اثر زندگی تو(داستان کوتاه)

دسته: مقالات
یک دیدگاه
شنبه - ۹ مرداد ۱۳۹۵
 زلزله اومد خیلی ترسیده بودم زانو هام سست شده بود نفسم داشت میگرفت اسمم رو پیدا نمیکردم زانو هام دیگه توان ایستادن نداشت بیماری قلبی داشتم تو صف اهدای قلب بودم اما کسی پیدا نمیشد چشمام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد . چشمامو به سختی باز کردم محیطش واسم اشنا بود همون محیط همیشکی ولی یه ماسک و یه اکسیژن و صدای گریه و زاری با صدای دستگاه ها مخلوط شده بود و این فرقش با دفعه های قبلیم بود صدای گریه و زاری هر لحظه زیاد تو میشد و حس کنجکاوی من گل میکرد نگاهم به سمت صداها بود و حواسم به بیرون .
پرستار بالای سرم اومد پرسیدم چه خبره گفت یه نفر تو زلزله ضربه مغزی شده و مرده و حالا خونوادش کل بیمارستانو رو سر گذاشتن دلم یه لحظه گرفت اما از فکرش اومدم بیرون گرفتاری خودم کمتر از این نبود بالاخره یه روزم من جای اونی که مرده بود می افتادم نفسم داشت میگرفت به زور چشمامو باز نگه داشته بودم نوار قلبم کم کم داشت صاف میشد پرستارا ریختن بالای سرم بردنم اتاق عمل … اهدای قلب….
خوابیده بودم ارام و بی صدا بی هیچ دغدغه ای وبی خبر از همه جا چشمامو بستم دارو به این زودی اثر کرد و من خودم رو به رویاهای دست نیافتیم سپردم قطره ای اشک از چشمم اومد پایین انگار هنوزم نمیشه از دست این اشکای مزاحم و همیشکی خلاص شم .
چشمامو باز کردم اه بازم این دستگاه های مزاحم قفسه سینم بد جور درد میکرد هنوزم صدای گریه و زاری به گوشم میرسید و چند نفر غریبه از پشت پنجره نگاهم میکردند رومو برگردوندم حوصله هیچی رو نداشتم اما یه حسی عجیب تو دلم ولوله میکرد تپش های قلبم خون تو رگ هام حرف دیگه ای میزد حرفی مبهم و شاید درد اور ……
دکتر اومد بالای سرم گفت خوشبختانه عملت موفق امیز بوده انگار اون قلب فقط واسه تو ساخته شده بود اون ادمای پشت شیشه هم خونوادشونن پرسیدم کی بوده ؟؟؟ گفت …… چشمام از حدقه زد بیرون با لرزه گفتم چ چ چ چچچییی ؟ گفت تو زلزله تیر اهن میخوره به سرش و خونریزی میکنه وقتی هم میرسیم دیگه دیر شده بود اندام های داخلیش سالم بودن ولی برگشتش به زندگی غیر ممکن بوده خونوادشم به سختی رضایت دادن .. دکتر رفت خوب تنها شدم با خودم گفتم خوب حقشه می خواست با احساسای منو امثالم بازی نکنه اینم جواب همه تنهایی و گریه هام منم به خاطر اون به این بیماری افتادم به من چه که مرده مرده که مرده به سلامت به درک اصلا به من چه ربطی داره اما با این حرفام احسایس بدی بهم دست داد یعنی قلب اون پست فطرت تو سینم میتپه دستمو گذاشتم رو قلبم و اشکام ریخت ولی از ته دل از عمق و جود و درد .. چرا این قلب مال من باید باشه نمی خواااام…
بالاخره به خواب رفتم و شب بیدار شدم صدا ها خوابیده بو فقط سکوت مطلق سکوتی اشنا فریادی بی صدا اما نمیدونم یه حسی اومد تو پاهام حس قدم زدن یا بهتره بگم حس عاشقی قبل رفتم ببینمش سرمم رو برداشتم و رفتم اروم و اروم لرزان و لرزان تو سالن های بخش راه میرفتم رفتم پرستاری باهزار التماس رازی شد منو ببره ادرسو دادسالن شماره 2 اتاق سوم شماره732
