباره جن شد…انگشت های کرمی را دور گردن ودست وپای حنا بست وبا دندان های سوزن سوزنی کرم ها را از دست جدا کرد وگره کرد دوباره انگشت های کرمی مانند که قطع شده بودند رشدکردند ودر امدند . حناچشمانش تا جایی که می شد از ترس باز شده بود صدا ازگلو بیرون نمی امد در همین موقع جن انگشت های بی شمار مانند کرم خاکییش را مچاله کرد ومشتی به صندوق زد همان موقع نوری سرخ که چشمان را می زد از صندوق خارج شد حنا با همه نیروی که داشت سعی کرد خود را را در حال نشستن عقب بکشاند که به چیزی نرم وداغ برخورد کرد سرش را اهسته برگرداند صورت جن چاق دیگری با خنده کریه دار درست کنارسرش بودحنا از وحشت تمام بدنش به لرزه در امد زن با صدایی که به اهستگی از گلو درمی امد ولبهای لرزان وچشمان پر اشک ودندان قروچه مدام با التماس می گفت خدای بزرگ کمکم کن .یا ابوالفضل .بسملا بسملا خدا خدا خدا داخخخدا…

   ان جن دیگری بود که او هم سم داشت اما دامنی پشم الودکه تا روی سینه های بزرگش بالا کشیده شده بود وکلاه نداشت اما سرش جای مو پر از کرم نازک وسیاه بود سر کرم ها مانند ماربود وهر موی ان جن خود جان داشت گاهی چند کرم مانند مار کبرا راست و کشیده می شدند تا نزدیک حنا می امدند اما انگار ترس داشتند زود مانند کش که کشیده شده بودند برمی گشتند ولای کرم های دیگر سرشان پنهان می شد صورت جن دوم که چاق تر بود وباسن اش از خودش عقب تر وبزرگ تر بود در واقع اندام وصورتی تقریبا زنانه داشت لبان قرمز مژه ها بلند وفرفری وموهایی که مانند گوشت چرخ کرده بودند وول ول میخوردند حنا را به حالت بیهوشی می برد.

   جن اول کنار جن دوم که همان همسرش بود امد. دستان کرمی جن نر ،دستان کرمی زنش را گرفت وکرم ها وارد هم شدند وجن نر موهای گوشتی کرم ماده را نوازش می کرد وموهای جن ماده لذت می بردند وانگار می خندیدند.انگار جن نر داشت پیروزیش را به همسرش پیش کش می کرد .حنا گاهی فکر می کرد خواب است یا بیدار ایا کابوس یا بختک است که همه چیز را متوجه می شود اما فقط چشمانش می بیند البته می دانست بختک نیست زیرا انسان با چشمان باز بختک را حس نمی کند.

انگار پرنسس نا امید شده بود زیرا فقط با دل نگرانی صاحبش را می دید صاحبی که از اینکه پرنسس را با لگد وشیلنگ زده بود دلش گرفته بوداودردل باخودمیگفت پرنسس تومتوجه شدی اما من احمق نفهمیدم .

   با این جمله که در دل گفت انگار پرنسس متوجه شد زیرا زیرا مدام سر را به شیشه پنجره می زد ومیو میو می کرد پنجه می کشید جیغ می زد وگربه سپید هم انگار که دوگربه دعوا می کنند جیغ می کشید اگر حنا در را از پشت نبسته بود وهر گربه ای انجا می امد هیچ جنی خود را مرئی نمی کرد واین ندامت را پرنسس درچشم حنا حس می کرد.اما با بسته بودن در وپنجره کاری از دست کسی بر نمی امد . زن جن اشاره ای کرد ومرد جن حنا را مانند عروسکی بلند کرد وخود کنارصندوق ایستاد بعد لب های گنده وچندش اورش را برهم نهاد ولپ را پف دادوحبابی از دهان خارج کرد وهرچه بر حباب می دمید بزرگ وبزرگ تر می شد تا اینکه به اندازه یک انسان قد کشید سپس بادست کرم کرمیش حباب را از دهان گرفت مانند بادکنک بی رنگی بود حنا را با دست دیگر گرفت ودر حباب قرار داد وچند فوت دیگر بر حباب کرد تا جای حنا بزرگ تر شود ودهانه حباب را با اب دهان کاملا بست حالا حنا در حبابی بود که چون بادکنک در هوا معلق بود سپس به زنش اشاره کرد زن وارد صندوق شد.

