وحشت از جن در زیر زمین قسمت ششم (درگیری با شیاطین)

دسته: مقالات
۸ دیدگاه
سه شنبه - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

به نام خداوند که چوپان من است

 

تقدیم به بانو (میم)

وحشت از جن در زیر زمین

براساس داستانی از:

  سیروس قزلباش

قسمت ششم (درگیری با شیاطین)

 

 

کوروش درحالت بیهوشی اندکی صدای زدوخورد ودرگیری وتکان های عرضی ساختمان را حس می کرد وصدایی که فریاد می زد کمک کن کوروش اگربیدارنشی منوهم میکشن بلند شو اگر بلند نشی هرگز حنا را نمیبینی .

کوروش چشمانش را باز کرد همه چیز تار بود و کمی که به خود امد توانست بهتر ببیند سرجداشده خدمتکاران رابرکف اتاق دید ومایعی فسفری رنگ که خون خدمتکاران بوداطرافشان  میدرخشیدو کف اتاق را گرفته بود در گوشه اتاق دوجن وجود داشت که مارهایی سر وکول انها را گرفته بود که وول وول میخوردند جنیان فاقد چشم بودند واندکی به ساسکواچ شباهت می دادند اما کوتاه قد وزشت بودند یکی از انها ایستاده بودودیگری دختر جن را دمر خوابانده بود و روی کمرش نشسته بود وموهای بلندش را دور مچ پشمالود خود پیچانده بود وطبرزینی در دست دیگر بالا گرفته بود وظاهرا قصد داشت سر اورا ازتن اش جدا سازد کوروش وحشت کرده بود اما دخترجن با جیغ وفریاد گفت.

-کوروش اینا همان اختفاگران هستند که زنت را ربودن اگر مرا بکشن هرگز به زنت نخواهی رسید حالا باید از حالت عادی خارج شویی یعنی واوو کنی به خودت فشاربیار تا صورتت  باد کند وبا انرژیت انها را نابود کنی.

-نمیتونم

-میتونی .دستاتو مشت وگره کن نفستو بگیر هوا را ازگوشهایت بیرون بده تمام بدنت را شق بگیرچشمانت را ببند سرت را مانند موج تکان بده انرژی خودش رها می شود.

جن قاتل طبر را بالاتر برد وکوروش اندکی به خود امد تمام عضلات بدنش را سفت گرفت نفسش را حبس کرد وبا تمام قدرت از گوش هایش بیرون داد سرش را تکانی داد دوباره ودوباره سعی کرد ناگهان تمام صورتش داغ شدو باد کرد این بار تمام وسایل خانه به لرزه در امد گلدونها وگلها از جایشان پایین افتادن یوزها وحشت کردند وبه گوشه ای دویدند مانند دوسیم فاز ونول برق که به هم اتصال می کنند تمام اطراف بدنش پراز جرقه های رشته رشته ای شدمانند صدای اذرخش واسمان غرنبه همه اتاق را فراگرفت گویی برق اسمان به انجا امده همه رعد را می دیدند وبرق را می شنیدند  جرقه ها انقدر قوی بودند که به جن متجاوز برخورد کردند وبوی کز بالا گرفت وبارالکتریکی واشعه ای سرخ جن را از روی پرپریا به دیوار کنارکوباند صدای اذرخش بازم بالا گرفت وبیشتر انفجار می یافت وطول موجی که حاصل انفجارهای اطراف کوروش بوجود می امد حتی برای جن ها پر از شگفتی بود . کوروش بلند شد جن دوم را گرفت تمام بدن جن پر از جرقه شد موهای بدنش دود شد اورا چرخاند که به جن اول بکوباند ناگهان دختر جن فریاد زد کافیه کافیه کوروش ارام باش ارام باش رهایش کن اما کوروش اصلا متوجه نمی شد جن را به جن دیگر کوباند به گونه ای که همه ساختمان به لرزه درامد سپس طبر را برداشت تا انها را نابود کند که هردو جن به پشت دختر جن امدند ونشستن ودستها را روی سرگرفتن ودختر جن دستهایش را از هم باز کرد جلوی کوروش ماند وگفت.