فقط تو سالن صداهای لش لش کفشام میومد رفتم تو سردخونه خیلی سرد بودو بوی بدی میومد لرز دوباره به زانوهام هجوم اورد قلبم تند تند میزد و هیجانم بالا رفته بود کشیدم بیرون کمد732 روپوشش سفید بود زیب رو کشیدم و چشمامو بستم تردید داشتم که چشمامو باز کنم یا نه باز کردم هیییییییییی جیغ کشیدم دستام شل شد سرم از دستام افتاد خودش بود خود خود خودش کسی که با احساسات من بازی کرد کسی که منو به این مرض دچار کرد کسی که منو تا مرز مرگ کشوند الان خوابیده اروم و بی صدا حتی ضربان قلبش راحس نخواهیی کرد نگاهش کردم و اشک ریختم گفتم خداجونم میشه برشگردونی قرارمون این نبود قرار نبود که من الان جای اون زنده باشم میشه الان نگاه من و اون طلاقی بشه میشه خدا ؟؟؟؟ میدونم که نمیشه کنترل خودم رو از دست دادم و بلند زدم زیر گریه زار زار این بار من کل بیمارسونو تو اون سکوت به هم ریختم همه ریختن تو از دکترا و پرستارا تا نظافت چیا من و به زور جدا کردن و اونو بردند
یهو از حال رفتم صبح شده بود و من بیدار شده بودم دو روز بعد خاک سپاریش بود بی هوا شده بودم بدون توجه به صبحونم زدم بیرون خوانوادشو دیدم خواستم برگردم اما دیر شده بود و وایسادم و همه توانم رو تو صدام جمع کردم که صدام نلرزه اومدن جلو مادرش گفت عزیزم قلب پسرم تو سینه توهه از قلبش خوب مراقبت کن درضمن اگه میشه یه سری هم به مابزن نگاش کردم و گفتم ببخشید من سرم شلوغه و بابت قلب ممنون اینو گفتم و دویدم تو اتاق رفتم تو تخت و زدم زیر گریه اول و دوم و سومش گذشت نمیتونستم برم اما هفتشو رفتم به عکسش نگاه کردم هنوزم گیرا بود و جذاب اما برق چشماش هیچ معنایی واسم نداشت…..
چند سال بعد از اون روز هنوزم نتونستم بدون اون زندگی کنم اما خوشحالم که قلبش مال منه همون طوری که تو نوجوونیم قلبم مال اون بود راه خونه رو میرم و پنجشنبه سر قبرش حاضر میشم با شیرینی و چند شاخه گل رز قرمز رو قبر مشکیش و دعا میکنم تا یه روز نشه که بگه ای کاش کنارش بودم ای کاش قدرشو میدونستم دعا میکنم تا خدا گناهانتو پاک کنه هرچند که اونقدر زیاه که تاثیری نخواهد داشت اه بازم این اشکای مزاحم به امید فردایی دیگر بازم برمیگردم .. همه میرن و اونم رفت همه چیز به قسمت ادما بستگی داره پس غصه نخور و زندگی کن دنیا فقط دوروزه روزی میندی و شادی میکنی و روزی هم تنها فقط اشک میریزی ولی بعد از هر سختی یه خوشی هست پس گذشته را رها کن به فکر اینده باش و زندگی کن واسه فردایت نه گذشته ات …
فاطمه قائمی

پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۰
برچسب ها:
دیدگاه ها
.... دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵ - ۹:۵۹ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

خوب بود…همین که یه نتیجه خوب داشت و اینکه میشه به آینده امیدوار بود…