) وحشت از جن در زیر زمین (قسمت چهارم به دنبال بانو بادختر جن

دسته: مقالات
۴ دیدگاه
شنبه - ۱۷ بهمن ۱۳۹۴

تقدیم به بانو (میم)

وحشت از جن در زیر زمین

براساس داستانی از:

سیروس قزلباش

قسمت چهارم به دنبال بانو بادختر جن

 

به نام خداوند که چوپان من است

 

وقتی چشمان خیس کوروش بسته شدزن بااخمی دست خود را برداشت شاپرک وشبپرهای زیبا وابی رنگ درخشان،روی سرش بال بال می زدند که نمایش رقص نور جالبی شکل گرفته بود وپرنده ابی رنگی مانند طاووس اما کوچک که دم چتری خودرانیزبازکرده بود روی شانه اش نشسته بودکه درخشان ورویایی بود.درهمین لحظه زن گفت:

  • اخا کورووش نمیخایی باهام حرف زدی ؟ من اومدم کومک کنم تورا .

کوروش همچنان چشمانش بسته بود با خودش فکرکرد خواب می بیند اسمان از سرشب ابرسیاهی گرفته بود وان لحظه صدای رعد وبرقی لحظه ای حیاط را روشن کرد بوی رطوبت ونم فضای حیاط را احاطه کرده بود نسیم خنک بود گویی دردنیایی بین مرگ وزندگی قراردارداسمان دم کرده بودولحظه ای بعد اسمان ساز بارش را اغاز کرد چند قطره باران بردماغ کوروش نشست کارتنی گوشه حیاط بود که محل نگه داری نان مانده وخشک بودکه قطره های باران بران میباریدوصدای تق تقی را ایجادکردوهرلحظه صدابیشترمی شد واین بار باران ازحالت رش درامدوتندرشدصدای دنیا ازراهرو به گوش رسید که دمپایی بر پا وشنلی که برشانه های خود انداخته بود به طرف پدر می دوید وبا صدایی گرفته فریاد زد

  • بابا بابا بارونه الان خیس میشی بیا بریم توبابا بارون گرفت بابایی .

کوروش چشمانش را باز کرد حیاط تاریک بود وهیچ خبری از ان زن زیبای قد بلند نبود دنیا امدزیربغل پدر راگرفت اما اوسعی داشت بماندهرچه سعی کرد کسی را ببیند کسی وجود نداشت گربه انها با گربه سپیدی هم در زیر زمین پناه گرفته بودند باران تندتر شد وکوروش با دخترش به خانه رفتند لرز عجیبی کوروش را به دندان قروچه انداخته بود مادر وبرادروخواهر وحتی برادرزن ودختران دیگرش وبقیه دورش جمع شدند برق رفته بود وهمه جا تاریک بودحتی لامپ تیرچراغ برق های کوچه هم که قبلا ترکیده بودند از سوی اداره برق هیچ بازدیدی نشده بود وکوچه وبام خانه ها هم به ظلمت فرو رفته بودند دنیا چند شمع روشن کرد مادرکوروش چند پتوروی کوروش انداخت ودرجه حرارت بخاری گازی را تا اخر چرخاندهرکس چیزی می گفت ومادر کوروش هم مرتب غر می زد ودرحالی که از روی پتو پاهای پسرش را می مالید وهمزمان با ماساژدادن پای کوروش، خودش هم جلو عقب می شد وتکان تکان می خورد وگفت:

  • خیلی ها زنشون میمیره یا شوهرشونو ول می کنن ادم بایدمنتقی باشه یعنی چی این کارها ببین کوروش خان با این یک دندگی اخر خودتو از بین می بری
  • مامان بزرگ ولش کن خودش حالش خوب نیس.
  • بریدگم شید بااین دیونه بازیتون ، نمیدونم این بچه باکی برده .خود دانید ازماگفتن بود

برق اسمان بر ابر ها تازیانه می زد رعدها چون رشته های نورانی وسپید دراسمان سیاه می رقصیدند وقطره های باران که برحوض می زدند گویی اب را سوراخ سوراخ می کنند، شرشر اب در ناودان ها می پیچید واب گل الودرا به حیاط هدایت می کرد.

