هندوانه صدام

دسته: عمومی
یک دیدگاه
دوشنبه - ۴ اردیبهشت ۱۳۹۶

بیرون دادگاه ازدحام جمعیت چنان زیاد بود که جای سوزن انداختن هم نبود روز آخر دادگاه صدام حسین بود محافظین مردم را کنار میزدند تا اورا به سالن ببرند.

از میان جمعیت پسربچه ای به سمتش هندوانه پوسیده ای پرتاب کرد که او را به گذشته برد آن زمان که پسر بچه ای چهار ساله بود و تکه کوچک هندوانه را که مگس ها به دورش هجوم آورده بودند را تکان میداد و در سالن قطار به دنبال مشتری می گشت و از بس فریاد زده بود گلویش خشک شده بود حسابی تشنه بود ولی کسی حاضر نشد آن قاچ کوچک را از او بخرد .

سوت قطار به صدا در آمده بود و نگهبان چاق با پس گردنی او را از قطار بیرون کرده بود آب دهانش را به زحمت فرو داد و به یاد تشنگی آن روز افتاد که به هندوانه چشم دوخته بود و روی سنگ داغی نشسته وبه مزه هندوانه فکر کرده بود.

با اینکه هر روز قاچ های هندوانه را می فروخت حتی فکر خوردن آنها را هم به ذهنش راه نمیداد قیافه عصبانی پدر بزرگش از جلوی چشمانش دور نمیشد او اگر همه هندوانه ها را هم میفروخت روی خوش نمیدید وای به این که با هندوانه به خانه برمی گشت.

آن روز ذهن کوچکش در جست وجوی بهانه ای برای پدربزرگ بابت خوردن هندوانه میگشت و امروز در جست جوی بهانه ای بابت جنایاتش برای قاضی و مردم اما تشنگی رمقی برای فکر کردن برایش نگذاشته بود.

پس دوباره به مزه هندوانه فکر کرد یادش آمد آن روز از تشنگی ناخودآگاه به هندوانه گاز زده و مزه شیرین آن را چند بار مزه مزه کرده و دیگه به هندوانه امان نداده وچند ثانیه بعد از هندوانه فقط پوستی در دستش و مقداری آب اطراف دهانش مانده بود یادش افتاد آن روز درتمام طول راه به این فکر می کرده که چه دروغی بابت نگرفتن پول هندوانه به پدربزرگ بگوید.

چون می دانست او همان اول پولها را خواهد شمرد آفتاب در حال غروب کردن بود که به خانه رسیده بود و خانه را بسیار شلوغ دیده بود از ترس اینکه پدربزرگ بفهمد به سراغ ظرف آب کنار حیاط رفته و آثار هندوانه بر صورتش را از میان برده و با خود می گفت ای کاش الان هم میتوانستم گذشته خود را با آبی بشویم.

یادش آمد می خواسته از در پشتی وارد شود که کسی او را نبیند اما ناگاه با پدر بزرگ رو به رو شده و از ترس دلش فرو ریخته بود با کمی لکنت سلام کرد پدر بزرگ جلو آمده و دستش را بالا برده بود و او از ترس کتک خوردن سرش را در پناه دستانش برده و چشمانش را محکم بسته و دندانهایش را به هم فشرده بود ولی این بار اتفاقی رخ نداده و او متعجب از این حرکت پدربزرگ به کلی هندوانه رافراموش کرده بود.

پدربزرگ دست او را گرفته و خندان وارد اتاقی کرده که چند مرد در آن به پشتی تکیه زده بودند و جلویشان ظرف های شیرینی و میوه قرار داشت با دیدن آنها دلش ضعف رفته؛ پدر بزرگ او را کنار خود نشانده و دستش را روی سر اوگذاشته و رو به مردی که چشمانی مانند عقاب و ابروانی پرپشت داشت گفته که ابراهیم این همان پسر است که گفتم هنوز توی شکم مادرش بود که پدر نامردش دخترم رو با دو تا بچه ول کرد رفت.

دخترم مریض شد من برای این بچه پدری کردم از این به بعد فرزند توست آن مرد او را زیر نظر قرارداده و با این کار او را مجبور کرده بود که در پشت عبای پدربزرگ پناه بگیرد.

اما پدربزرگ دستش را محکم کشیده و او را در کنار آن مرد نشانده و آن مرد دست سنگینش را روی سر او گذاشته و شروع به بازی با موهای او کرده بود آن شب بر خلاف همیشه مادرش دیگر برایش قصه صلاح الین ایوبی سردار تکریت را که مسلمانان بیت المقدس را از دست مسیحیان نجات داده بود نگفته و او با خستی زیاد زود خوابیده است بی خبر از آنکه فردا ابراهیم منتظر بیدار شدن اوست تا او را با خود به بیابان ببرد.

آفتاب بالا آمده بود که او را بیدار کردند ورمادرش او را با سفره ای نان و پنیر با ابراهیم روانه کرد. ابراهیم چند گوسفند داشت که او بعدها فهمید که آنها را از چوپانان بیابان دزدیده است گرمای هوا کلافه اش کرده اما از ابراهیم می ترسید تا اعتراضی بکند.

برای همین به راهش ادامه داد خوب که از شهر دور شدند ناگهان ابراهیم برگشت و گفت داریم به گوسفندای داوود میرسیم اون یکی از بره های منو برداشته من میخوام ازش پس بگیرم تو باید کمکم کنی من حواسشو پرت میکنم تو هم اون بره سیاهه رو برمیداری واز ما دور میشی میری کنار اون تخته سنگ می ایستی تا من بیام فهمیدی پسره بی کس وکار صدای کلفت او بر جان او رعشه انداخته بود ابراهیم گفته بود اگه داوود بفهمه زنده برنمی گردی پسره بی پدر و او با این حرف از ترس خشکش زده بود غروب که شد آنها به خانه بازگشتند اما او دیگر آن پسر روز قبل نبود… صدای کوبیده شدن چکش قاضی بر میز صدام را که در خیال خود غرق بود و به گذشته فکر می کرد به خود آورد و قاضی رای دادگاه را اعلام کرد.

ه. فتاحی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۴
برچسب ها:
دیدگاه ها
امیر دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۸:۲۷ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

جالب بود ولی ای کاش بیشتر بودباجزییات