جمعه ۴ام فروردین ۱۳۹۶ ۰۹:۲۲:۵۱ بعد از ظهر

با سرداران شهید بافقی

کد خبر: 11563
تعداد بازدیدکننده: 277
تاریخ: ۲۶ آبان ۱۳۹۱

سردار شهید محمد تفکری بافقی

شهید بزرگوار محمد تفکری در سوم خرداد ماه ۱۳۲۴ خورشیدی در شهرستان بافق دیده به جهان گشود. هنوز چهارمین بهار عمر خویش به پایان نرسانده بود که گرد یتیمی بر چهره اش نشست. پس از تحصیلات ابتدایی راهی تهران شد و به عنوان راننده تاکسی مشغول به کار گشت یکسال نیز در وزارت راه و ترابری خدمت نمود. در سال ۱۳۴۸ پیوند زناشویی بست و با بیشتر شدن فسادهای اجتماعی آن زمان پایتخت، ادامه زندگی در زادگاه را ترجیح داد. به بافق بازگشت و در شرکت سنگ آهن مرکزی استخدام گردید. در دوران انقلاب برای شرکت در فعالیتهای مردمی به یزد و تهران می رفت که یکبار دستگیر و شکنجه شد. پس از انقلاب به عضویت سپاه درآمد و زمان جنگ به کردستان اعزام گردید در آن زمان هنوز تیپ الغدیر تشکیل نگردیده بود و آن عزیز همراه با نیروهای یزد و با لشکر ۲۵ کربلا راهی جبهه شد. چندی نگذشت که شهید بزرگوار با نشان دادن استعدا بالا و تیزهوشی خود جانشین گردانی شد که شهید عاصی زاده فرمانده آن بود. ایشان در عملیات بیت المقدس شرکت نمود و دلاوری بسیار از خود نشان داد. پس از آن خواب دوست همسنگر و همشهری خود شهید سید احمد طیبی را دید که او را با خود به جاهای خوش و خرم برد و نوید شادی داد شهید تفکری بیدار که شد با دوستانش صحبت کرد و گفت که به زودی از نزد آنها خواهد رفت. چند روز بعد گلوله ای خورد و زخمی شد اما به توصیه همراهان گوش نکرد و میدان جنگ را ترک ننمود.
پیش از عملیات رمضان در شرق بصره، منطقه مثلثیهای طرح اسرائیل توسط نیروهای ایران از مین پاکسازی شده بود در۲۶ تیرماه ۶۱ شهید تفکری و نیروهایش در آغاز عملیات طبق نقشه به پیشروی ادامه دادند اما گویا هنوز مین خنثی نشده ای وجود داشت همانطور که در تاریکی شب پیش می رفتند ناگهان پای یکی از رزمنده ها به سیم تله مین منور خورد سردار که متوجه خطر بزرگ پیش رو بود و می دانست با منفجر شدن مین منور روشنایی همه جا را فرا می گیرد ، زحمات بچه ها به هدر می رود و جان رزمندگان به خطر می افتد، برای جلوگیری از قتل عام هموطنان بدون آنکه فرمانی به کسی دهد با اندیشه بالای خود و یاری از خداوند خیلی سریع بدون هیچ سخنی کلاه آهنی از سر بر گرفت بر روی مین گذاشت و بدن خود را روی کلاه انداخت تا از فاجعه جلوگیری کند. همه رزمندگان به گریه افتادند و اشک حسرت ریختند از جان دادن سرداری که با جانفشانی و دلاوری و بدون ترس روی حرارت ۱۴۰۰ درجه سوخت شکمش پاره شد و جان داد ولی نگذاشت خدشه ای در انجام عملیات وارد شود.
درودش باد و جایگاهش فردوس پروردگار

عالیه نقیب الذاکرین بافقی(مهرگان)

۵ نظر

  1. soheil می‌گه:

    خوشا به سعادتش و ای کاش از این جور مطالب بیشتر گذاشته شود.

  2. كورش بافقي می‌گه:

    روحش شاد

  3. دهقانزاده می‌گه:

    انشالله که دست ما را هم بگیرند.از نویسنده نیز سپاسگذاریم.

  4. ناشناس می‌گه:

    این که یاد شهدا وایثار انها در جامعه زنده بماند عالی است

  5. ناشناس می‌گه:

    عموی من هم که در سال ۵۴ در پادگان قصر در تهران مشغول به خدمت سربازی بوده است از شهید تفکری برای من خاطراتی تعریف کرده است
    ایشان می گوید شبهای جمعه همراه با شهید تفکری و دیگر بافقیها به مهدیه تهران می رفتیم و از ممبر مرحوم کافی استفاده می کردیم