دراتاق همه کنارکوروش بودندورفته رفته به اتاقهای دیگررفتندتااستراحت کنند وکوروش هم به خواب رفت …

باران لطافت خاصی به حیاط داده بود قطره های درشت باران در حوض بالاوپایین می پریدندوباد،اندکی با باران توانی می کرد وقطره ها را به این سو ان سو می پراند وکاکل تک درخت سرو را شانه می کردگویی که درخت ازشانه کردن باد وابپاش طبیعت وازپیرایشگرروزگارلذت می بردزیرااوهم با ساز طبیعت به رقص درامده بود.

صندلی کوروش جلوی در زیرزمین ماند بود .ساعتی بعد بجزطراوت بعد ازباران وسکوت حیاط اتفاق خاصی نیافتاد تا اینکه رفته رفته ابرها کوله بار سفررابستند واسمان صاف شد وروشنایی رفته رفته خود نمایی کرد و مادر کوروش بیدارشد ونوه هایش وبقیه را برای رفتن به کلاس های درس وکاربیدارکرد وکوروش زیرپتوبود که باصدای بچه ها چشمان به هم چسبده را ارام بازکرد واولین چیزی که به ذهن اش رسید بانوی قدبلندی بود که خواب دیده بود باخودش فکر میکرد که خوابش چقدر به واقعیت نزدیک بود که صدای دختر بزرگش دیبا به گوش رسیدکه می گفت :

  • مادربزرگ کنتور را نگاه کردم نیفتاده فقد لامپ توالت بیرونی شکسته .
  • نمی دونم دخترم شاید بارون اومده اتصالی کرده ؟
  • نه مادر بزرگ اگه این جور بود فیوز می افتاد .
  • ا وا خاک توسرم دیگه چه بلایی بناست سرمون بیاالان به سیاوش میگم نگاه کنه .

سیاوش برادر کوروش بود که بلند شد ونگاهی کرد وگفت تمام لامپ ها وبعضی از وسایل برقی مثل یخچال سوخته اند. دختران کوروش هم وحشت کردند وگفتند درست مثل اون موقع که مادر گم شد وهمه به اتاق کوروش امدند وبا دیدن او که در رختخواب نشسته وسرش رامی خواراند خوشحال شدند که این بار کسی ناپدید نشده .ساعتی بعد همه بجز مادر کوروش به دنبال کار درس خود رفته بودند وبرادر کوروش هم قرار شد یک برقکار بیاورد تا وضعیت انجا را سروسامان دهد جالب که همه موبایل ها هم از کار افتاده بود .کوروش بعد از نوشیدن یک فنجان چای به حیاط رفت وقدم می زد وفکر می کرد.کنارصندلی حیاط رسید که هنوز خیس بود اما متعجب شد زیرا رایحه ی خوشی هنوز در اطراف زیر زمین بود بطرف دستشویی رفت ولامپ شکسته دستشویی حیاط را که دید دیگر یقین کرد که ان زن واقعی بوده مرتب صدایش در ذهن تداعی می کرد که می گفت امدم کمکت کنم امدم کمکت کنم کمکت کمکت کمک…

ناخداگاه به طرف زیر زمین رفت انجا گرم بود لامپ سالم اما سوخته بود ولی روشنی خورشید از پنجره به داخل می تابید به صندوق که رسید درش باز بود نشست بوی خوشی درون صندوق پیچیده بود وگرمای محسوسی داشت چند وسایل ولباس را کنار زد کتابهای پدر بزرگ را در اورد وفوت کرد ونگاهی کرد تا به کتابی بزرگ وقطور رسید که در باره جنیان نوشته بود همان طور که صفحه های کاهی قدیمی را ورق می زد اشکال گوناگونی را می دید که یک باره به یک نقاشی از دختر جنی رسید درست همان کسی بود که کنار او امده بودقدبلندوزیبا زود بالا امد وبه اتاقی رفت نشست ودرباره ان زن شروع به خواندن کرد.

کتاب وضعیت ان زن را مهربان وزیبا ویاری رسان انسانها نام برده بود کوروش حالا فهمید ان زن می توانسته کمکش کند البته در کتاب نوشته بود که ان زن شرطی نیز برای کمک کردن دارد اما کوروش برایش مهم نبود اوفقط می خواست همسرش را پیدا کند وقتی به این نوشته برخورد کرد ابروهایش درهم کشیده شد که اگر ان زن یکبار بسراغ ادمیزاد بیاید ودست رد به سینه اش بخورد دگر باز نخواهد گشت واین کوروش را دوباره غمگین ساخت وهرچه کتاب را ورق زد بجز جن های بد واشکال انها چیزی ندید فقط متوجه شد که هر چه هست کار جن هاست واینکه ان دخترجن از اب خوشش نمی ایدوکمی به خیسی وسواس است مانند اب که براتش بریزند…

چندروز به این منوال گذشت برقکار ترانسی افزاینده وکنترل کننده وحفاظتی برای انها وصل کرده بود که دیگر مشکلی پیش نیاید .در کتاب امده بود که جن خوب شب می اید واگرکسی رابیش ازحد دل سوخته ببیند باز خواهد گشت واین به او امید می داد …

بهار فرارسیدوکوروش همیشه اخر شب کنار در زیر زمین روی صندلی این بار انتظار زن جن را می کشید اواخرشب ترانس را قطع می کرد ووسایل برقی را از برق خارج می کرد ولامپ دستشویی وزیر زمین را روشن می گذاشت تا با ترکیدن لامپ از حضور احتمالی جن اگاه شود وچراغ قوه ایی هم در جیب خود گذاشته بود.

چند هفته گذشت باز هم نیمه شب کنارحیاط روی صندلی نشسته بود وسرش روی شانه بخواب عمیقی فرورفته بود ان زن می امد اما وقتی بیدارمی شد خوابی بیش نبود وازخواب که می پرید لامپ ها روشن بودند باز بخواب می رفت وقبل از خواب همیشه اهسته زمزمه می کرد وترانه ای غمگین می خواند ودوباره بخواب می رفت وان شب چشمانش لبریزازاشک بود ودلش بیش ازهمیشه برای بانوحنا تنگ شده بودکه به خواب عمیقی فرورفت .

