بی عشق در این دل خبری نیست که نیست

دسته: عمومی
بدون دیدگاه
پنج شنبه - ۲۷ مهر ۱۳۹۶

بی عشق در این دل خبری نیست که
نیست
گویی ز نگاری نظری نیست که
نیست

این عمر گران ، هیچ نیرزد کاین
تن
جز خاک گل کوزه گری نیست که
نیست

هردم که زدم لب به می و جام
شراب
در ذهن من از غم اثری نیست که
نیست

پرسیدم از عاشقی ، چه دیدی ره
عشق
او گفت بجز غم خطری نیست که
نیست

لب را ز چه خواهم اگر از گونه
یار
یک بوسه برایم ثمری نیست که
نیست

گر یار رخش را برد از دیده
گمان
در ظلمت عاشق ، قمری نیست که
نیست

آذین شده صحن دل ز غمهایم
چون
بر تخت دلم تاج وری نیست که
نیست

در طالع من اگر کسی هست که
هست
ور نیست مرا شور و شری نیست که
نیست

تنها به کجا می رود این دل
گویی
در طول رهش همسفری نیست که
نیست

در صفحه شطرنج دلم ، مات
غمم
کز شاه و وزیرم هنری نیست که
نیست

زین لب که ترک خورده برنجم
زیرا
با او لب شیرین شکری نیست که
نیست

آری اگر از عشق بری نام و
نشان
جز خاطره در هیچ سری نیست که
نیست

دلشاد شو از جهان کمال تا
دیدی
کز کوچه غم رهگذری نیست که
نیست

کمال بافقی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۴۳
برچسب ها: