راز عشق من

دسته: مقالات
۴ دیدگاه
پنج شنبه - ۱۰ فروردین ۱۳۹۶

تقدیم به گلِ همیشه بهار
ایزد بانو (میم)
نویسنده :سیروس قزلباش

به نام خداوند که چوپان من است

صدایی از حیاط بگوش رسید چشمانم را بازکردم پشت شیشه هنوز، رنگ نوک مدادی داشت به حیاط رفتم خیلی مانده بود تا گیتی فروز بانو از پشت کوه ها سرک بکشد.
گل سرخ حیاط خانه ی ما ابستن وپا به ما بوداز قطره های عرق صبحگاهی که برپیشانی برگهایش نشسته بود فهمیدم درد دارد وانگار چشم نشکفته هایش ،به درِحیاط ،راه می داد.
درخت اقاقیا عجولانه خوشه های برفی را اویزه ی گوشِ حصارها کرده بود. رایحه ی عجیبی درشفق سرخ براق ،پیچیده بود شکفته های درخت زردآلوی کهنسال همسایه شمالی ،باکمک نسیم ملکوتی صبحگاهی، لبه دیوار را گل باران میکردند وبرگهای سبز چمنی درخت توت حیاط ،به هرسازِ نسیم ، می رقصیدند.
بلبلان نخل، یکسره سوت بلبلی سرمی دادند وارام و قرار نداشتند و کدام یکی ،روی کدام شاخه بنشیندجروبحث داشتند وگاهی هم یکی از انها شروع به رقص وبال کشی وچرخیدن ورقصیدن میکرد وبقیه هم بال میزدند وسوت می زدن و تشویق اش می کردند.
چندگربه بربام سعی می کردند قسمت بالا ها را رزرو کنند حتی اگربالای انتن باشد. مرتب سروصورت خود را میشستند وگاهی به اسمان خیره می شدند وانگارانتظارظهورچیزی را می کشیدند.