همسرش را در بیابانی می دید که در گردبادی اسیر است موهای مشکی اش درباداین سو وان سومی رود دست دراز می کند کوروش را صدا می زندگریه می کندواوخودرادر غل وزنجیرمی بیند که کاری از دستش بر نمی اید گاهی زنش دور می شود وگاهی نزدیک سیاهه هایی نزدیک می شدند انها یکی یک لامپ روشن در دست داشتند جلوی کوروش می امدند ولامپ ها را به صورت کوروش می زدنددختر جن هم انجا بود وسعی داشت شیاطن را دورکند اما لامپ دست ها زیاد بودندولامپ را به صورت کوروش نزدیک می کردندکه یک دفعه یک لامپ درصورتش ترکید وکوروش از خواب پرید گردنش چون یکوری روی شانه مانده بود تیر می کشید با دست پشت گردن را مالش می داد که متوجه شدحیاط وزیر زمین تاریک است اول کمی ترسیداماچراغ قوه را ازجیب دراورد و بعد درحالی که یک پایش خواب رفته بود وسوزن سوزن می شد بلند شد لنگان لنگان با پایش که قلقلک می شدوگردن تز گرفته وشق شده به سوی دستشویی رفت وچراغ دستی را روشن کرد ونورش را به داخل انداخت تکه های شیشه نازک لامپ را دید که درسنگ دستشویی وروی سرامیک ها برق می زد خوشحالی امیخته با دلهره وپرهیجانی به اودست دادوقتی برگشت بدنش می لرزید نمی دانست باید بماند یا به خانه برود مردد بود اما عشق به همسرش باعث شد که نیرویی در خود حس کند جلوی در زیر زمین ایستاد وچراغ دستیش را خاموش کرد ودر جیب کت اش قرار داد   به دلیل استرسی که داشت کمی عقب عقب برگشت پشت پایش صندلی را حس کرد اهسته نشست وبه اتاق های سمت راست واشپزخانه وپشت بام نگاهی انداخت وبعد به در زیرزمین خیره شدزانوهایش می لرزیدوگردنش بی حس بودمنتظر ماند درتمام این لحظه ها پرنسس کنارش بود وهرجا می رفت به او هم گام می شد واوهم کنارپای لرزان اونشست.چند لحظه بعدناگهان پرنسس گوشهایش را تیز کرد بلند شد به سوی درزیرزمین دوید وانجا ایستاد کوروش هم کمی جابجا طرف پرنسس نگاه کرد گربه ای سپید از ان سوی حیاط به پرنسس پیوست وکمی خود را به هم مالاندند وهر دوبه طرف در زیر زمین دویدند هر دو گوشهایشان سیخ شد مهتاب خود را نشان داده بود وتصویر ملکوتیش را دراب حوض نمایان کرده بود وماهی های قرمز گوشه حوض بی حرکت بودند وپرتونور جانانه وجذاب ماه به حیاط جانی عاشقانه دمیده بود جیرجیرک های شب وزنجره ها وصدای اتومبیل ها که از خیابان سرکوچه گذر می کردند باعث می شد که کوروش احساس تنهای نکند اما این احساس موقتی بود زیرا اواز زنجره وجیرجیرک ها قطع شد موج دوباره در حوض ایجاد شد ماهی های قرمز تندبه این سو وان سوی حوض می رفتند و تصویر مهتاب را مخدوش کردند باد شرقی شروع به وزیدن کرد ودرختان را به رقص دعوت کرد پرنسس وگربه ی مهمان به زیر زمین دویدن انفجار نوری عظیم در زیرزمین جرقه ای به بزرگی ده ها نورافکن اما باصوت بسیارکمی زنده کردکه گرمایش حتی ازدروپنجره زیرزمین بیرون زد نور ضعیفی چشمان کوروش را به درخشش در اورد باز هم اوای دسته جمعی فرشتگان پروردگارعالم درگوش کوروش طنین انداز شد نورملکوتی وعاشقانه مهتاب موهای جوگندمی فرفریش را ابی رنگ کرده بودو روی صندلی میخ کوب شده بود دیگر حتی اگرهم می خواست راه گریختن نداشت با همه شجاعتش پای راستش بر زمین ارام نمی گرفت ومی لرزید بی انکه هواسرد باشد سردش می شد ودسته صندلی چوبی را محکم گرفته بود می دانست تا دقایقی دیگر عجیب ترین موجود ودر عین حال زیباترین بانوی دنیا را خواهد دید دروازه زیرزمین روشن وروشن تر شد نور زرد وابی درهم امیخته شده بودوهرلحظه انجا منورترمی گردیدگربه ها بالاامدند وچپ وراست دروازه زیرزمین قرارگرفتند مانند کسانی که ورود شخصیتی را خبرمی دهند بعد سکوت مرموزی حکم فرما شد وپژواک اهنگ تق وتق کفشهای زنانه که هر لحظه نزدیکتر می شد در کنج حیاط انعکاس یافت که به پله نزدیک می شد وهرلحظه نوربیشتروبیشترمی شد تا اینکه نوری از زیرزمین اهسته اهسته بالا امد که دور تا دورش ستاره های رنگین و نورانی بارقص عاشقانه ای از ان نورجدا می شدند وبا کف حیاط برخورد می کردند وهمانجا چون فشفشه شادی انفجار می یافتند وهرکدام یک رنگ را خلق می کردند کوروش مانند کسی که جلوی مانیتوری عظیم نشسته است وتماشا می کند بی حرکت بود اما هیجان قلبش به بینهایت رسیده بود نوررفته رفته کم وکمتر شد دوباره بانوی قد بلند با چهره ای رویایی هویدا شد لباسی که از بلندی دوطرف ان را گرفته بود که برزمین مالیده نشود لباس منورش مشخص شد سرتا پا ابی پوش است قد سه متریش کم نبود که کفشهای پاشنه بلند هم به پا داشت وکفشها هم انگار شیشه ای بود،تاجی منور با نگینهای ابی بر سرکرده بود ناخن های بلندش با لاک ابی رنگ تزئین شده بود درواقع ان شب بانویی ابی پوش به مهمانی کوروش امده بود که از زیبایی بی نظیر بود گوش اویزی از فیروزه واشکی شکل برگوش داشت موهای بلند وجذابش را به دودسته فرم داده بود نیمی از موهای چون دم اسبی را از شانه سمت راست به جلو انداخته بود وبقیه ازشانه چپ به پشت اویزان بود چشمان درشت وخمار بامژه های بلند وفرش با تبسم،اندکی جمع شد وخال از خط لب تیره اش دور شد وچاله خوش حالت با خنده جادویی برلپ گل اناریش دوباره نقش بست وگونه هابالا رفتند بعد قسمت پایین لباسش را با دودست از دوطرف جمع کرد وکمی بالا کشاند وجلوی کوروش روی پاشنه پای خود نشست که بازهم از کوروش بلندتربود اما این بار تمام زیبایش را با نشستن ونزدیک شدن به کوروش به رخ کشاند زیبایی که هوش از سر مردان می برد صورت نورانیش صورت کوروش را هم روشن کرده بود کمی از موهایی که جلوی چشمانش ریختند را با دست لطیفش به پشت گوش تاکرد واهسته با صوت ظریف زنانش گفت:

  • سلام اخا کووروش شوما خوبی ؟

کوروش سکوت کرده بود شاید این شجاعت قابل تحسین بود زیرا هم روبروی یک جن درنیمه شب بود هم جلوی زیباترین زنی بود که هرمردی ارزویش را داشت اب گلویش را قورت دادواهسته باصدای گرفته بعد از چند سرفه گفت:

  • سلام خا خا خانوم
  • ترسیدی از من ؟
  • تتترسس نننه نه.
  • اره فهمیدم هاهاها نترسیدی پس چرا گفتی نننه نه
  • ترسم از خودم نیس اگه بچه هام ببینن می ترسم زهره ترک شن
  • خیالت راحت باش تامن هستم هیچ کس بیدارنخواهد شد اخا کورووش

بعد هردو به هم خیره شدن زیبایی زن درحال رسوخ کردن به مردی که همسر میانسال ونه چندان زیبا وچاق اش را دوست داشت وازطرفی هم جذابیت ان زن هم مانند بارانی بود که رفته رفته به سیل خروشان تبدیل می شد واگرکوروش سدی بران باران نسازد دیگرمهارسیل محال است یا اینکه اتش عشقی در حال گر گرفتن بود.

اما درمقابل لبخند جادویی زن جن وچنگ اندازی بردلش کوروش چشمانش از اشک لبریز شد واشک برگونه هایش از نوری که به صورتش افتاده بود درخشان شد بعد بلند شد صندلی را کنار کشید جلوی او زانو زد وودست هارابه هم گره دادوجلوی خودگرفت گویی که درحال دعای قبل از خواب است با گریه والتماس گفت:

  • کمکم کن خانوم کمکم کن حنا را پیدا کنم تروهرکه دوس داری کاری کن اونوبرگردونم میدونم تو اونوبردی.لدفن کمکم کن خانوم

زن لبخندش را قطع کرد وبه پرنسس نگاهی کرد بی انکه حرفی بزند گربه جلوامد واو را بغل گرفت ونوازش کرد وگفت:

  • خب پس توفکره میکونی من زن ترا برد باشه ببین من برای کومک تو امدم تو یک عاشخ واخعی هستی اما من شرطی دارم که انتخابش با توست

البته دختر جن کلمه ق را نمی توانست تلفظ کند وکلمه خ را به جایش بکار میگرفت وبشتر به حالت یک زن روستای جمله ها را کنار هم می گذاشت ویا کسی که تازه فارسی اموخته حرف می زد بعد کوروش گفت:

  • چطور می تونم بهت اعتماد کنم؟
  • اول که تو راهی نداشت اتنخاب کرد ودوم اینکه من اگر میخاست ترو کاری کرد که هیچ حرکتی نتوانی کرد

بعد دختر جن دستش را دراز کرد وشانه کوروش را گرفت چشمانش را بست چند جرقه از دستش خارج شد شوک عجیبی به کوروش وارد شد وچند تکان خورد وسپس بی حرکت ماند واین باردخترجن گفت:

  • ببین توالان مثل مجسمه شدی گوش توفخط شنید خاسم بفهمی اگرمن حنا جان را بردم ترا هم می توانستم ببرم یا ازپادراورم
  • ناگهان چشمان کوروش بازهم لبریز ازاشک شد واین دختر جن را متعجب کرد زیراغده های ترشح اشک چشمان او نباید اشک تولید می کرد اما انقدر کوروش همسرش را دوست داشت که چشمانش نشان دادکه حتی در غیرفعال بودن هم برای همسرش اشک می ریزد
  • کوروش تو همسرت را دوسداری من فهمیدم الان ترو به حالت عادی در می ارم واگربازهم منوخبول نکردی من میروم

بعد دوباره شانه اوراگرفت وتکرارکردواین بار کوروش تکانی عجب خورد ونقش زمین شد واهسته بلندشد واین بار حرف اورا قبول کرد وبعد از چند سرفه پرسید

  • هرشرطی باشه قبول دارم فقط کومک کن زنمو پیداکنم.
  • ببین در خانون شما مرد توانست چند زن گرفت من به توخول دادکه وختی حنا امد اومرا نبیند تو گاهی بیایی پیش من یعنی چطور بگم یعنی تو بامن هم ازدواج کن تامن شد زن تو
  • تروخداشرطی بزار که بشه
  • همین که گفتم تازه فکرکردی الان میرم حنا را میاریم معلوم نیس زنده بمانیم یا نه راه سختیست شاید وختی اگربرگشتیم دخترهای توازتوبزرگترباشن شایدهم صدسال طول کشید