  • هی هی هی بسه بسه دیگه ارام باش حالا از حالات واوو خارج شو حالا کوروش …

کوروش کمی ماند بازم هم سعی داشت حمله کند اما دختر جن اورا بغل کرد وگفت خواهش میکنم ارام باش ارام …کوروش اهسته از حالات انرژی خارج شد وبا عصبانیت گفت.

  • بزار نابودشن کنم.
  • نه نه عزیزم ارام باش.تا توضیح بدم.
  • یعنی چی ؟
  • بشین خواهش می کنم

سپس دختر جن کوروش را نشاند ناگهان دوجن پشمالود به دودختر زیبا تبدیل شدند که معلوم شد دودختر از خدمتکاران هستندکه البته تمام لباسها وموهایشان نیمه سوخته شده بودوانها بلند شدند وبه اتاق دیگر دویدند سپس اجساد خدمتکاران دیگر بلند شدند وسرهای بریده  انها که برزمین افتاده بود غلت خوردندوبالا پریدند وبه بدن بی سر ها وصل شدند وچند لحظه بعد چشمان انها باز شد وانها هم به اتاق دیگر دویدند وچند وسیله اوردند وخون های فسفری روی زمین را سریع جمع اوری کردند وپریا اشاره کرد وانها از اتاق خارج شدند کوروش بی حرکت مانده بود وکاملا از پدیده غیر عادی  که رخ داده بود گیج بود وفقط گفت سر در نمیارم وبعد هر دو دست خود را به شقیقه هایش گرفت وانگار سر درد به سراغش امده بود در همین حال دختر جن کنارش امد واهسته گفت :

  • کوروش جان بهت تبریک میگم شاید ناراحت بشی اما ما مجبور بودیم این مانور را انجام بدیم ما به شکل شیاطین درامدیم تا اول اینکه تو قدرت واقعی خودت را رو کنی ودوم اینکه کاملا اماده هر حرکت پلیدشان باشی ومقابله کنی
  • یعنی همه این ها یک بازی بود
  • نه فقط یکجور اماده باش بود
  • خفه شو اگه سکته میکردم اگه یکی از شما کشته می شد

سپس کوروش بلند شد باعصبانیت گفت:

  • شما همه مسخره هستید من برای بازی نیامدم خدایا گیر چه جونوریهایی افتادم

کوروش کمی دادبیداد کرد که این بار دخترجن هم صدایش را بالا برد وگفت:

  • اره برای بازی نیامدی اگر پشیمانی ترو به خانه ات برمیگردونم اما بدان تو اماده نبودی اگر الان جن های واقعی بودند تا تو واوو می کردی ترا پودر می کردند وچیزی ازت باقی نمی ماند ما اهل شوخی نیستیم توباید اماده می شدی الان تا بخواهی انرژیت را به سوی دشمن رها میکنی تو یک بار باید با این صحنه روبرو می شدی حالا به جای تشکر سر ما دادمی زنی میدونی ما چقدر سختی کشیدیم باچه خطراتی ممکن بود روبرو بشیم دو تن از ندیمه های من اسیب جدی دیدند تا این مانور را اجرا کردیم میدونی تو الان با زحمات ما قدرتت اماده شده .

