آخرین انتخاب امسال

دسته: مقالات
۶ دیدگاه
یکشنبه - ۲۲ اسفند ۱۳۹۵
براي پارک کردن ماشين در اطراف نمايشگاه عرضه کالا بايد کمي صبر و جستجو ميکردي . بعد از آن ، وقتي بسمت درب ورودي حرکت کرديم تلاش پليس هموطن در ايجاد نظم تردد و پارک وسايل نقليه مختلف ستودني بود در عين حال که صداي بلندگوي نمايشگاه به گوش ميرسيد يک مرتبه صداي دختر 17 -18 ساله اي به گوشم رسيد که با حرص داد ميزد : سمــــــــــــــيه کجاااااااااا رفتي ؟ بي شعور .
سميه دختري بود 7-8 ساله که در بين جمعيت گم شده بود و الان در مقابل خاله اش ساکت شده بود .
از بين جمعيت که کمي جلوتر رفتم صداي بلندگو دوباره بگوشم رسيد که در غرفه شماره … دو بسته بخريد يک بسته ببريد . در همين حين که مواظب بودم در مسير تردد مردم نباشم چشمم به وانت نيساني افتاد که پر از پرتقال خارجي بود و قصد داشت بازار ميوه را تنظيم کند.
چون ورودي و خروجي سالن مشخصه خاصي نداشت ما هم همرنگ جماعت شديم هميرو رفتيم داخل سالن . مجلس پر رونقي شده بود برخي از غرفه ها مشتري هاي متعددي داشتند و برخي کمتر ، تک و توک ميشد غرفه اي که غرفه دار به نظاره ملت ايستاده بود . در اين افکار بودم که صدائي به گوشم رسيد شلوارهاش خوب است و ارزان . مردي که شلواري را پسند کرده بود مشغول حساب کردن بود وغرفه دار گفت توليد خودمان است .
يک مرتبه صداي بلندگو توجه ام را جلب کرد پدر و مادر فلاني ، بچه شما در غرفه شماره … است لطفا مراجعه فرمائيد . خلاصه عجيب و غريب بود استقبال ملت ، تا جائي که مسئول بلندگو که زن بود در حين اينکه تبليغ غرفه ها را ميکرد ، يک مرتبه اعلام کرد که شما مردم بافق چقدر خوبيد و … . غافل از اينکه اين سيل جمعيت به خاطر خوبي مغازه داران بافقي در حق ملت بوده است و او ميباسيت مغازه داران بافقي را ميستائيد .
نيم نگاهي به غرفه ها و مردم انداختم ديدم هيچ کس دست خالي نيست مادري براي اينکه بتواند روسري مورد علاقه اش را پيدا کند ، سر بچه اش داد کشيد که: ديگه نميارمت و مشغول انتخاب کردن شد . چند نوجوان پسر با هم بودند و يکيشان ميگفت چند دور زديم ، چقه خشه دور بزنيم بياين سريعتر .
ساعت حدود 21 بود و ما که قصد خريدي نداشتيم ، مثل بقيه بازديدکنندگان دست خالي نبوديم و خريدهائي کرده بوديم . رسيديم به غرفه 95 که مواد شوينده داشت . جلوي غرفه اش جمعيت ، عجيب قفل کرده بود ، اين باعث شد سرکي به غرفه اش بکشم . ديدم اين غرفه ، نوبره ديگه نرخ روي ظرفها را هم شکسته و پائين تر ميفروشد ، اينجا بود که دليل ترافيک جمعيت را فهميديم.
بالاخره راه باز شد و درحال بيرون رفتن بودم که صداي گريه پسربچه 4 ساله اي توجه ام را جلب کرد . بقدري داد ميزد و پلاستيک لباس توي دستش را فشار ميداد و ترسيده بود که همه يک نيم نگاهي به او ميکردند و باز مشغول خريد خود ميشدند و هيچ کس تلاشي براي ارام کردن اونداشت .داشتم از درب بيرون ميرفتم قسمت دوم نمايشگاه هم بود ولي ديگر از جمعيت و شلوغي و سر و صدا خسته شده بودم اما اشتياق مردم باعث شد مشتاق شوم شايد خبري نابتر آنجا باشد ، راه را کج کردم و رفتيم به سمت سالن دوم . چند تا از آشنايان را در سالن ديدم که همه سرگرم بودند تا حدي که جاي سلام عليکي نبود . چرخي هم آنجا زدم و شنيدم يکي گفت : من برم اينها را بذارم تو ماشين و بيام .
خلاصه مطلب اينکه همه غرفه ها مبلغي براي نمايشگاه پرداخت کرده بودند و قصد کرده بودند با قيمتهائي زير بازار بافق درآمدي خوب از اين فروش چند روزه داشته باشند و مردم هم در اين تنگدستي اقتصادي و اين تنگناهاي عبور ومرور نمايشگاه قصد داشتند در آغاز سال نو جنسهاي بهتري با قيمتهاي متفاوتتري بخرند فرصتي که آخرين انتخاب سال جاري خواهد بود .
محمد مهدی علیزاده فلاح

پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۴
برچسب ها:
دیدگاه ها
محمدی یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۵ - ۲:۱۹ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

آخری را خوب اومدی، پولی که از نمایشگاه حاصل میشود تو جیب کی میره و چطود هزینه می شود.

مرضیه یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۵ - ۷:۲۴ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

چرا نمایشگاه کتاب را ننوشتید که اینقدر تبلیغ شدوکسی نمیامد اکثرا هم میرفتند عنوان خوانی میکردند و میرفتند

    ناشناس دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۲:۲۳ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

    تنها نمایشگاه کتاب خوب بافق نمایشگاه کتاب سنگ آهن بود که فقط به کارمندای خودش تخفیف میداد.نمایشگاه کتاب امامزاده فقط چند تا کتاب نا جالب بود.

همکارت یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۰:۵۰ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

اخرش که چی حالا مطللب اینقدر کمه که رفتن شما مهم شده که مردم بدونن شما چطور رفتی واقعا عجب اعتماد. بنفسی

    محمد مهدی علیزاده فلاح سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۵ - ۱:۰۰ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

    باسلام خدمت همکار همراه و گمنامم
    وظیفه ما نویسندگان نوشتن از موضوعات مختلف شهر از حاشیه گرفته تا متن در راستای پیشرفت شهرمان است
    با این مطلب بنده جزئیاتی از زیر پوست شهر را قلم زده ام آنها که شاید کمتر دیده شده است و کمتر دقت میشود
    از نظر لطفتون ممنونم
    سربلندتر باشید

شهروند دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ - ۴:۳۱ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

با سلام .درسته که قیمتها شاید مناسب بود ولی اگه قرار بود با همین قیمت از مغازه دار بافقی خرید کنند مسلما نسیه میکردند.