کوروش کتابهای پدربزرگش را خوانده بود می دانست جن درست میگوید کمی فکر کرد می دانست اگر نه بگوید او می رود اگر قبول کند باید زنی دیگر داشته باشد که البته از نوع سه متری، وقتی دید نه چاره ونه وقت کافی دارد با دل نگرانی چاره ای نداشت جزاین که بگوید

  • شرطتوقبول میکنم اول حنا را برگردونیم بعدش من دراختیارتم
  • نمیخام اذیتت کنم اما یادت باشه اگرزیرحرفت بزنی
  • نمیزنم
  • خسم بخور یعنی سوگند جان حنارا بخوور
  • اخه
  • گفتم خسم بخور
  • به جان حنا قسم میخورم اگرحنا را برگرداندیم باتوازدواج میکنم
  • خانون وزیرپا نزاشت
  • فک کنم منظورت قانونه ؟باشه،خدانجاتم بده
  • خب شد خوشحالم کردی تموم خدرت خودم را بکارخام گرفت

البته منظورش قدرت بود بعددخترجن با دست ظریفش یک طرف صورت کوروش را گرفت ووصورتش داغ شد وبعداز وقفه ای گفت:

  • دو روز فرصت داشتی با مامان ودخترهامون خداحافظ کرد بعد من امد وصب زود میریم باید صب زود رفت چون اگر تا خبل از شب برگشت خوب است اگریکشب انجابمانیم سی سال خواهدگذشت

کوروش بعداز کمی فکرکردن متوجه شدمنظورجن قبل از شب است که باید برگردند قبول کرد دخترجن بلند شد سرش تا لبه دیوارهم رسید کف دست خودش را بوسید وجای ان بوسه را به طرف پایین وصورت کوروش فوت کرد که پر کرد فضای حیاط را از رایحه گل یاس ونقطه جرقه های زیبا ودوباره لبخند جادویش را نواخت که درهمان لحظه کوروش با خودفکرکرد خدایا ادم بایک زن درازونرده بان تالب دیوار چکاربایدبکند با این حرف زن جن قهقه ای زد وگفت من می توانم خودم را کوتاه کنم وبه هرشکل که توبخواهی درایم کوروش متعجب ماندکه چگونه متوجه شده اما زن ادامه داد

  • هاها ها من فکر انسان را هرموقع بخام می خوانم

کوروش نگاهی به اتاق دخترانش انداخت که زن جن گفت :

  • یادت نرود که بادخترانت درمیان بزار که ازدوریت غم نخورند.

بعدزن ازدوطرف لباسش رابالا گرفت کفشهای پاشنه بلندش دوباره نمایان شدخداحافظی کرد وبعد برگشت با تق تق کفشها دم پله زیرزمین ایستاد اهسته دولا شد وسر را خم کرد به نوری تبدیل شد وان نوردرحالی که صدای کفشهایش می امد به زیرزمین رفت وگربه ها هم به دنبالش رفتندولحظه ای بعد اوای زنانه فرشتگان اسمانی یک صدا با لالالا از زیرزمین به کنج حیاط رسید ودوباره انفجار ودیگر سکوت وتاریکی که حتی با مهتاب هم حیاط روشن نگشت …

صبح کوروش فکرمیکرد به شب پیش به زن زیبا رویی به شرطش به رفتنش به تنهایی دخترانش وبالاخره تصمیم گرفت با دختر کوچکش درمیان بگذارد از دخترش خواست ان روز به دبیرستان نرود وبا هم به بیرون رفتند وبرگشتند اوودخترش تنها بودند والبته ان روزچندباردخترش از بوی خوشی که پدرش به خودگرفته بود سوال می کرد که کوروش هم می گفت بعدا بهت می گم …

بالاخره کوروش بادخترش اهسته اهسته حرف زد وزد وزد تا اومتوجه شد تمام کتابها ولامپ های شکسته و… سندی براین حرف پدر بود اما جالب این بود که دخترش دنیا دوست نداشت پدرش برود ودرجواب به پدرش گفت:

  • بابا من دوست ندارم تنها باشیم اگر به قول خودت یک شب اونجا باشی وقتی بیایی توازما کوچکتری ومن دوس ندارم
  • دخترم قول میدم زودبا مادرت برگردم من گفتم اگه یه شب بمونیم ،چون یک روز انجا ده روز یا کمی بیشتره تا اون موقع ما برگشتیم

پدر گفت وگفت تا دخترش نیمه راضی شد اما قول داد فعلا به کسی حرف نزند وبعداز رفتن پدر موضوع را به بقیه بگوید …

دوروز گذشت کوروش تا سحر کناردخترومادرش بیداربودوگاهی انها را می بوسید همه خواب بودند اما دنیا خود را به خواب زده بود وگریه های اهسته اش را کسی نمی دید ونمی شنیدزمان تمام شد کورورش از پنجره متوجه نوری در زیر زمین شد اهسته دوباره دختران ومادررا در خواب بوسید وکت را برتن کرد کفشهایش را پا کرد وبیرون رفت که ناگهان دخترش به دنبالش امد دم صبح که هنوز هوا تاریک بود دختر دست پدر راگرفت با گریه گفت :

  • بابا نرو دوس ندارم وقتی امدی من ازت بزرگتر باشم بابا
  • هیس یواش حرف بزن الان اونا بیدارمیشن یواش
  • بابا نرو
  • دخترم اگه بمونم زود ازبین میرم تازه مامانت هم اسیر جن های شیطانی شده خوشت میا الان اذیتش کنن دلت نمیسوزه ؟
  • بابا بی تو دلم میگیره
  • دخترم به خدا پناه ببر وگاهی با گیتارم بزن ترانه هایی که خوندم را یادبگیر وقتی برگشتیم غافل گیرمون کن من ومامانت برمیگردیم اون جن می خاد به ما کمک کنه حالا برو تا اونا رو بیدار نکردی لدفن دنیا برو دختربابا
  • نمیخام منم میام
  • بابا نمیشه تواز یه سوسک میترسی میخای بیایی پیش جن ها قول میدم برگردیم

بعد دخترش را بغل کرد سینه کوروش از اشک وترشح اب دماغ دخترش خیس شد وبعد دختر با تمام اشکها برگشت وکوروش رفت وارد زیر زمین شد دخترجن منتظرش بود واورا متعجب کرد همه زیبایی اوپابرجا بود فقط قدش اندکی از کوروش کوتاه ترشده بود بعد دوباره دخترک لبخندی زد واین بار بیشتر بر دل کوروش چنگ می زد زیرا قدش کوتاه شده بود وموهایش را از دوطرف بافته بود چشمان درشتش می درخشد برانگشتان حتی انگشت شصت انگشتر داشت بوی گل نرگس وحشی گرفته بود شلواری ازحریربرپا داشت وبلوزی چسبان که پستی بلندی اندامش را مشخص می کرد تا زانوکشیده شده بود وبا گل پیچک های وحشی کمربندی روی بلوز بسته بود وشنلی سپید بر شانه انداخته بود وشنل با تسمه ای بر گردن بلوریش محکم شده بود اما کوروش هیچ توجه ای بر اندام زیبایش نداشت وحتی به صورت ان زن نگاه هم نمی کرد فقط با اوکه حرف می زد چشمانش پایین بودوچکمه های سپید اورا نگاه می کرد

  • من به پروردگارم امید دارم وازت میخام کمکم کنی زن مهربانمو پیدا کنم قول بده کمکم کنی.
  • باشه دیگه خول میدم حالا دساتو بیار جلو
  • واسه چی؟
  • اول باید حبابی درست کنم تا توداخل اون باشی اونجا درجه حرارت بالاست بااین حفاظ گرما به تواسیب نزد وبعد با سرعت نور به سرزمین من میریم انجا به تو خواهم گفت چطور باید حنا را از دست شیاطن دراوریم اونا همسرترا بردند تا توتسلیم اونا بشی واز انرژی تو استفاده کنن