   از سویی دیگرکورش پلاستیک گوشت دردست داشت وبا دست دیگر کلید را به در حیاط وارد کرد.اگر کوروش به موقع وارد شود جن ها حنا را رها خواهند کرد .در زیر زمین جن چاق ماده به سختی یک پا ی چاق وکلفتش رادرصندوق گذاشت زیرا چون انسانی را حمل می کردند باید اهسته حرکت کنند وبعد با سرعت نور برند …وبیرون کوروش در را باز کرد وکمی هول داد تا اول پلاستیک گوشت را وارد کند با این وضعیت جن ها شانسی برای فرار ندارند وانرژی کوروش انها را نابود می کند وهمسرش رها می شود والبته اگرزنش از ترس قالب تهی نکرده باشد.حالا جن ماده کاملا وارد صندوق شده ویک دفعه موهای گوشتی جن ماده سیخ شد کرم ها از ترس موجی در خود انداختن وگوش جن نر مانند پیچ در مهره می پیچید وباز می شد وتکرار می شد جن ها به وحشت عجیبی افتادن جن نر پیشانی خود را با همان پنجه های کرموارش گرفت وانگار فکر می کرد وزنش داغ تر شد ودهانش از ترس باز ماند.

   کوروش یک پا را بلند کرد تا به حیاط گام نهد جن خیلی زود حباب حنا را بلند کرد وبه زنش در صندوق داد وزنش از هرطرف حباب را فشار می داد تا در صندوق جا گرفت که البته کار ساده ای نبود انگار زمان تند نبود جن نرپایش را بلند کردودرصندوق گذاشت وکوروش پایش را وارد حیاط کرد جن هنوز پای دوم را در صندوق قرار نداده بود که بود که ناگهان کوروش متوجه شد …

 

“خواننده عزیز ایا کوروش کامل وارد حیاط شده یعنی متوجه چه شد ؟ اگر او در دنیای انسان به جنی نزدیک شود ده ها جن اهریمنی حریف او نمی شوند اگر در دنیای انسان جنیان با انسان شجاعی برخورد کنند نابود خواهند شد زیرا انها اجازه مرئی شدن ندارند …

بهتره دوباره به خانه کوروش برگردیم .”

   جن مرد هم کامل وارد صندوق شد وکرم های دستانش بالا رفتن ودر صندوق را بر خود بستند وناگهان نورشدیدی ازهر درز و روزنه های کوچک وبزرگ صندوق چوبی بیرون زد که گربه هااز ترس از زیرزمین دور شدند و کمرخود را بالا می دادند وموها را سیخ سیخ کردند جن ها موفق شدند که همسر کوروش را با خود ببرند چه چیز باعث شد کوروش وارد حیاط نشود وبموقع نرسد .

   وقتی کوروش در را باز کرده و یک پا را داخل گذاشته بود همان لحظه تعدادی گربه سیاه دم در حیاط با سروصدایی ومیومیو وپریدن به گوشت باعث شدند کوروش با پس بزند زیرا فکرکرده بود ان چند گربه گرسنه هستند وبرای گوشت در دست او هجوم اورده اند در واقع گربه های سیاه قصد داشتند تا او دیر وارد شود تا جن ها فرصت فرار داشته باشند جن ها وجود نزدیک شدن خطر را حس کرد بودند وبا قدرتی که داشتند با گربه هایی که رام شده انها در دنیای ادمی هستند فرکانسی ارسال کرده بودند وگربه های سیاه فرکانس ها را دریافت واطاعت امر کرده بودندوتوجه کوروش را با هجوم اوردن به گوشت در دستش به سمت وسویی دیگر جلب کرده بودند که این باعث فرار انها شد…

ادامه دارد…

 

 

 

 

 

خلاصه قسمت سوم

گربه ها زمین را لیس می زدند بعضی هم با زبان دور تا دور لب های خود می لیسیدند انگار تازه چیزی خورده اند از طرف مطبخ بوی شدید روغن سوخته وکز دسته کائوچوئی ماهی تابه ودود که بیرون می زد…

تمام لامپ ها و وسایل برقی از فرکانس بالا ی جن ها ترکیده وسوخته اند. بعضی از گربه ها از جمله پرنسس نیمی از مو های خود را از دست داده بودند پیرزنان که سر کوچه بودند وافتاب می گرفتند کوروش را مطمئن کردند که زنش از خانه خارج نشده موبایل دخترانش را یکی یکی می گرفت. ظهر بالاخره یکی از دختران امد وقتی او هم بی اطلاع بود بناچار به نیروی انتظامی اطلاع دادند .

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۵
برچسب ها:
دیدگاه ها
مراد شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۴ - ۱۲:۰۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

ببخشید متن بی اصولی است نه شباهت به داستان می دهد نه خاطره نه متن ادبی این چیست؟؟؟

نوری دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۴ - ۴:۲۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

تا الان بدنبوده شاید بعد جالب بشه .شب میچسبه بخوانیم مثال سریال

یاری پنج شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۴ - ۵:۱۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

خیلی دیر دیر قسمت بعدی چاپ می شود…..

امیر خانی جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴ - ۶:۳۸ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

به نام خدا .خداقوت سیروس خان هفتهی یک فصل ازاین داستان را بفرسیت زیرا با فاصله طولانی شیرازه داستان کم رنگ می شود .ونوشته شما هم با اصول هم داستانی وهم حساب شده است .سپاس