به او بگویید دوستش دارم…

دسته: عمومی
یک دیدگاه
دوشنبه - ۸ آذر ۱۳۹۵

هوای کبریاییئت در نمور نفس های نارنجی ام پیچیده. این روزا همه از تو می گویند و نام زیبایت را قریبانه و غریبانه می بویند و می جویند. دل گمگشته اشان، یعقوب وار، پابرهنه ره به سوی دارد و هوای نیلی و یخ زده این روزهایمان، استشمام بهار مهربانیت را می طلبد.

خیلی ها آمدند و من و خیلی ها نیامدیم… که همیشه دلتنگی بهانه نرسیدن بوده!جاماندم که از دور بغض های نفس گیرم را روانه درگاهت کنم که ایمان دارم از دور هم می شنوی. شنیدی که گرمای مهرت، قندیل قلب مه گرفته ام را باز کرد و سیمای بارانی وجودت،وجود گرگرفته ام را سرد و سلامت.

چگونه لبریز عشق بودنت را به قلم توان آورد که بعضی از عشق ها و دوست داشتن ها را هیچ قلمی تاب نمیاورد. آن گاه تو می مانی و خیل واژه های بی طاقتی که خود را بر در و دیوار قلبت می کوبند و دلتنگی بی امانت راهزار باره به رخت می کشند.

و من چقدرررر این روزها محتاج مرهمم. مرهمی از جنس خودت که تسکین دهی دردهای خوگرفته جانم را. که به فریاد سکوتم برسی و باز از چشمانم حرف هایم را بخوانی که نایی برای فریاد زدن نمانده برایم. نگاهم کن تا قافیه نگاهت، دست نوازش برروح عریانم کشد و ردیفش کند.

چه بارها که به سویت آمدم و هربار و هربار، پیاله خالی ام را کم از باران نکردی که تو خود خود بارانی. …چه وقت ها که از دور صدایت کردم و سلام سبزت، رزق روزهای روشنم شد که یادت بس روشنم می دارد….چه گاه ها که نرگس دستانت، دستان سردم را مهربانانه فشرد و آرامش کرد که تو خود الفبای آرامشی و چه لحظه ها که که آهوی رم کرده دلم را ضامن شدی و و شکوه ی گاه و بیگاه زخم هایم را شکوه ابدی بخشی تا فارغ از هیاهوی های های آدمیت، سر بر شانه ات گذارم و درد های ناگفته ام را گریه کنم و رضا شوم!

آمده ام که باز دست بر دلم بکشی و برهانی ام که سنگین سنگینم. …که اگر پا را یارای آمدن نشد، دل معصوم کودکانه ام دوان دوان، شوق رسیدن به تو دارد…آمده ام تا باز و باز و باز، دخیل چشمانت بر شوره زار دلم ببارد و چشمه های نور، سودای آسمانی ام را سیراب کند. آمده ام تا معجزه دور نباشد از سفره سپیدت که من به اجابت دعایم بر آستانه ضریح دل آرایت،دلارامم. و آمده ام تا شافع شقایق و شفای شیدایی ام شوی…

از همین فرسنگ ها فاصله، رو به سوی حریم حرمت، دست بر سینه گذاشته، تا انتهای ابدیت، بر عظمت رضویت، سر تعظیم فرود می آورم و از عمق جان صدایت می زنم …و چه امیدوارانه به اذن دخول، زمین و زمان را ساکت می کنم…

مرا چون مسافرقطاری بدان که در آتش دلتنگیت سوخت و پرپر زد .. که اگر چه، پایان ریل های موازی همیشه وصال نیست، اما چه جای شکوه! که هر شعله عشق، پیامش را به دلدار رساند: به او بگویید دوستش دارم…

فاطمه رفیعی بهابادی(باران)


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۳
برچسب ها:
دیدگاه ها
دلسوز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۹۵ - ۳:۳۰ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

دوست دارم ع