لعنت برنویسنده ی این داستان

دسته: مقالات
۶ دیدگاه
شنبه - ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
کمی ازسپیده ی صبح گذشته بود اما ماسه ها هنوز سرد بودن ومزه داغ افتابو نچشیده بودن روی دل کویر ایستاده بودم تپه های شنی همه بیابان را نقاشی کرده بود وباد انها را ابستن کرده بود ومارها وسمندر ها پای برگه های شنی بیابان را پر از امضا کرده بودن صحرا قشنگ بود اما درختان گز رنگ سبز خوبی نداشتند وانگار هر درخت روی تله ای از شن قرار گرفته بود و زیر هردرخت گز پراز برگهای سوزنی خشک و قهوه ای بود.ابرها باسرعت ازبالای سرم رد می شدند انگارپرده را برای حضور خورشید کنار میزدن…

لعنت برنویسنده ی این داستان
تقدیم به ایزد بانو (میم)
نویسنده :سیروس قزلباش

به نام خداوند که چوپان من است
کوه چادر نماز سپیدش را روی شانه اش قرارداده بود. وخورشید بانو، موهای طلاییشو زیر برقه ابر سیاه پنهان کرده بود.
تو در مه گم شده بودی…
دلم میگرفت ازان همه بلاهایی که سرم امده بودوازاینکه خودم را گم کرده بودم.ازاین قسمت قصه تند می دویدم وتندتر ورق میزدم اخه دوسش نداشتم
انجای قصه را دوست دارم که …
وقتی باد موپوش خورشید را از سرش برداشت خورشید به درخشش افتاد و مث ابشار طلایی ازبالای کوه شره کرد و سرازیر شد و به کمک من وتو امد و این بار باد چادر سپید کوه را هم از روی شانه هایش برداشت و با خود برد وبرجستگی کوه هویدا شد و زیبای کوه بدون حجاب دوچندان شد. دیگرمه فروکش کرد…
آسمان کمی گریست .بعد از اشک خدا ،دل صحرا باز شد صحرا نیاز به شادی داشت وحرف دلش را در لفافه به باد مهربان گفت وباد فریاد زد بسه دیگه چقد زاری چقد غم چقد بیهوده گریستن واون موقع صدای باد را کوه به همه جا پژواک کرد واین بارهمه صدای نمناک بارانی باد را شنیدند وهرکس به سهم خود شادی می کرد چکاوک ها اواز خواندند نغمه خوش دیگر پرندگان بالا گرفت لک لک ها به خانه بازگشتند چون اواز یادشان رفته بود نوک ها را به هم می زدند درختان گز شسته شدند وکمی رنگ و رو امدن ودر باد می رقصیدن شانه بسرها پشت به باد مانده بودند وباد به شوخی موجی ازدم انها ایجاد کرد واز بال و پرهایشان گذراند وتا کاکل سر ادامه داد وانها را شاد کرد جشن بزمجه ها هم اغاز شد همه شاد بودندمن به دنبال تو بودم واون موقع ترا در برهوت داستان تنها یافتم که ترسیده بودی وقتی منودیدی انگار خدا امده بود،زانو زدی دستاتو مث دعای قبل ازخواب به هم گره کردی و به من گفتی :
-خدای من ! خدای من !
وبعد خودتو دراغوشم انداختی و محکم گرفتی واشکهایی که سینه ام را خیس کرده بود …ومن گیسوان ژولیده ات را نوازش میکردم …وتواشکهای مرا نمیدیدی که زلفانت را نوازش می کرد
اولش از نقشی که نویسنده بهم داده بود خوشم می امد وازنقشی که به تو داده بود…که من بیام وترا پیدات کنم ….
انجای قصه را دوست دارم که .
همانطور که نویسنده نوشته بود ترا دوش گرفتم و به صفحه های بعدی قصه وبطرف قله بردم.دراوج داستان به میانه کوه که رسیدم از خستگی از دوشم پایین شدی .نشستیم وبه دیواره کوه تکیه دادیم وبه مستی چلچله ها وغاز های مهاجرخیره شدیم …اوای فرشته ها .نغمه خوش پرندگانی چون چکاوک وکبکک وگنچشگک ها ، پژواک صدای غاز های وحشی زوزه باد ورقص دل انگیز پروانه های نقاشی شده …انگاریک سمفونی توی سالن دشت شده بود و رهبر ارکستیکه انو نمی دیدیم. ما تنها تماشاچی های ان سالن روباز اپرای خالق بودیم.
یادمه گفتی به نویسنده بگوداستان را همین جا تموم کنه دیگه طاقت ندارم تنها بمونم می خوام تا با هم کنار کوه بمیرم وبه خلود برسیم ودیگه از دست این نویسنده راحت بشیم مگر او چکاره است که هر کاری دلش می خواد سر ما در میاره اما من زود بهت گفتم که ارام باشی ممکنه صدای مارو بشنوه ویک دفعه بنویسه ماری سمی امد ومنو زد وتوتنها ماندی …گفتی همینجا کافیه. گفتم :
نه نه. بزار بریم صحفه های بعدی داستان …نویسنده به من گفته اگه هیچی نگیم اخر داستان ما به میرسیم …وتو قبول کردی وبلند شدی ورفتیم.دیگه ادامه این داستان رو دوس ندارم …
لعنت به نویسنده این داستان که به منوتو خیانت کرد…به ما گفت :شما دراین داستان خوشبخت میشید کشمکش داستان که تمام شده وداستان به نکته اوج رسید شما باهم میمونید…اما تو دوباره در بخش های اخر قصه گم شدی داستان اینجوری نبود اونا به حرفاشون وعده ها عمل نکردن تمام خوشبختی را ازما گرفتند نویسنده نوشت واقا مجوز داد وناشرچاپ کرد وکتابدار نشر کرد …اونا پولدار شدن مگه ازاونا چی می خواستیم ما فقط عاشق هم بودیم …گفتم بازم داخل داستان به دنبالت میگردم …در صفحه های بعدی وبعدی وبعدی…اما نبودی…
ومن.هنوزم باگیسوانی بلند وسپید با عصایی پرگره درانتهای داستان به انتظار توهم… فقط یک برگ به پایان مانده می ترسم جلوتر برم وداستان پایان خوشی نداشته باشه توی این صفحه می مونم چون اگه داستان پایان خوشی نداشته باشه بهتره متوقف بشه…
لعنت برنویسنده این داستان که ما را رها کرد .توگم شدی ودیگه پاهام مث اول داستان،توانایی نداره تا دشت وصحرا را واسه پیدا کردنت زیر پا بزاره،لعنت بر نویسنده .که داستانو هرجوری بخواد تمموم میکنه نه هر جوری که شخصیت های داستان انتهای داستانو دوس دارن همه داستان زیبا را دوست دارن مگه میشه درداستان نتونم بهت دست بزنم نتونم نوازشت کنم لعنت براین نویسنده…همیشه درصفحه ی یکی به اخرمنتظرت میمونم تا در داستان ورق برگرده وتوبیایی پیشم .خدای بزرگ این چیه وای گردنم انگار طنابه . گردنم سوخت انگارچیزی نیشم زد. نمی توونم نفس بکشم نمیتونم .دارم خفه میشم خفففه ش…