کوروش با حرفهای جن بیشتر مضطرب می شد اما جن ادامه داد

  • من وتو باید انها را نابود کنیم وبا زنت برگردیم انرژی زیادی داری اما درهمه مدت به حرفم گوش کن تا اتفاخی نیافته حالا بعدا بیشتر میگم اونجا زمان دیر می گذره ووزن ادم بیشتر میشه تمام موهای سر وبدنت در تونل نور خواهد ریخت حالت بهم میخوره دراصل تمام سیستم بدن به هم میخوره اما باید تحمل بیاری چیزهای عجیب وغریب وسرزمین های اعجازانگیز زیاده نباید بترسی اگرانسانی را دیدی که نیم ان حیوان است اگرموجودات دوسر اگرجادوگرهایی که از چشمان انها خون میریزد اگربدن بدون سردیدی نترسی سرهای بریده که بردختان اویزان است وزنده هستند وچیزهایی که انسان ندیده ویادت باشه انجاانسان هم هست به انها اعتمادنکنی نبایدبترسی شجاع باشی فهمیدی توچی گفتم؟
  • حقیقتش الان دارم میلرزم چه برسه…
  • هیس اگربترسی برنخواهی گشت ببین اگرمن هرکاری کردم یا حرف برعکس زدم حتی اگرخاسم سرت راببرم هیچی نگو به من اعتماد کن واهتراز نکن .
  • چطوربااین حرفها اعتمادکنم؟
  • به این دلیل که دوستت دارم وعاشختم واگه لازم شد جانمو فدات میکنم شما انسانیت عشخ نمیدونید چیه اگرکسی ازما عاشخ شد تااخرین لحظه انودوس داره .حالادستا بده.

کوروش با دودلی هردو دست را به طرفش درازکردزن دستان اوراگرفت انقدر داغ بود که کوروش متعجب شد زن مانند ادامس بادکنکی چیزی از دهانش باد شد وشد تا به صورت کوروش رسید واز صورت وبدنش عبور کرد هردر حبابی بی رنگ قرار گرفتند بعد دخترک کوروش را بغل کرد حباب سبک شد بالا رفت ووارد صندوق شد هردوانقدر داغ شدن که گویی در کنار کوره در چله تابستان هستند انگاراکسیژن درحال تمام شدن بود نفس کوروش تنگ شد ناگهان درجه نورقرمزرنگی انقدرزیادشد که کوروش فریاد زد ووحشت تمام وجودش راگرفت پشیمان بود راه برگشت نداشت بچه ها مادرش، برادرها،خواهران،زنش،دوستان، فامیل، یکی یکی جلو چشمش می امدند وبه هم می ریختند چهره زن انقدر نورانی وسرخ شد که درحال پاشیدن بودندم انفجاری عظیم شکل گرفت کوروش بالا اورد دل وروده اش داشت ازدهانش بیرون می زد وبعدکوروش چون نارنجکی منفجرو تکه وپاره شد به ذرات ریز تبدیل شد هیچ چیز بجز تاریکی در زیرزمین باقی نماند .

«خواننده عزیز فکرنمی کردم کوروش منفجرونابودگردد شاید پایان یک عشق همین باشد باید من وتو منتظرباقی داستان باشیم امیدوارم باتکه تکه شدنش داستان تمام نشود زیرا اوبه ان زن اعتماد کرد باورکنیدمنم اعتمادکردم نمی دونم چرا اینطورشد ای کاش هرکس به کسی اعتماد کند دلشکسته نشودواینکه خوشحالم که تو خواننده عزیز بامن همراه هستی ومن دیگر بیمی ندارم زیرا تنها نیستم وتودرکنارمنی»

ادامه دارد

 

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۵
برچسب ها:
دیدگاه ها
زمانی جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴ - ۹:۳۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

باعشق به نویسنده بااحساس لطف کنید کمی کوتاه تر اما زودتر باقی داستان ر ا بفرستیدکه دارم عادت می کنم

زمانی یکشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۰:۵۱ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام قبلاهم پیام دادم اما درج نشد اقای نویسنده لطف کنید کوتاه تر اما زودتر داستان رابفرستید دارم عادت میکنم به خواندنش.سپاس

بلبلی تفتی دانشجو سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۰:۱۰ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

شباهت به داستان های کهن ایرانی می دهدمانند هزارویک شب وافسانه ای، تخیل یک نعت است که ادم بایدقدرانرابداند محال است بدون تخیل قوی حتی جمله ای نوشت به انتظار ادامه افسانه شما هستم

دهقانزاده سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۰:۳۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام قربان اگر نظرهارامیخوانی لطفن به خوانندگان اهمیت بدهید هرگزشمابعدازنظرها پاسخ کسی را نمیدهید درسته داستانهای شما شیرین هستند اما نه دیگه انقدر مغرور باشید که به نظرها توجه نکنیدوالبته دلگیر نشوید…..لطفن ادامه بدهید اماکمی زودتر