وحشت از جن در زیر زمین(قسمت پنجم “چالش دردیار شگفت انگیزجنیان “)

دسته: عمومی , مقالات
۸ دیدگاه
دوشنبه - ۱۷ اسفند ۱۳۹۴

تقدیم به بانو (میم)

وحشت از جن در زیر زمین

براساس داستانی از:

 سیروس قزلباش

قسمت پنجم “چالش دردیار شگفت انگیزجنیان ”

به نام خداوند که چوپان من است

 

 

تنهادوگربه غمیگین باچشمان درخشنده درزیرزمین تاریک باقی مانده بود.درصندوق بازودرجه حرارت زیرزمین ازاتاقهاهم بالاتربودوخورشیدهنوزسربرنیاورده بودکه دنیادرزیرپتویش ارام چون فرشته ای به خواب عمیقی رفته بود. اودرخواب می دید تولدش است میزی ازگلهای نسترن زرد ویک شمع فروزان با کیک وکلی کادوکنارهم چینده شده بود سایه ای امد به پیشانش بوسه ای زد صدای مردی بود که مرتب می گفت :

“تولدت مبارک تولدت مبارک عزیزیم برایت دعا می کنم حیف کنارت نیستم تا بهترین جشن تولد رابرایت بگیرم بدون فراموشت نکردم .تولدت مبارک…”

ازسویی دیگردرسرزمینی عجیب که خاکش سرخ بودوشباهت به ستاره مریخ می دادوسرزمینی غیرعادی که درختانی با تنه چهارگوش با شاخ وبرگهای رشته ای که چون پرپرنده هابودوخانه هایی چون کندواما به بزرگی یک ساختمان ازدرخت هااویزان بودوبرگ ان درختان سرخ ونارنجی که بعضی ازبرگها وشاخه هاچهارگوش بودکه از شاخه های عظیم مانند کندوهایی اویزان بود که هرخانه دروپنجره هایی گرد وعمیق داشت که گاهی دری باز می شدودختری زیبادرحالی که ازان خارج می شدبدون بال پروازمی کردومی رفت روی شاخه های درختان دیگرکه چندبرابردرختان معمولی بودندوانجاکناردخترانی دیگرمی نشست که هرکدام لباسی زیبا برتن داشتندوبا هم گفتگومیکردندهرکس که از خانه های معلق داخل یا خارج می شد زنی زیبا چون فرشته ها بود هرکس رفت وامد می کردمونث ودرواقع انجامردوجودنداشت وان سرزمین همه زن بودندکه هوابسیارپاک وخوش اب وهوا به نظرمی رسیداماهردختری که رد می شد یک قلاده یوزپلنگ سیاه کوچک کنارش می رفت انجا موشهایی وجودداشت که به اندازه یک گاوتنومند جثه داشتند که لباس برتن وکلاه برسرداشتندوچون انسان روی دوپا تردد می کردندوان موش هابرحیوانی چون لاک پشت که لاکش مکعبی بودوکجاوه برپشت نصب شده بودسواربودندکه موش ها به هردرخت می رسیدند توقف می کردند وموش شیک پوش ازکجاوه خارج می شدومیوه ها وسبزیجات عجیب را که حتی میوه ها هم چهارگوش بودندپایین می اورد وطنابی که بر ان کندو یا خانه های درختی اویزان بود را پایین می کشید وصاحب خانه که زن بود ازپنجره نگاه می کرد بعد کل ساختمان کندویی شکل، مانند اسانسوربه سمت پایین می امد ودربازمی شد وموش رزاق چیزهای دردست را به خانه می برد وبرمی گشت ودربسته می شدوخانه دوباره بالا می رفت درواقع انجاشباهت به سرزمین رویاها می داد. جنیان با شعور گذاشتن درمغزحیوانات ازانها بهره بردای می کردندوتمام حیوانات عجیب انجادرخدمت جن ها بودندوالبته ظاهرا راضی وبی ازار…

