روزهای سیاه/ قسمت آخر

دسته: عمومی
یک دیدگاه
جمعه - ۱۹ مرداد ۱۳۹۷

درست یادم نمیاد چندتا قرص خوردم و کی بیهوش شدم، ولی بعدها فهمیدم با گریه های بی امان پارسا همسایه ها متوجه شدندو من و به بیمارستان رسوندن.
با صدای پارسا از خواب عمیق بعد از خودکشی بیدار شدم. مادرم با یک تسبیح سفید بالای سرم صلوات میفرستاد، اشک شادی در چشمانش حلقه زده بود و با فریاد پرستارها را صدا میزد که دخترم به هوش آمد…
دکتر و پرستارها بالای سرم جمع شدند و به مادرم تبریک میگفتند برای عمر دوباره من!!
متوجه شدم ۱۲ روز است در بیمارستان به حالت کما رفته ام.
بعد از مرخص شدنم به خانه پدرم رفتم و همه متفق القول بودن که از امیر جدا شوم. از اینکه بالاخره با طلاقم موافقت کردند خیلی خوشحال شدم. احساس میکردم انرژی ام دو چندان شده. همین موضوع باعث شد به فکر ترک اعتیاد بیفتم.
با کمک برادر بزرگم توانستم پس از یکسال هم مواد مخدر را ترک کنم، هم طلاقم را از امیر بگیرم.
وقتی پارسا را برای کلاس اول ابتدایی ثبت نام کردم، خودم هم درسم را ادامه دادم.
در کنار منزل برادرم در شهر خانه ای اجاره کردم و به صورت پاره وقت در فروشگاهی مشغول به کار شدم و در آن مدت پارسا را به زن برادرم سپردم.
سالها گذشت و من توانستم با پشتکار و حمایت خانواده ام مدرک دکترای مشاوره ام را از بهترین دانشگاه اخذ کنم. و الان یکی از موفق ترین مشاورهای دوران خودم هستم.
طی این سالها از گوشه و کنار شنیدم امیر بر اثر یک بیماری ناشناخته در بستر بیماری است ,پارسا همیشه فکر میکنه پدرش در یک تصادف کشته شده و من دلیلی نمیبینم گذشته پدرش را برایش بازگو کنم.
الان که ۲۱ سال از آن زمان میگذرد و موفقیت های زیادی به دست آورده ام باز هم افسوس میخورم که چرا بهترین روزهای جوانی ام را با انتخاب نادرست پدرو مادرم در مورد ازدواجم بر باد دادم و آن روزهای سیاه را هرگز از خاطرم پاک نخواهم کرد. با اینکه خودم مشاور موفقی هستم اما در مورد این موضوع عاجزم .نمیدانم به پارسا در مورد گذشته پدرش بگویم یا نه !!!!
فاطمه لیریایی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۹۰
برچسب ها:
دیدگاه ها
یزدانی جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۴۸ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

تشکر از خانم لیریایی
داستان جالب و تاثیر گذاری بود