درد شعر

دسته: عمومی
بدون دیدگاه
سه شنبه - ۲۶ دی ۱۳۹۶

ناگهان شعر سرش درد گرفت و خوابید
واژه هم دوش کمی سردگرفت وخوابید

قلب احساس من انگار برای پیوند
رگ یک عاشق شبگرد گرفت و خوابید

خط یک فاصله بین من وتوزخمی شد
زوجِ ماه عسلم ،فرد گرفت و خوابید

هر چه کردم که دلم بند به بندت سازم
روسیاهی به سرش گرد گرفت و خوابید

روزاول که نوشتیم الف، پیدا بود
دال یک همسر نامرد گرفت و خوابید

قلم ؛اندیشه آزادی سرها را داشت
آخرش آفت پاگرد گرفت و خوابید

در دبستان ادب حضرت لقمان حکیم
پسرش نمره نیاورد گرفت وخوابید

شال سبزی که به چشمان غزل موج فکند
سرخکی ِکنج تب زرد گرفت و خوابید

تکّه شعری به لب پنجره ام غوغا کرد
خود کشی ،ابر غزل کرد، گرفت وخوابید

دختر شیطنتِ شعر چو پایش لغزید
سر بیتم هوو آورد، گرفت وخوابید

تا به “باران”کمکی رویِ تمرد دادم
سِیلی از سیلی ِ ولگرد گرفت وخوابید

سید محمد میرسلیمانی بافقی / مشهد


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۷۵
برچسب ها: