سفر چهاردهم

دسته: مقالات
۸ دیدگاه
سه شنبه - ۲۳ شهریور ۱۳۹۵

همه راه ها را رفته بود ولی به در بسته خورده بود. وارد خانه که شد، در را محکم پشت سرش بست.
خدایا! امسال سال چهاردهم است. سال قرار من با تو. یادت رفته؟ …
حرفش را با استغفرلله خورد. وارد حال شد. از توی آشپزخانه صدای سلام آمد ولی او نشنید. وارد اتاقش شد. پوشه دستش را روی میز پرت کرد و روی متکای کنار دیوار دراز کشید. صورتش از گرما سرخ شده بود ولی حواسش نبود که می تواند کولر را روشن کند. عمامه را از سر برداشت و روی زانویش گذاشت. زیر لب شروع کرد به زمزمه کردن : خدایا! قرارمون این نبود. میگفتی نمی خوام بیای، چرا دیگه راه خونه ات رو بستی؟
خانمش با یک سینی و یک لیوان شربت سنکنجبین جلویش سبز شد.
– کفر میگی مرد؟ خدا رو خوش نمیاد. هر چی خودش بخواد. یادت رفته پارسال اون خدا نشناس ها توی منا چه کار کردند. اگر خدای نکرده، زبونم لال…
بعد از یک هفته دوندگی. آخرین پیشنهاد این بود که شاید از یک کشور دیگر بتواند برود. با اینکه مشکل به نظر می رسیّد ولی خودش را به سفارت عراق رسانده بود تا اگر میتواند از آنجا اقدام کند. جواب دادند: امکان داشته ولی دو سه روز است که لیست را بسته اند. هر چه تقلی کرده بود برای ثبت نام، جواب منفی بود.
بهترین راه برای فرار از این افکار قدری استراحت است. همان جا کنار دیوار دراز کشید. چشمانش سنگین می شود.
ًوارد خیابان 204 می شود. دقایقی بیشتر طول نمی کشد که انبوه جمعیت شانه به شانه در هم گره می خورد. راه مقابل را بسته اند و امکان بازگشت هم نیست. گرمای خورشید منا و تشنگی زیاد نفس را به شماره انداخته است. توانی در پاهایش نیست. می افتد، بر روی دست و پای زائرانی که قبل از او توانشان را از دست داده اند. هر چه انتظار می کشد تا کسی به کمک بیاید یا آبی برساند فایده ای ندارد.
بالای پل ها و ماشین های اطراف بوزینه هایی را می بیند که با لباس شرطه بالا و پایین می پرند و
قهقهه می زنند. دلش می شکند.
– «البیتُ بیتک و الضیفُ ضیفک»
از چشمش اشک می آید. حالا دیگر بدنهایی را می بیند که روی هم تلنبار شده اند. دستی دور گردنش می افتد. راه نفس بند می آید. یا علی می گوید و خودش را خلاص می کند. جوانی با آخرین نفسهای زندگی اش قرآن می خواند: « يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. ارْجِعي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً» دلش آرام می گیرد.« فَادْخُلي في عِبادي. وَ ادْخُلي …». صدا کم کم خاموش می شود.
چند متر آن طرف تر بانویی را می بیند. خط سرخ خونی که از دهانش جاری است، لباس سفید احرام چند زائر را رنگین کرده است. اشهدش را بریده بریده می گوید.
این سفر سیزدهم است و سال بعد سال ادای نذرش است. چهاردهمین سفر…
دیگر نای کمک خواستن ندارد.
ای کاش کسی اندکی آب برساند. ای کاش بشود…آخرین نفس کم رمق در سینه اش حبس می شود. چشمانش را می بندد تا دیگر شیاطین مست آن طرف ترها را که ایستاده اند و فقط نظاره گر جان دادن زوار هستند را نبیند. بوی خوشی به مشامش می رسد. صدایی می شنود: سیّد!. در دلش جواب می دهد : مادر جان! جمله ای را در ذهنش مرور می کند: خدای من! ای صاحب مهمانی! اگر زنده ماندم و عمرم به دنیا بود، سال دیگر، سال دی دی دیگر…
چند قطره ای آب روی صورتش می افتد و یکی روی لبش. چشمانش را باز می کند. مردی از بالای چادر ها ، پشت نرده های فلزی، با بطری روی حجاج آب می پاشد. یک آن نفسش را رها می کند.
– سیّد! سیّد! بلند شو. داری خواب می بینی، بلندشو.
خانم با سر انگشتان دستش به صورت او آب می پاشد. سیّد اشک می ریزد.
– باز هم! بعد از یک سال هنوز کابوس می بینی؟ خدا به خیر کند.
خانم از اتاق بیرون می رود. سیّد مقابل قفسه کتابخانه اش می ایستد. قرآن را باز می کند. می بوسد. رو به قبله صفحه ای را تلاوت می کند. قرآن را به جای اولش باز می گرداند. «اسرار حج اکبر» را بر می دارد تا چند صفحه ای از آن را بخواند تا مثل همیشه با قرائت چند خط افکارش را سر و سامان بدهد. چشمش به کتاب « نور العین» می افتد. انگار برای اولین بار است که آن را می بیند . کتاب را با چشمانی متعجب بر می دارد. میانه کتاب را باز می کند. نگاهش را به متن می دوزد. اندکی می گذرد. قطره اشکی روی صفحه کتاب می افتد و کلمه «حسین» را درشت می کند.
« هر کس او را با شناخت و معرفت به حقش زیارت کند، خداوند برایش ثواب هزار حج و هزار عمره می نویسد»
می نشیند. دوباره روایت پیامبر را از اول می خواند.
«… آگاه باش که هر کس او را زیارت کند، مرا زیارت کرده و هر کس مرا زیارت کند، گویا خدا را زیارت کرده است…»
حالا هق هق سیّد بلند شده است. خانم وارد اتاق می شود تا حالش را بپرسد. سیّد با گریه ادامه می دهد: « و حق زائر بر خداوند آن است که او را با آتش جهنم عذاب نکند.»
گوشی را بر می دارد. شماره می گیرد.
– سلام. برای اربعین، خادم نمی خواید؟
– کربلایی شدی؟ آن هم سفر چهاردهم.