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲
برچسب ها:
دیدگاه ها
پرادو شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۰:۱۹ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

خوب بود کاشکی می گفتی بانو میم کیه ؟ اونم تو داستانه

خانم زمانی شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۲:۲۹ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

اوایل قصه ها زیاد ازنویسنده خوشم نمی امدکمی بعد دوست داشتم اما الان فهیدم یک ادم هم خوب هم عجیب هستی وتحسینت میکنم وحسادت میکنم کاش کسی هم می بود منو چون بانومیم دوست داشت……
داخل این قصه رومانتیک بانو میم هم بود .ایزد بانو را هم برای اولین بارشنیدم.موفق باشید برادرم

    ناشناس یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶ - ۳:۲۳ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

    این جمله خیلی سنگین بود!!

شیری یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵ - ۲:۳۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

بیابان بافق بود کی تو رفتی صحرا که قشنگ دیدی فقط درختاش کز نبوده بلکه بنه هستن اقای قزلباش

حمید دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ - ۳:۲۹ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

عالی

مهران پنج شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۶ - ۹:۳۲ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

باسلام
مثل همیشه عالی.
همونجور که گفتی قدرت دست نویسنده است و خالق اون.
و کارکترهاجز اطاعت و عبادت بی چون و چرا، نمیتونن نقش دیگه ای داشته باشند.
یه جاهایی باید بگن راضیم به رضای نویسنده.اگه اون نبود من اصلا خلق نمیشدم که بتونم این تراژدی رو رقم بزنم.
و….. جالبه خیلی هاشون نمی خواست که باشن!!!!
چه داستان آشنایی آق سیروس!!!!
چه آشنا!!!!!