درهمین ارامش ناگهان دردیاردختران جن،کمی انطرف ترازخانه هاانفجاری صورت گرفت خاک سرخ چون طوفان به پا شد گردوخاکی اغازگردید رقص نورهای رنگی شروع شد فشفشه ها بالا رفتندومنفجرمی شدند وبه هزاران رنگ تبدیل می شدند بعضی از رنگها در دنیای انسانهاوجود نداشت وپروانه های رنگی با فرشته های بالدار ابی رنگ که مانند عروسک بودندبال بال می زدنددختران جن خندان از خانه های درختی ویا از شاخ برگها پایین پریدند بعضی ها نیمه عریان وبعضی پوشیده بودند همگی به طرف گردبادسرخ دویدند ودورآن جمع شدندودست می زدندوآواز می خواندند ومی رقصیدندموهای بلندشان راجلووعقب می انداختند که چون تازیانه که برهوا می زنند صوت ایجاد می کردوسررا می چرخاندندو موجی درخودمی انداختند که از اولین دختر موجی اغازوبه نفربعد وبعدی موج می رفت وبرمیگشت گاهی باسن ها را این سو وان سو می انداختند وسینه ها را می لرزاندند وگاهی می چرخیدند ویک صدا اواز کر می خواندند خیلی از یوز ها وپرندگان وموش وحیوانات عجیب هم انجا به رقص وپایی کوبی درامدند حیواناتی به بزرگی چندشتراما شباهت کمی به اسب می دادند که دوسر داشتند یک سرجلو وسردیگر عقب درواقع به هرطرف می توانستند بتازند ونیاز به دور زدن نداشتندوزینی که برپشت انهابود ازجنس بدنش وانباشته ازموهای نرم بوددختران سرها را می چرخاندند چون فرفره وموهای مشکی وابی وسبز وسرخ …یک نواخت وبلند را به گونه ای دورمی داند که چرخش سریع سرشان دایره می شد انگار پره ای می چرخد آواز دل انگیز سرمی دادند گاهی دست دست می زدند وگاهی کف دست ها را به زانوهای خود می زدند وگاهی کف دست ها را به کف دست های نفر جلوی می زدند وصوت دست زدنشان با دخترانی که برشاخه های درخت ها نشسته وچنگ ودایره زنگی وسازهای دیگرمیزدند همخوانی داشت ورقصسشان بالا می گرفت دختران جن رقص فوق العاده ای اجرا می کردند وچون مردی درانجا نبود که به انها بیاموزدکه رقص خوب نیست واینکه انهاهنوزتجربه نکرده بودند مردانی هستند که ممکن است انهارامحدودبه خانه کنندوحتی روی صورت ضریفشان دست بلند کنندوالبته شایدیکی ازرازطول عمرانهاهمین شادابی انهابوددختران به رقص وآوازوشادی مشغول بودندکه گردوخاک اهسته ترشدتا جایی که ایستادوبه تله ای ازخاک سرخ تبدیل شد ویک دفعه سردختری ازخاک سرخ درامدوسروموهایش به خاک اغشته بودکه لبخند جادویی برلب داشت اول سرخود راتکان دادوبعد دست ها راازخاک دراورد وخاک روی چشمان را،تکاندوچشمان درشتش رابازکرددختران دیگرآوازورقص راقطع کردندوچند دختربه سراغ اوامدوخاکهای سرورویش راتمیزکردند وکمکش کردندکه از خاک برامد قدهمه حدود سه متر بود اما ان دخترکه از خاک درامد کوتاه وتپل بود وهمه باخواندن پرپریا پرپریا مبارک مبارک به اوتبریک گفتندوسپس دخترکه اوراپرپریا صدامی زدندتشکرکردوبادستان ظریفش خاک هاراکنارزدوکله ای مانندکله پاچه گوسفندی که پشت شیشه یخچال بعضی ازقصابی هااست را بیرون اوردورفته رفته کمک کردبدن نیمه جان وعریان مردی رابیرون کشید وقتی کاملا ان مرد که بدنش چون لبو سرخ وسرش چون کله پاچه بی موبودبیرون امدومشخص بودعریان است دختران همه خندیدندوخجالت می کشیدندبعضی جلوی چشمان خودرا می گرفتند امااز لایه انگشتان ظریفشان نگاه می کردندبعضی پشت می کردندوبعضی زبان رادرمی اوردندودوباره داخل می برندویا بغل انگشت خودراگازمی گرفتند وچند وا وای، زنانه سر می دادند یا به پشت دست خودمی زدندتا اینکه دختر جن اصلی یا همان پرپریا،در حالی که می گفت نگاه نکنیدنگاه نکنید شنل سپیدش رابا عجله دراوردوچون لنگی که در قدیم درحمام های عمومی مردان می بستند رادور قسمت های خصوصی ان مرد پیچاند وبعد، ازدختران خواست کمک کننداورا به خانه خودببرندوالبته دختران جن بامزه پرانی واندکی لوس بازی پرپریا را به تمسخر می گرفتند .یکی می گفت خاله گوشت کیلوچنده یکی می گفت فروشیه .دیگری بادهن کجی می گفت این کله پاچه زبانش مال منه وهمه می خندیدند ویکی ازاخر می گفت مغزش را من می خورم وباز انفجار خنده بالا می گرفت ومزه پرانی تمامی نداشت تا اینکه همگی کمک کردندآن مرد رابرپشت لاک پشت عظیم الجثه گذاشتندوبه خانه ان دخترجن بردندوان مرد سرخ شده وبیهوش وعریان همان کوروش بود که با دختر جن باسرعت نور به سرزمین جنیان امده بود…این هجرت کوروش،تارفتن به خانه پرپریا یک صدم ثانیه هم نشده بوددرواقع زمان درسرزمین جنیان به کندی می گذردوکسی که به انجا برودازصبح تا شب به اندازه سیروز در زمان انسانهاست…دختر جن کوروش راکنار ابشارکوچکی برتختی روان خوابنده بودوپیرزنی به نام پردوش که طبیب بود رابربالینش اورده بود تا حال به هم خوردگی وبدحالی سفرباسرعت نورکوروش را مداوا کند.موهای پیرزن چون ابشاری ازابریشم سپید تاکمرآویزان شده بود،دوردهان وزیر چشمان درشت وزیبایش چروک سایه انداخته بودوحالت بینی اش به سمت بالا بودکه به لب های برامده اش می امد اوچندقطره ازمعجونی که خود ساخته بود را با کمک پرپریا به لبهای خشک ودهان وچشم وگوش وسرش چکاند ودستمالی سپید روی سرش کشاند ولحظه ای بعد دستمال را برداشت تمام موهای سرکوروش روید ریشی زیبا دراورد وچشمانش باز شد ودیده اش بر لبان خندان دختر جن افتاد جا خورد که انگارتازه ازحمامی بیرون امده وهنوز مرطوب بود پرپریا موهای نمناک کوروش رابا حوله ای چون پرپرنده خشک می کرد کوروش مات مانده بود وبه دخترزیبا خیره شده بود که دختربا چشمان مشکی ودرشتش چشمکی برکوروش زدومژه های پرپشت وفریش بیشتر نمایان شدوبا لبخندی جادویی به اوخوش امدگفت. کوروش نگاهی به پیرزن کردکه اوهم دست رابه عنوان احترام برسینه گذاشت وتعظیمی زنانه کرد کوروش نگاهی به اندام خودانداخت لباسی فاخروزیبا برتن خود دید وشادابی که درخود می دید برایش خوش ایند بود می خواست چیزی بگوید که دختر انگشت روی بینی خود گذاشت واهسته صدای هیس رابه گوش کوروش رساندوگفت”

  • عزیزیم به سرزمین دختران جن خوش امدی کمی صبورباش توتاچندلحظه نمی توانی سخن بگویی امابه من نگاه کن باذهنت حرف بزن من متوجه می شوم

کوروش به چشمان دختر نگاه کرد وبا ذهنش گفت:

  • حنا بانوی من کجاست دختر جن گفت :
  • بزارحالت خوب شد تا به ذهنت اسیب نزند با هم رفت آزادش کرد
  • دیرنشه؟
  • نه نه جانم هنوز چند ثانیه به زمان شما نشد.
  • خوشحالم که سرقولت هستی .
  • من هم خوشال که به من اعتمادکرد

کوروش نگاهی به پیرزن کرد که دختر جن گفت:

  • این بهترین طبیب این سرزمین است مث مامانمه اسمش پردوش است
  • خوشبختم خانوم جون دخترجن ادامه داد
  • اون به تودارویی داد که در دنیای شما مرده را زنده می کندیادم رفت که گفت اسم من پرپریا است که تواگه خاست بهم پریا بگو

بااینکه کوروش شادابی اش بیشترمی شداماهنوزازسفردرتونل نوراندامش درد می کرد کمی چشمان را بست وبازکردکه متوجه شد پیرزن رفته واوکاملا سرحال است ودرد ندارد وازجایش برخاست یوزپلنگی مشکی کناردخترجن دید که سربین دودست گذاشته وخواب است سپس پرپریا برای کوروش غذایی خوشمزه درست کرد وبه کوروش گفت بعدازغذاچیزهایی بایدبگویم وبعد به جنگ جن های شیطانی می رویم حنا را ازاد می کنیم وباهم برمی گردیم واین بار که کوروش دیداوهم یکدل است پذیرفت دخترجن به کوروش گفت که اینجا زمان کندترمیگذردحرکت فیزیکی توسریعترازمااست واین یک ویژگی است دراینجا کسی با سرعت نورجابجانمی شود مگرانکه یکی ازما بخواهد به سرزمین شما برود جن ها بیشترازانکه فکرکنی داغ هستنداما طبیب بربدنت مایعی زده که چون حفاظی نامرئی پوشانده شده که تو ازگرمای اینجا درامان هستی دراینجا اب مایع به شکلی که شما دارید وجودندارداما چیزی که مانند اب می بینی فقط نمایش است ودراینجاکسی تشنه نمی شود مکانیزیم بدن ما طوریست که رطوبت هواراجذب می کند هرموقع تشنه شدی می توانی ازیخ خشک که ماداریم استفاده کنی ولی درتمام میوه ها اب کافی وجود دارد …