محمد حسین فیاض


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۳
برچسب ها:
دیدگاه ها
جوان سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۵ - ۳:۵۶ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

ای کاش به جای اینقدر صغری و کبری چیدن یه نفر به این سید بزرگوار میگفت خدا نگفته وقتی تو کشورت اینقدر فقیر داری ، وقتی اینقدر دختر و پسر دم بخت داری که پول ازدواج ندارن ، وقتی اینقدر جوون داری تو زندانها که به خاطر مشکلات مالی نمیتونن سر خونه زندگیشون بیان و ……. چرا باید پولت رو خرج عربها کنی بخدا حج واقعی همینجاس ای کاش اینو میفهمیدین

    ناشناس سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۵ - ۹:۵۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

    چه جالب توصیف کردی.ممنون

پیر جهاندیده سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۵ - ۵:۳۵ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام.حج واجبه. کدوم عرب؟ زیارت خانه ی خداس.جوان عزیز به همون کعبه خودت چقدر به هم نوعت کمک می کنی؟ خبر از همسایت داری؟

شهروند چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵ - ۷:۲۴ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

برادر جان اصول وفروع دین رابلدی ….حج از اعم واجبات است …منظور خوردن عربها نیست ..حالا کلید حرمین شریفین افتاده دست این بی شرفها …ولی خدا که تاقیام قیامت خدایی میکند

حمید چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵ - ۹:۲۸ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

آقای فیاض عزیز دل .این چه مومنی بوده که تا حالا سیزده بار رفته مکه ولی کربلا نرفته بوده . جک میگی داداش .بیا بغل عمو .رو حرفای کامنت یک قدری فسفر بسوزان. ببین چطور اشک ازچشات سرازیر میشه که وقتی رو هر دفتری بچکه ….اون دفتر خیس میشه .

فیاض شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۵ - ۸:۳۶ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام و امنیت بر همگی
ممنون از نظرات دلسوزانه تان

بافقی یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۵ - ۱:۴۰ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

ای بابا دست از سر این مردم بدبخت بردارید پیاده راه بیفتند تو بیابون چی بشه

حسن دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۵ - ۱۲:۵۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

مردم دیگه سواد دارن این چیزها برای بی سوادا بود همش الکیه بدبخته سرتونو گرم کنت