ماشین ذوب

دسته: عمومی
۲ دیدگاه
یکشنبه - ۲۵ بهمن ۱۳۹۴

 

آخر هر هفته با ماشین ذوب
وعده ی دیدار ما ماشین ذوب
روستا هم ناگهان جان میگرفت
زین صدای آشنا ماشین ذوب
مانده از جنگ جهانی بود چون
بی تحمل،پر صدا ماشین ذوب
عشق هایی آتشین پا می گرفت
در همین یک ذره جا،ماشین ذوب
اهل ده تا پای جاده بیقرار
چشمشان در راه تا ماشین ذوب…
مادر چشم انتظاری روی پل
زیر لب گفتا بیا ماشین ذوب
بچه هایم را بیاور تا شبی
جان بگیرم با وفا ماشین ذوب
سال ها رفت و نمانده هیچ اثر
رفته است آخر کجا ماشین ذوب؟
رفته اما خاطراتش ماندنی ست
تا ابد در یاد ما ماشین ذوب!!!
“زهرا شمس الدینی”

پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۳
برچسب ها:
دیدگاه ها
سید امین رضوی یکشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ - ۶:۳۰ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

بالاخره این سایت، به چشم خود یک شعر با وزن و قافیه و معنا به خود دید. … احسنت خانم شمس الدینی، ما را به سالهای گذشته رساندید….

عباس توتونچی دوشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۴ - ۴:۳۹ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

واقعا افتخار میکنم به روستا قطرم که این چنین پشتکار در همه زمینه ای دارند ولی ای دل غافل که مسئولین به فکر روستا نیستندبازم تشکر از خانم شمس الدینی برای سروده های زیباشون.