بعد دختر جن گوشه ای رفت وشروع به گریستن کرد لحظه ای بعد کورورش احساس کرد او حنا است کنارش رفت دستان لرزانش را روی شانه ظریف دختر قرار داد شانه او سرد بود واو هم سرش را روی شانه کوروش گذاشت وکوروش معذرت خواست اما پریا گفت او باید ارام باشد زیرا بحران سختی را پشت سرگذاشته واگر استراحت نکند سردرد دیوانه کننده ای سراغش می اید دختر جن درحال حرف زدن بود که متوجه شد کوروش شل شد وبه زمین افتادوبه خواب عمیقی فرو رفت با دیدن خواب رفتن او خدمتکاران را صدا زد وانها کوروش را به تختش رساندند وطبیب هم امد وروی پیشانیش چند تیغ کشید خون سیاهی ازاو خارج شد بعد لوله ای که سرش مانند دشنه بود وارد پیشانی کرد رفته رفته ازپیشانیش خون از طریق لوله به حوضچه ای وارد شد که مانند قیر سیاه بود و دارویی به پارچه توری مالاند پارچه را روی لوله که وارد پیشانیش شده بود گذاشت وفوت کرد پارچه مانند چسبی قوی لوله رابه پیشانی نگه داشت بعد بازویش را سوراخ کرد وشیلنگی وارد سوراخ بازوی راستش  نمود وسر شیلنگ رابه مخزنی وصل کرد خون نارنجی رنگی از مخزن از طریق شیلنگ وارد بدن کوروش می شدبعد به پریا گفت او تا ساعتی درخواب است وخون کثیفش خارج می شود وازلوله دیگر خون تمیز که مانند خون انسان اما با مخلوتی از انانالین است وارد بدنش می شود وبه حالت عادی برخواهد گشت اما قوی تر ووپرانرژی تر انرژی او انقدر زیاد می شود که وقتی به سرزمین انسانها رفت می تواند هرزگاهی ادم های فلج نابینا وناتوان را شفا دهد وقتی بهوش بیاید دهها بار قویتر از قبل است پریا جان…

کوروش در برزخ بود نه زنده ونه مرده اما ذهنش را تقسیم کرده بود هم کنار دخترانش بود وهم بانویش ، بانویی که دوستش داشت…

چندساعت بعد بیدارشد ومتوجه لوله ها متصل به پیشانی وبازویش شد طبیب سپید مو بالبخند ازاو خواست ارام باشد سپس لوله ها را ازاد کرد وچسب نامریی روی برش شکاف پیشانی وبازو گذاشت فوری بهبود یافت چسبهایی که پزشک به جای بخیه بکارمی برد.

بعد چند دختر خدمتکار امدند وبرایش نوشیدنی اوردند ویک دختر شروع به نواختن ساکسفون کرد وودرختی کوچک انجا بود که نوک شاخه هایش فتیله داشت مانند شمع انها روشن شدند وهمه خدمتکاران اتاق را ترک کردند واتاق تاریک شد فقط درخت شمعی روشن بود درباز شد دختر جن مانند یک پری اسمانی امد لباس نازکی چون تور  برتن داشت که پرتو نور شمعها  تمام پستی وبلندیهای بدن زیبایش را قابل رویت می کرد موهایش پریشان بود اهسته کنار کوروش امد لبه تختش نشست کوروش کمی خودش را به لبه دیگرتخت کشاند وچندسانت خودش را دورتر کرد اما دختر جن هم خودش راهمان اندازه  نزدیکتر کرد کوروش یوز پلنگی این طرف تخت دید که دندانهایش را نشان میدهدوغرش میکند  ان طرف دختر جن واین طرف یوزی که انگار دوست نداشت کوروش به اونزدیک شود بعد کوروش با لبخندی التماس وار  به پریا گفت:

  • این هم یه مانوره؟
  • هاهاهاها.همچین .
  • میدانی که دردنیای ما به نامرحم دست نمیزنیم!
  • هاهاها خب پا بزن!
  • ببین ما اجازه نداریم بجز به همسر خودمون به یکی دیگه نزدیک بشیم
  • خب اجازه بگیر.
  • دیونه شدی من تو دنیای شما هستم
  • پس هیچ کس نمیدونه .نه
  • نه شوخی نمی کنم .
  • خب جدی ب(؟)
  • لطفا تموش کن بهت قول دادم اگه حنا را نجات بدیم باهات ازدواج میکنم حالا یا تو بلند شو برو یا به یوزپلنگ بگو سر راهم کنار بره باشه دختر …
  • نووچ.