0fbe8388-0872-4b47-9adf-24483ad19135
تیرهای اداره برق کوچه ،به زاغ ها اجازه داده بودندتا ردیف روی سیم ها بنشینند وهرچه دلشون می خواهد سرِصبی قارقارکنند. کلاغ ها را دوست دارم چون همیشه با وقار راه میروند وخیلی محافظه کارند.
من احمق اولش شک کردم که فشن بهار اینجوری نیست که همزمان همه دراستیج خودنمایی کننداما اهمیت ندادم وبه خانه برگشتم پنجره را برای خیرمقدم نسیم جنوبی،گشودم. اتاقم جان گرفت اماعده ای از سلولهای بی رنگ خنک، دزدکی وارد شدند ومنم زیرسایه گرم ونرم پتو پناه گرفتم وهیچ چیز مثل این همزیستی نسیم وپتو وخواب، در بهار نمیشد و خواب بالاخره سراغم امدومنوباخودش به رویاها وارزوهای قشنگم برد اما کمی بعد دوباره اتفاقات طبیعی نادر انسوی پنجره شکل گرفت به ناچاربازم به حیاط برگشتم. گل سرخ چندقلو زاییده بود عطرگل اقاقیا و رزِ صورتی وحتی شب بو در آن سپیده صبح، کلی زنبورعسل را به خودکشانده بودند آن کوچولوهای عسل چه امدوشدی داشتند و با بالهایشان چه فلوتی میزدند.
رش هم اب وجارو کرده بود وبرگهای پنجه ای نخل زینتی را، شسته بود بطوریکه هنوز ازپنجه های برگهایشان قطره های بی رنگ ،چکیده میشد.
میغ های نیلی رنگ کوپه کوپه شده بودند واز خودشان اشکال مختلفی میساختند و دید سپهر را مسدودکرده بودند همه ی موجودات فهمیدند منِ کم خرد نفهمیدم که چه اتفاقی در راه است؟
به خانه برگشتم بازم خواب بهاری سراغم امد و خوابم کرد. درخواب گل سرخ را دیدم که می گفت ماهمه صدایت کردیم حتی کلاغها و… چرادیربه حیاط امدی؟
پرسیدم مگر چه شده بود که همه درتکاپو بودید؟
گفت  امروز بهترین حالت ما درطبیعت بود.یکبار در عمرکوتاه ما درچنین لحظه ای که همه چیز جان دوباره میگرد گیتی خدیو به مهمانی ما می اید و این لحظه ی حضورش بود.همه احترام گذاشتیم هرچه درتوان بود انجام دادیم هرکاری از دستمون برامد کردیم…
ازخواب پریدم چشمانم خیس بود اما…
ناشکفته های رُزسرخ انسوی پنجره بازشده بودند وخوشه اقاقیا اویزان… میغ های سپهرهم کهربایی شده بودند. یعنی گل سرخ راست میگفت؟ خدا امده بود؟!
کاش منم توی حیاط بودم !…
من احمق نهفمیدم کاش! میدیدم اش. زودچای را اماده می کردم نان وپنیر هم داشتم نمی دونم صبحانه خورده بود یا نه یعنی من اینقدر مهمان بدی بودم که یک استکان چای هم بخدا ندادم حتما لیاقت نداشتم تا با او دلچسبترین صبحانه ی دنیارابخورم. چقدر حرف داشتم بهش بگم اخه او درد دلها را خوب گوش میدهد کاش بهش گفته بودم درجنگل همنوعان بیشترهمدیگر را میدرند. کاش گفته بودم بعضی ها فکر میکنند تو،خانه داری اما اونا نمی دانند که این ما هستیم که خانه داریم وتو به خانه ما میایی ونیازی به خانه نداری… کافیه دروازه ی چشمانمان را باز کنیم تا ببنیم چه قدرت لایزالی داری که میتوانی یک لحظه همه جا حتی در قلب پراز کینه و پراز دوست ما بیایی…
اولش دلم گرفت اما تبسم خدا بردرخت توت که جوانه زده بود و اقاقیای خوشه چین وشکوفه ها وکلاغها و… که به جا مانده بود. یک صبح دل انگیزبهاری دیگر شد.
بایدبه اطراف نگاه کنیم حتی از خروشیدن مرغ ها خواهیم فهمید که خدابه خانه همه انها که دوسش دارند وندارند می اید اگر ندیدیمش اما ،برای ما سلامتی وخوشبختی می گذارد ومی رود. خانه هرکس را دربهار زیبا میکندبه حالش فرق نمی کندکه خانه ی کی باشد چون اوخدای همه است.
خدای من و تو . فقط اوقابل پرستش است نه دیگری…
بهترین تبریک برای خالق بهار من سپاس از اوست .
عید ونوروز وبهار خدایی توخواننده عزیزیم هم.
مبارک…عیدت
مبارک.

سیروس قزلباش


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۴
برچسب ها:
دیدگاه ها
حمید شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۶ - ۹:۲۷ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام بابا سیروس .سال نو مبارک .مثل همیشه عالی

خانم زمانی شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۶ - ۱۲:۴۹ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

عشقی از خدا در دلم زنده کردی که با زبان دیگری غیر از این زبان احساس ودرک نمی شد تو واقعا باران احساسی برادر گلم…….

    مهران پنج شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۶ - ۱۱:۱۳ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

    باسلام
    اینجا رو قشنگ اومدی خانم زمانی. باران احساس….
    تشبیه جالب و شاعرانه ای که نشان از روح لطیفتون داره.

مهران چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۶ - ۲:۳۲ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام آقا سیروس
بازم عالی
گیتی خدیو همیشه درخانه من و تو و همه هست،او در خانه وجودمان هست و هرگز نخواهدرفت. اگر دیدگان ماقادر به دیدن نمی باشد از دیدگانمان باید شاکی شد،نه از دیدگان !بلکه از خودمان به که دیدگانمان توجه نداریم.
باری او هست و روز نو نیز همیشگی .دربهار و تابستان و …. کافیست ما با چشمانی زیبا چون تو بنگریم