اوتمام نکات ایمنی وحیاتی را به کوروش گفت وبعد مستخدم های زیبایی با لباس بلندسپیدباموهایی فرفری وبلوند ومشکی امدندهمگی احترام گذاشتندلبخندازلبانشان دورنمی شدسفره ای روی هوا گسترده شد که مملوازغذاهای رنگارنگ باعطروبویی فوق العاده بجز اب انواع نوشیدنی دررنگهای مختلف وشراب طهوردرکوازهای گلی لبریزبود،بره های بریان درظروف طلا لیوان هایی که انگارمربوط به زمان ناپلئون بودوبوی غذا که هربی اشتهایی رابه غذا خوردن وا می داشت وقتی چیدمان غذا تمام شد مستخدمین کنار ایستادند وهمگی یک دست را به طرف سفره دراز کردند وکمی زانوهارا خم کردند به معنی اینکه بفرمایید میل کنید که درواقع تعارف با تعظیمی زنانه به احترام مهمان انجام دادند کوروش نگاهی به دختر جن انداخت اوهم باتبسمی به صرف غذا هدایتش کردومستخدمی شروع به نواختن چنگ وخواندن ترانه ای ملایم کردتاغذابهترصرف شود…خوردن ونوشیدن اغاز شد به دلیل انکه انجا انسان سنگین تراز وزن جن هاست بیشترغذا می خورد شاید کوروش به اندازه مدتی که زنش گم شده بود غذا خورد وطعم انواع غذا برایش لذتی داشت که هرگز چنین نشده بود.بخصوص درمقابل زیباترین بانوهایی که پروردگارعالم خلق کرده بودوقطعا اشتها چندبرابرمی شودوقتی که مه رویان با انسان همسفرگی کنندو خانه ای که مانند یک کندوی اویزان با باد این سو وان سو می شدوچشم اندازی که هر لحظه عوض می شدکه هیجان خاصی درحین صرف غذا برایش داشت…غذا تمام شده بودجالب که بعضی از مستخدمین نوعی سیگار اما ان هم چهار گوش می کشیدندودودراازدهان،دماغ،چشم وگوش بیرون می دادند که دودمانندبخاربودورایحه خوبی داشت والبته بازهم اگرمردان بالای سرانهابودنداحتمالابه انهامی گفتندکه دود برای زنان مضراست… بعددخترجن درباره اینکه چگونه باید به دره جنیان شیاطین نفوذ کنند حرف زد واز نیروی که کوروش داردبرایش صحبت کرداوگفت اگرشیاطین اسیرش کنندمیتوانند اورابه مولدی که ازیک نیروگاه نترونی قویتراست تبدیل کنند یعنی با غنی ترکردن انرژی کوروش نیرویش را تقویت می کنند وبه یک منبع تغذیه عظیم تبدیل می شود که دیگرنیاز به مولدهای بزرگ ندارند…کوروش به فکرعمیقی فرورفته بود که دخترجن کنارش امد وگفت:

  • می دونم به چی فک میکنی .هی هی باتوهم؟
  • چی ؟ چی گفتی ؟
  • داری به این فک میکنی که ان همه نورهای زیبا چطور خلق شد ومنبع انرژی ما چی هست؟واین همه روشنایی بدون خورشیدازکجاآمد نه؟
  • اره عجیبه.
  • ما کریستال هایی داریم که دانشمندانمون انها را به سطع زمین می فرسن وانرژی خورشید روذخیره می کنن وبرمی گردونن درواقع یک تحریک برای القا اولیه نیروگاست که به انرژی تبدیل می شه متخصصین ما جریان های الکتریکی راکه از سه قطب،آند وکاتدوسینود ارسال می شن را بدون رابط مانند کابل وسیم به خانه هامی فرسن،درمکانیزم بدن ماهم جریان وجودداره که بدون حضور تصویر همدیگر را میبینیم وحرف میزنیم.براهمین خانه تو که امدم جریانم روی وسایل ابتدایی شما اثرگذاشت.کوروش اصلا متوجه حرف دخترجن نمی شد او نمی دانست که انسان ها قرن ها طول می کشد که به این تکنولوژی دست یابندوقطب سوم راکشف کنند پدیده ای که اتم ونترون درمقابلش چیزی نیست

چون کوروش دیگربه جای ذهن با،زبانش حرف می زد میان حرف پرپریاامد وگفت:

  • کی بریم سراغ خانمم.
  • یکم دیگه اما باید درباره انها چیزی گفت اول که انهابرخلاف چهره خشن بسیارترسوهن اما اگه خطری حس کنن انها همسرت را می کشند ودوم اینکه انهاچشم ندارن وبا فرکانس هایی که می فرسن متوجه اشیاء یا چیزی می شن اما اگه کسی را مث تواسیرکنن غیرممکنه بتونی در بری والبته حیواناتی هم دارند که بسیارخطرناک هستند.

پرپریا که دیگر کلمه ی قاف را خ تلفظ نمی کرد ادامه داد

  • قربونت ،درحین رفتن تا دره شیاطین بیشتربرایت توضیح میدم یادت باشه اگرمجبوربودی از انرژی درونیت استفاده کن اما حواسد باشه زیادروی نکنی منوهم نابودکنی هاهاها .خب حالا دیگه بایدبریم اماده ای
  • الان چقد زمان در خانه من گذشته ؟
  • هاهاها باورنکرد هنوز چند ثانیه نشد
  • چی همین؟
  • اره زمان اینجا کنده اما اگه یه روز بشه اون موقع سی روز شماست.

پریاوکوروش قصد ترک کردن انجارابرای رسیدن به دره شیاطین داشتند که ناگهان خانه کندویی به شدت چرخید انقدر تند شد که کوروش سرش گیج رفت وزمین خوردبعدخانه مانندهواپیمایی که یکباره قصد نشستن داردپایین امدوانگارمیان دلش خالی شدوناگهان درخانه بازشدچندجن وحشتناک واردشدندکوروش چون سرش گیچ می رفت نمی توانست تعادل داشته باشدوبابلندشدن به زمین می خوردوجنهای وحشتناک رانوسانی می دید انگارجن هاباخانه درحال چرخیدن بودندپریادرزاویه دیدکوروش چندتایی میشداوفقط متوجه شدکه پریاراگرفتندوچندنفرهم سراغ اوامدنددرواقع دونفربودامااوفکرمی کردچندنفربطرفش می ایندوحس کردمانند بختک رویش افتادندودست وپایش راباطنابی ازجنس گوشت میبندنددبعدسرمستخدمین راازتن جداکردندوباسوت زدن صوتی ایجادکردندکه انگارپرده گوش کوروش درحال پاره شدن بودوکوروش ازحال رفت.

ادامه دارد…


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۸۷
برچسب ها:
دیدگاه ها
و - رنجبر بافقی این نظر توسط مدیر ارسال شده است. سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۴ - ۸:۲۳ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

با سیروس درود بر تو

ح-ا-ا این نظر توسط مدیر ارسال شده است. سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۴ - ۱۰:۵۵ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

آی سیروسه

شجاعی این نظر توسط مدیر ارسال شده است. چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴ - ۷:۴۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

لطفا ازمطالب غیراسلامی پرهیزکنیدبرادر.پیام شمایکجورفرهنگ بیگانه پرستی است حیف این تخیل قوی که درراه منفی است……

شهروند این نظر توسط مدیر ارسال شده است. چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴ - ۹:۲۱ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سیروس رو با پاپیونش.ای ول

nazari این نظر توسط مدیر ارسال شده است. پنج شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۴ - ۱۱:۴۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام بعدازداستان تا دقایقی ادم درفضاییست که انگاردردنیای دیگری سیر کرده واین یک ویژگی است

زارعی این نظر توسط مدیر ارسال شده است. چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۵ - ۸:۱۸ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام اقا قزل عید قصه رو تعطیل نکن

نادر این نظر توسط مدیر ارسال شده است. یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۵ - ۲:۱۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

مگر اون اقاکه رفته مسلمان نبوده چرا شراب سرغذا وجودداشته.!

مریم وعذرا وفرزان این نظر توسط مدیر ارسال شده است. شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۵ - ۱۲:۵۸ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام خواهشا بقیه داستان را بفرستید اقاسییییروسسس