خواننده عزیزشایددختر جن قصد شوخی داردمن وتوهم از اتاق انها بیرون می ایم  اینجوری بهتره …

در اتاق دیگر چند خدمتکار پشت در اتاق انها فال گوش مانده بودندوگاهی میخندیدند وگاهی احساساتی می شدند،رایحه گل اسمانی انجا را فرا گرفته بود گاهی صدای غرش یوز بگوش میرسید غنچه های گلهای فرشته ها بازشده بود وباران رش برگلبرگها می ریخت وگویی دست نسیم شمال غنچه ها را نوازش میکندورقصی در سبزه ها ایجاد می شد وبعدسکوت وسکوت وگویی همه به خواب رفته اند خانه دختر جن با نسیم تکان تکان میخورد که مانند یک گهواره همه را به ارامش دعوت می کرد اسمان نزدیک بود درست بالای درختان ودختران دیگر جنیان پشت پنجره ها بیرون را تماشا میکردند .

کوروش وپریا باید تا ساعتی دیگربرای نجات حنا تجدید قبا کنند وبرای نجات حنا به دره شیاطین بروند وکوروش باید به هر دری بزند تا به هدفش برسدحتی اگر علیرغم میلش باشد…

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۶
برچسب ها:
دیدگاه ها
محمد هادی سمتی سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۲ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

آدم های مسلمان نرمال وقتی می خواهند نام خدا را بر زبان جاری کنند می گویند بسم الله الرحمن الرحیم یا دست کم می گویند به نام خدا.
قضاوت با خوانندگان

    همکلاسی دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۵ - ۸:۴۱ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

    بعضی ها میرن مدرک بدون کنکور اونم دانشگاهی که سراسر امتحاناتش را با تقلبی پاس میکنن را میگیرن، دور برشون میداره چیزی حالیشون هست و الله بختکی نظر میدن

عسکری چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۱۱:۴۸ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام این بانو میم کیه

حمید چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۱:۴۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

بابا سیروس مثل همیشه جالب

عرب نیا = کاوون چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۳:۱۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

یکی از پیامبران روزی در بیابان قصد خوردن غذا داشت بادیه نشینی جلو امد وپیامبر از اوخواست برسفره اش نشیندوبه گفت نام خدا را برزبان جاری کن وبعد نان بخور. آن مرد نپذیرفت ورفت همان لحظه وحی. نازل شد و خداوند گفت.
ان مرد چهل سال است نام مرا نیاورده و غذایش را دادم حالا تو برای یک بار نام مرا نیاورده. به او غذا ندادی.برو دنبالش بگو نیاز نیست نام مرا بیاوری وغذایش را بده…..
حالا اقای قزلباش نام خدا را ان جور که دوست دارد به زبان می اورد برادر سخت نگیر وقضاوت با خداست. نه خوانندگان …..
ومن به عنوان یکی از خوانندگان قضاوت کردم ولی افترا به او نمی زنم که مسلمان نرمال است یا خیر .وهمیشه طرفدارشم.

ناشناس پنج شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۱۲:۲۷ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

آی سیروسه

رنجبر همکار پنج شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۸:۳۷ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

ای خدا از دست سیروس
نوشته خوانندگان عزیز. من وشما از اتاق بیرون میرویم وبعد نوشته اتاق مانند. گهواره تکان میخورد ارامش بود گل فرشته بازشد صدای پلنگ بود (یعنی پلنگ. نمیگذاشت. کورش جیم کند) سکوت ودست نسیم نوازش و……همه چی گفتی دیگه وخودتو کنار کشیدی واخرهم نوشته کورش دست به هرکاری میزند حتی اگردوست نداشته باشد. پیچوندی جنست خرابه. اقای پاپیون

خانمی بافقی چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۴۳ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

داستان را پرینت ومانندکتاب صحافیش میکنم اخرشب که خانوادم خواب رفتند انرا مطالعه میکنم حس خوبی بهم دست میدهد مانند زمانهایی که کتاب یاری مهربان بود وموبایل ولپ تاپ نبودحالاکه همه نوشته ها یا سیاسی یاحوادث یا حرف بزرگانه داستان یک نعمته واین جای تشکر از نویسنده ان داردخواستم بگویم یکی مثل من تمام داستانهای شما را نه الکترونیکی بلکه سنتی در بهترین ردیف کتاب خانه شخصیم نگه میدارم و خداقوت به شما میگویم تا ادامه دهیدوتشکرازبافق فردا که گزینه ای عالی انتخاب نموده.