یادداشت های سردستی (۱۰)

دسته: محمد علی پورفلاح , یادداشتهای سردستی
یک دیدگاه
جمعه - ۲۹ تیر ۱۳۹۷

تابستان گرم ۱۳۷۲ بود. پنج سال از پایان جنگ گذشته بود و رئیس جمهور، هاشمی رفسنجانی بشدت علاقه داشت ایران را به هر قیمتی که شده، بازسازی کند و اقتصاد ویران کشور را سر و سامان بخشد. تقریباً تمام مدیران، از میان کارکشته ها و باتجربه ها انتخاب شدند. اقتصاد تکانی خورده بود و نشانه هایی از بهبود داشت هویدا می شد. در بافق هم، شرکت سنگ آهن، قدی راست کرده بود و به مدد تصمیم های مدیران جدیدش، داشت مزه پول و پولداری را به بافقی ها می چشاند. وضع شهر بافق هم از آن حالت زمان جنگ داشت خارج می شد. پارک آهنشهر، پس از سالها بی رونقی و ویرانی، دوباره بازسازی شده بود و هر روز یک کار عمرانی جدید، در آن نمودار می شد. دیگر برق رفتگی بسیار کم شده بود. اجناس در مغاره ها یافت می شد و مهمتر از همه، وضع مالی شرکت سنگ آهن و بالتبع آن، وضع مالی مردم بافق داشت بهتر می شد.

در این هیر و بیر ناگهان در شهر پیچید که کاروان پیاده امام رضا، عزم سفر پیاده به مشهد را دارد. دقیق در یادم هست که موافقان و مخالفان بسیار پیدا شدند. و هر کدام دلایل خود را داشتند. تا قبل از این تصمیم، فقط در کتابها خوانده بودیم یا شنیده بودیم که زمانهای قدیم با پای پیاده از این نوع سفرها می کردند. اما اینکه الان و در سالهای آخر قرن بیستم با آن همه وسایل مدرن و سریع سفر، کسانی بفکر حرکت با پای پیاده بیفتند، برای خیلی ها تعجب آور و باورنکردنی بود.

هم حمایت های بسیار و هم سنگ اندازی های زیادی در راه این حرکت شد. یادم هست اولین سفر پیاده از بافق به مشهد، خیلی محقرانه و ابتدایی بود. به نسبت وسایل و تجهیزاتی که امروز دارند. در آن زمان، این کار خرق عادت بود. شاید بندرت در کشور اینچنین کاری انجام می شد. و مخصوصاً همانطور که گفتم، نوع خاصی از تفکر مدیریتی درکشور بود که با این اعمال موافقتی نداشت. اما در هر صورت آن سفر و بیست و چهار سفر دیگر پیاده هم انجام شد تا امسال که به بیست و ششمین آن رسیدیم.

در این عملی که هر ساله توسط موسسه بیت الرضای بافق انجام می گیرد، چند نکته قابل تامل هست.

یکی اینکه جوانها را جذب کرده است. من به درستی یا نادرستی حرکت پیاده، کاری ندارم. اما جلب و جذب جوانها، کار قابل تقدیری است. وظیفه ای که سایر ارگانهای مسئول و درگیر در امر جوانان، از اجرای آن عاجز مانده اند. به دلایلش ورود نمی کنم.

به برخی از تعالیم و آموزش هایی که به جوانها داده می شود، ایراداتی دارم اما همت و پشتکار دست اندرکاران موسسه را می ستایم. به همه دوستانم گفته ام. کاش بجای حسادت و ایرادگیری، دیگران هم سعی می کردند خانه و موسسه مخصوص خود را بنا کنند و آموزش های خود را بدهند. بیت الرضای بافق در این بیست و پنج سال در حد خودش، کارهای ارزشمندی در حیطه تفکر خویش کرده و بیت آبرومندی هم ساخته و دایماً هم آن را توسعه بخشیده است. اما چرا سایر اقشار و گروه ها چنین نکرده و نکنند.

اگر پزشکان بافق، خانه پزشک، اگر هنرمندان، خانه هنرمند، اگر نقاشان، اگر نویسندگان، اگر مهندسان، اگر زنان، اگر ورزشکاران، اگر احزاب سیاسی، اگر معلمان، اگر استادان دانشگاه، اگر روحانیون، اگر بازنشستگان و اگر … هر کدام خانه و بیت خود را بنا کنند و اگر هر کدام فقط ۵۰ نفر از جوانها را جذب کنند و تحت تعلیم بگیرند، نیروی اجتماعی قویی حاصل خواهد آمد.

الان تا صحبت از معرفی چند نفر مدیر و کارشناس توانمند می شود، همه می گوئیم در بافق قحط الرجال شده و نداریم. شاید هم درست باشد. چون تربیت نکرده ایم. چون به جوانها آموزش نداده ایم. و این دقیقاً همان گله ای هست که شاید به موسسه بیت الرضا هم وارد باشد.

یکی از آرزوهای من این است که در بافق شاهد ۱۰۰ بیت و خانه دیگر باشیم. هر کس به کار خویش. و یقین دارم در این صورت هست که با راهنمایی پیران و غربالگری، صدها جوان مستعد تربیت خواهند شد که هر لحظه می توانیم با خیال آسوده، کلید توسعه بافق را به آنان بسپاریم.

محمد علی پورفلاح بافقی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۷۴
برچسب ها:
دیدگاه ها
بافقی شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷ - ۹:۰۲ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

باسلام یادم نمیره سال ۷۴ ودر اوج راهپیمایی جوانان بعلت بیکاری باتفاق دوستان که الان دستی برقلم دارند حضور اقای نیک کار مدیر عامل وقت سنگ اهن رفتیم انهم زمان شام ودر رستوران اهن شهر ..حرف قشنگی زدند وگفتند اگر دلتان به حال بافق میسوزد ادم بزرگ پرورش بدهید دقیقا چکیده مطلب شما هست اما چه سود که هرکدام از همشهریان ما به جایی رسیدند بابازیهای جناحی وبدست خودمان تخریبشان کردیم ویا مدیران حد خودشان را رعایت نکردند هرکدام پاکدست بودند را با انواع تهمت وافترا حذف کردیم وبرای مدیرانی که دایره فساد واعمال کثیفشان زبانزد خاص وعام هست هورا میکشیم واین داستان همچنان ادامه دارد