آری این چنین بود برادر

دسته: مقالات
۴ دیدگاه
جمعه - ۲۳ شهریور ۱۳۹۷

در کتاب خاطرات سرتیپ امیر احمدی خواندم
روزی رضا شاه خائن و دزد اختلاسگر با خبرشد که در مسیر یکی از شهرهای جنوب شب ها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و دار و ندار و پول آن ها را به یغما می برند. دستور می دهد امیر احمدی یک کالسکه آماده کند تا با هم به محل و جاده مربوطه بروند.
امیر احمدی به شاه عرض می کند، اجازه بدهید من تنها بروم، شما شاه هستید و امکان دارد بلایی سرتان بیاید درست نیست که شما شخصا بیایید .
امیراحمدی می گوید : شاه فرمودند: خودم باید باشم تا ببینم چه خبر است راه می‌افتند شب هنگام با لباس شخصی به نزدیکی آن منطقه می‌رسند که ۵ نفر مسلح راه را سَد می کنند و می گویند؛ کجا می‌روید؟ رضاشاه می گوید ؛ می خواهیم برویم شهر. می گویند:
پول دارید؟می گوید ؛ آره پول هم داریم، دزدها می گویند؛
خرج دارد باید پول بدهید تا رد شوید.
پیاده می شود و شروع می کند به دادن پول به آن ها ودست آخر
می گوید: سیگار می‌خواهید؟ راهزن‌ها می گویند داری؟ می گوید:
آره بابا بیایید … و یکی یکی به آن ها سیگار می دهد وبا کبریت برای شان تک تک سیگار روشن می کند و می گوید: حالا می توانیم برویم ؟!می گویند ؛ اختیار دارید، بفرمایید راه حالا باز است..
آن شب رضاشاه به هنگ می رود و شب را در آن جا می ماند و صبح زود در مراسم صبحگاهی هنگ شرکت کرده و بعداز صبحگاه می گوید آن ۵نفر که دیشب راه را به آن درشکه بستند و پول گرفته بودند از صف بیرون بیایند.
همه ساکت بودند و کسی جرات نمی کند بیرون بیاید. مجددا با صدای مهیب خود می گوید بیایند بیرون چرا که اگر خودم بیارم شان بیرون ایل و تبارشان را هم ازبین می برم، دیشب کبریت زدم و چهره یک به یک تان را دیده ام و می شناسم، بیایید بیرون، باز همه ساکت و خبردار ایستاده بودند.
دستور می دهد،همه ۵ قدم به عقب بروند، همه اجرای امر می کنند و می بینند ۵ نفر نقش بر زمین افتاده اند. دو نفر از آن ها از ترس درجا سکته زده و مرده بودند و سه نفر خود را خراب کرده بودند،
رضاشاه فریاد می زند: من این جا هنگ گذاشتم، تا امنیت مردم برقرار شود،بعد افراد هنگ، خود راهزن شده و سر راه مردم را می گیرند، اول شک داشتم برای همین خودم رفتم ببینم. تا مبادا لاپوشانی کنید.
ماموریت تمام شد و رضاشاه برگشت و دیگر سابقه نداشت که در آن منطقه دزدی شود.
نقل از خاطرات سپهبد امیر احمدی، از افسران و همراهان رضاشاه…
آری، اگر ز باغ رعیت ملِک خورد سیبی
درآورند غلامان وی درخت از بیخ!!!
هیچ اختلاسی بدون چراغ سبز و همکاری میسر نیست !

ای کاش امروز هم مدعیان مبارزه با مفاسد اقتصادی فقط یک شب لباس مبدل بپوشید و در کوچه پس کوچه های شهرها گشتی بزنند و بچه های آشغال گرد ، زنان خیابانی ، باجیگیران و رشوه بگیران را با چشم خود ببینند
اگر راست می گویند اعلام کنند چرا دانه درشت ها و شتر دزدها و دکل دزد ها آزاد هستند و تخم مرغ دزد دستشان قطع می شود
در پایان مهمان سفره استاد عمران صلاحی باشید
شیره را از حبه ی انگور سرقت می کنند
شهد را از لانه ی زنبور سرقت می کنند
دست مالیدم به خود، چیزی سر جایش نبود!
سارقان بی پدر بدجور سرقت می کنند!
احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند
سارقان با “کنترل از دور” سرقت می کنند
عده ای راحت میان مبل خود لم می دهند
از طریق عده ای مزدور سرقت می کنند
روز روشن، زنده ها را از میان کوچه ها
مرده را هم نیمه شب از گور سرقت می کنند
برق را از سیم ها و آب را از لوله ها
دود را از حقه ی وافور سرقت می کنند
می برندت سوی خلوت، می کنندت پشت و رو
با زبان خوش نشد با زور سرقت می کنند!
جای اینکه سکه ای در کاسه ی کوری نهند
کاسه را هم از گدای کور سرقت می کنند
نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ
عده ای تنها به این منظور سرقت می کنند!
خواستم دنبال مأموری روم، دیدم ولی
سارقان در پوشش مأمور سرقت می کنند
🍒🍒🍒🍒🍒
سر سبزم زبان سرخ آخر می دهد بر باد
چرا چون حرف حق گفتن طناب دار هم دارد

قصه گوی غصه های شما
عباس ابراهیمی خوسفی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۵۱۴
برچسب ها:
دیدگاه ها
ناشناس شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷ - ۹:۳۷ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

علی شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷ - ۹:۵۶ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

مثل همیشه زیبا نبشتید
ای کاش فکری به حال دانه درشت ها می کردند

جعفري شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷ - ۱۰:۴۰ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

درود بر آقای ابراهیمی بزرگوار

هادی یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷ - ۵:۰۱ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

خیلی خوب بود اقای ابراهیمی نمی دانم چرا دلم برای داستانهای اقای قزلباش گرفت نمی دانم چرا هوای داستانهای او بسرم زد. اقای ابراهیمی ترا بخدا کاری کنید حداقل یکی از داستانهای اقای قزلباش که اسمش خدابه مهمانی فقرا نمی اید را دوباره درسایت قراردهند. او داستان عشق بنده بخدا وخدابه بنده را به رشته تحریردراورده بود.
ترابخدا.