اینجا بدون من…

دسته: مقالات
۱۱ دیدگاه
شنبه - ۲ مرداد ۱۳۹۵

بعضی روزا دلت عجیب از دنیا و آدماش می گیره.هاج و واج حرفاشون، رفتارشون و دنیاشون می مونی.دوست داری فرار کنی بری یه جای دور.یه جای خیییلی دور که دست هیچکی بهت نرسه.

بعضی روزا واقعا برات آخرالزمانه.دلت یه کمای مطلق میخواد.یه خواب آروم و طولانی.اما می دونی که با همین روح خسته و تن نصفه جون باید بجنگی.باید هرجور شده سرپا باشی و ادامه بدی..به قول شهرزاد« وقتی زندگی رو روالش نیست ،وقتی همه چی درهم و برهمه، دیگه از هیچ اتفاقی تعجب نمی کنی.»باید پارو بزنی و خودتو به یه ساحل امن برسونی حتی اگه شناکردن بلد نباشی!حتی اگه طوفانی طوفانی باشه حال و هوات.باید شیرجه بزنی وسط اون حال و هوای آشفته و غرق کنی همه غم و اندوهی رو که سنگینت کرده و پرو بالتو شکسته…باید دست و پابزنی و دووم بیاری حتی اگه نفس بر نفس بر باشی.
باید پرستو وار با پر زخمی سفر کنی و خودتو از این برهوت وحشت زده و غمبار نجات بدی یه جوری.باید بشی مثل همون بذر نارنجی که تو گلدونت کاشته بودی و همه میگفتن محاله سبز بشه اما شد…سبز شد و قد کشید حتی تو همون نیم وجب خاک و تو قدکشیدنشو به رخ همه اونایی کشیدی که سبز شدنو باور نداشتند…

از نو برایت می نویسم…
کودک شش ماهه شهریور پی دست گرفتن بادبادک مهر عجول و سر به هواست.می ترسد دیر شود و بادبادک آرزوهایش را باد ببرد.سر ساعت باران های نیامده به وقت مرداد بیقرار می شود و بهانه گیر.بهانه سال هایی را می گیرد که رویاهایش را قاصد غبارگرفته غمگین انتظار پر پر کرد و هیچ نگفت. سال هاست تخم آرزوهایش را در دریا ریخته اند و او هر روز بی هوا به دریا میزند و غرق می شود …آنقدر باشکوه و مصمم که روزی بتواند ناخدای بی امان کشتی آرزوهایش شود…حتی اگر دیگر نباشد…

فاطمه رفیعی بهابادی (باران)


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۱
برچسب ها:
دیدگاه ها
بافقی شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۴۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

احسنت ………

زارع شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۱:۲۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

مثل همیشه ساده درعین حال شیوا و قشنگ.هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند

راحیل شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۳:۵۷ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

دست مریزاد. ……

فتوحی شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۷:۱۳ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

عالی بود.مرحبا

رضا دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۷ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

عالی احسنت بر شما

یادگار دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۲۸ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام
نوشتار فوق را با احساسی دوگانه خواندم و لذت بردم اما :
من نمیدونم این دختر خانم با احساس چند سالشونه که اینقدر زیبا می نگارد ولی هرچه هست ( که فکر میکنم زیاد نیست ) حیفه که قلم و احساس را دلشکسته و نومید روی کاغذ آورد . شما که میتونی اینقدر احساس لطیفی داشته باشی از امید و دوست داشتنی های زندگی و قشنگی های روزگار بنویس تا به خواننده انرژی مثبت داده و محرک امید به آینده و لذت بردن از داشته ها باشی و محیط پیرامون را سفید و پر از خیر و خوبی جلوه بده تا خواننده احساس نکنه همه چی در اطرافش سیاه و سراسر گرفتاری است

بافقی دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۲:۴۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

باسلام خدمت سرکار خانم رفیعی همانطور که مطلع هستید دین ما خیلی غنی است اگه کمی به قرآن ، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه مراجعه کنید و تفاسیر آن را مطالعه کنید خواهید دید که چه ساحل آرامی برایتان وجود خواهد داشت .مراجعه مخلوق به خالق و تکیه بر او باعث خواهد شد که هیچ دغدغه ای برای آدم نباشد.این احساس با اعتماد به قادر متعال چه زیبا خواهد بود

هم شهری دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۰:۳۰ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

عالی حرف نداشت

محمد پنج شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵ - ۵:۵۷ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

اصلا خوب نبود حرف از نا امیدی اینجور مطالب را دوست ندارم

سهیلا چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۲:۱۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

عالی بود عزیزم

زرین چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ - ۳:۰۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

بسیارزیباست ولی درقسمت آخر دوگانگی احساس وجوددارد.