یادداشت های سردستی (۲۷)

دسته: محمد علی پورفلاح , یادداشتهای سردستی
بدون دیدگاه
سه شنبه - ۱۶ مرداد ۱۳۹۷

هنوز هم می توان ستاره شمرد.

وقتی می خواستم گزارشی برای معدن سرب و روی کوشک بنویسیم به نکته تاسف باری برخوردم. در جستجوگر گوگل هیچ گزارشی از معدن وجود نداشت. فقط تعدادی خبر از خبرگزاری ها و چندتایی هم مقاله علمی از نحوه استخراج سرب و روی. با خودم گفتم چطور ممکن است در چندین دهه که از کار معدن کوشک گذشته، کسی یک گزارش کامل و جامع از آن در فضای مجازی منتشر نکرده باشد.

در این میان کم همتی ما بافقی ها هم بوده که نکوشیدیم و گزارشی ننوشتیم. به همین دلیل تصمیم گرفتم هرجایی از بافق که امکان داشت گزارشی از آن داد، بنویسم. حتی در چند سطر. شاید بدرد کسی در یک جایی از عالم خورد. پس حوصله کنید و گزارشی از نزدیکی آسمان به زمین بخوانید و غرق لذت شوید.

طبق معمول بهمراه دوستان به قصد کوه و طبیعت بیرون می زنیم در یک بعد از ظهر خیلی گرم مردادماه. مقصد، واحه ای در میان کوههای بافق. بین راه آسفالته بافق به شادکام، جاده ای خاکی و سخت گذر هست که به اندازه عمر چند رئیس سازمان حفاظت محیط زیست، خبرساز شده است. جاده گزوئیه یا همان که در محاوره محلی به گزو شهره است. روستائیان جاده آسفالته می خواهند و محیط زیست می گوید، مقررات اجازه نمی دهد.

شیب کم کم زیاد و زیادتر می شود و ارتفاع بالا می رود. نیم ساعتی که می رانید خودتان را در میانه کوههای بلند، محاصره شده می یابید. آبادی های کوچکی هستند با چندین درخت. و کمی آب. ما، علی آبادش را انتخاب می کنیم. جاده فرعی فوق العاده سنگلاخی است و شیب بسیار تندی دارد.

می رسیم. چند درخت پتک تنها، صبور و مقاوم اما سرسبز ایستاده اند و سایه ای ساخته اند. مقداری هم درختکاری و حصارکشی شده است. کوهها، آبادی را در بغل گرفته اند.

تا از ماشین پیاده می شوم، هشدار می دهند که اینجا افعی شاخدار فراوان دارد و مراقب باشم. خوبی افعی شاخدار، صبوریش هست. بلافاصله حمله ور نمی شود. و داستانی از بچه ای خردسال می گویند که تا ظرفی را بلند کرده، افعی در زیر آن چنبره زده بوده و به خیر گذشته است. بعداً متوجه شدم اینجا عقرب ها سیاه درشتی هم دارد. و عکسی از آن نشانم می دهند. باوقار با دمی که بالای سرش گرفته است. هر کدامشان چهارصدهزار تومانی ارزش دارند.

به کوه می زنیم. خوشبختانه حرکت سخت نیست. سنگلاخ هست. بحث ها گل می اندازد که یکی از همسفرها می گوید گله ای از کل و میش دیده است. اشاره می کند. ششصد متری دورتر از ما پنج راس میش و کل بر سینه کش کوهی درحرکتند. دوربین هست و نگاه می کنم. چاق و سرحالند. معلوم می شود آب و غذا بوده است. با گردنهای افراشته و قدمهای مغرورانه از کوه بالا می روند.

نسیم بسیار دلپذیری می وزد. اصلاً انگار اینجا، مرداد نیست. سکوت سر می رسد. هیچ صدای مزاحمی نیست. موبایل های آنتن ندارند و زنگ نمی خورند. نه بوق آزار دهنده خودرویی، نه صدای گوشخراش اگزوز موتورسیکلت چینی، نه همهمه شهر. اینجا آرامش برقرار است. خنگای نسیم عصرگاهی، بر تن و بدن می نشیند و هیاهو گم می شود.

بالا و بالاتر می رویم. شب نزدیک می شود. کمی می نشنیم و نفس چاق می کنیم. برمی گردیم. شب از راه رسیده است. آبی به سر و صورت می زنیم و تا همراهان نمازی بخوانند یا تنی به آب استخر کوچک آبادی بزنند، پلک شب هم سنگین می شود. حالا دیگر تاریکی مطلق است. نور کم فروغ چند چراغ قوه را هم که همراه داریم؛ خاموش می کنیم و ظلمت شب، همه جا را می گیرد.

به بالای سر نگاه می کنم. دلم هری می ریزد. عظمتی بر سر ماست. هزاران هزار نقطه نورانی بر سینه آسمان غنوده و به ما چشمک می زنند. آسمان نزدیک و ستاره ها درخشان درخشان. راهی ابرگون از این سوی آسمان به آن سو کشیده شده و ستارگان در میانش در تراکم زیاد گیر افتاده اند. گهکشان راه شیری با ظنازی و طمانینه اینجا در کناره راه شب نشسته است و آبستن از میلیونها نوزاد و ستاره، چون دامنی مواج و حریرگون، در تموج است.

از نگاه به آسمان سیر نمی شویم. شکوهی دارد وصف نشدنی. غروری دارد دست نیافتنی. زیبا و فریبا. سکوت و تاریکی. به دوستان می گویم بی جهت نیست که اینهمه شاعر در جهان داریم.

و برمی گردیم. در همان جاده خاکی. هنوز نیم ساعتی نگذشته که موبایل ها دوباره زنگ می خورند. زندگی دوباره وزن و صدا و آهنگ می گیرد. سکوت می شکند. چراغ های شهر که پیدا می شود. ستاره ها گم می شوند. حالا رو به همهمه و هیاهوی و شهر داریم. و شهرها چه نیازی به ستاره دارند. لامپ های زرد و سفید، نور می ریزند و آدمها غرق در کار و گذر روزها، حتی فرصت آن را ندارند تا سرشان را بالا بگیرند و نگاهی به آسمان کنند. چه رسد به آنکه بخواهند ستاره ای بشمرند یا بچینند.

محمدعلی پورفلاح بافقی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۸۳
برچسب ها: