شنبه ۵ام فروردین ۱۳۹۶ ۰۴:۴۳:۵۷ بعد از ظهر

حالا من موندم و …

کد خبر: 1163
تعداد بازدیدکننده: 191
تاریخ: ۲۹ بهمن ۱۳۹۰

انگار همین دیروز بود روز اول مدرسه، روز ۱ مهر ۷ ساله بودم کلاس اول دبستان، تو خونه که بودم خیلی خوشحال بودم وقتی مامان روپوش مدرسه رو تنم کرد گفت نمی‌تونه همراهم بیاد آخه با بابام بحث کرده بودن مثل همیشه سرپول، داداش کوچیکم مریض بود می‌خواست ببردش دکتر و پول نیاز داشت ولی بابام قسم می‌خورد که نداره آخه چند ماهی می‌شد که حقوقش رو نداده بودن.

 آخر سر بابام با موتور ۵۰ آبی رنگ و رو رفته اش منو رسوند مدرسه البته بگم اون روزها که هیچی نمی‌فهمیدم این موتور بابا واسه من حکم یه ماشین آخرین مدل رو داشت و روزهایی که بابا ما رو با موتور می‌برد پارک، انگاری دنیا رو به من و خواهر برادرام دادن .البته شاید سالی ۳ یا ۴ بار این اتفاق می‌افتاد بگذریم.

 اون روز که رسیدم تو مدرسه همه بچه‌ها با مامان‌هاشون اومده بودن و یکی یه شاخه گل دستشون بود. مادرها با معلم‌ها خوش و بش می‌کردن، بعضی بچه‌ها گریه می‌کردن، بعضی‌ها هم از خوشحالی رو پا بند نبودن، یه عده هم کلاس‌هاشون رو به ماماناشون نشونمی‌دادن. منم یه گوشه تنها  ایستاده بودم و توی دلم می‌گفتم کاشکی مامان من هم اینجا بود. زنگ مدرسه به صدا در اومد و ما رفتیم تو کلاسهامون .

 خانمم معلم بر اساس قد، ما رو تو نیمکت‌ها جا داد. کنار من یه دختر تمیز و مرتب با روپوش نو و اتو زده نشسته بود که بهم گفت اسمت چیه؟ گفتم سارا گفت منم پریسا هستم. از اون روز دیگه دوستی من و پریسا شروع شد و او ازم خواست برگشتن همراه اون و باباش برم خونه.

وقتی رفتیم جلو در مدرسه بابای پریسا با یه ماشین خوشگل مشکی منتظرش بود پریسا منو به باباش معرفی کرد و سوار شدیم و منو رسوندن خونه. روزها از پی هم گذشتن و من یاد گرفتم بنویسم «بابا نان داد» اون روز فکر می‌کردم نونی که باباها به بچه‌هاشون میدن همش مثه همه اخه یه جور نوشته می‌شد ولی بابا نان دادی که پریسا تو دفتر فانتزیش با اون مداد عروسکی نوشته بود با اونی که من تو دفتر کاهی با مداد شکسته خودم نوشته بودم خیلی فرق داشت مال پریسا قشنگتر بود.

همیشه واسم سؤال بود که چرا بابای من که از ۶ صبح تا ۱۱ ـ۱۰ شب سرکار هست اینقدر کم پول در میاره ولی بابای پریسا از ۹ـ۸ صبح تا ۱۲ـ۱۱ ظهر سرکارهست و این همه پول داره تا اینکه یه روز کلاس دوم دبستان بودم وقتی از مدرسه برگشتم خونه مامان گفت گوشواره‌هاتو در بیار گفتم اونا یادگار مامان بزرگه می‌خوای چیکار و اون توضیح داد که دارن کارخونه‌ای تو شهرمون می‌سازن و ما هم می‌خواهیم سهام اون کارخونه رو بخریم بلکه فردا که ساخته شد از سودش چیزی نصیبمون بشه و حال و روزمون بهتر شه. و گفتن زمانی که ساخته شد بابات یا شما بچه‌ها می‌تونید اونجا برید سر کار.

سه سالی گذشت و من شدم دانش‌آموز کلاس پنجم و اون کارخونه شروع به کار کرد. می‌گفتن نصف سهام اون کارخونه مال یه نفره و نصف دیگه مال ۳ـ۲ هزار نفر آدم مثل ما ، حالا دیگه کم و بیش تفاوت بین خودم و پریسا رو درک می‌کردم. خیلی دلم شکست روزی که بابا منو با همون موتور ۵۰ آبی رنگ و رو رفته رسوند در مدرسه ماندانا که حالا دوست صمیمی پریسا شده بود و جای منو واسه اون گرفته بود شروع به مسخره کردن من و بابام کردن اون روز مثل کبری تصمیم گرفتم سر کوچه مدرسه پیاده شم، شرم داشتم که بابا با اون موتور منو برسونه مدرسه آخه بچه‌ها خیلی مسخره‌ام می‌کردن.

 دوازده ساله بودم که اون کارخونه ورشکست شد و خونواده من و اون ۳ـ۲ هزار نفر دیگه کلی ضرر کردن چیزی که نصیمون نشد هیچ مالمونم از دستمون رفت و حال و روزمون بد جور خراب شد. تو این گیر و دار کارخونه‌ای که بابام هم کارگر اون بود تعطیل شد و پدر بیکارشد، و طوری شد که دیگه نون شب هم نداشتیم ، حتی پول کاغذ و قلم مدرسه من رو هم نداشتن مجبور به ترک تحصیل شدم عوضش بابای پریسا که سهام‌دار ارشد و نصف اون کارخونه‌ای بود که ما هم یه ریزه سهام داشتیم وضعش کلی بهتر و روبراه‌تر شده بود و من کلی سوال تو کله‌ام بود که چرا؟ چطوری می‌شد بعد از ورشکستگی  کار خونه یکی اینجوری پول دار شه و یه بیچاره‌ای هم مثل ما بیچاره‌تر راستی چرا؟

یکسال گذشت و تو اوج فقر و بدبختی خونواده، یه خواستگار ۳۶ ساله واسه من پیدا شد که وضعش یه درجه از ما بهتر بود و به بابا قول کار داده بود اینجوری شد که من شدم زن یکی که فقط ۳ سال از بابام کوچکتر بود تو عالم بچگی با خودم می‌گفتم شاید با ازدواج من شوهرم بتونه خونواده‌مو از این وضعیت نجات بده چند روز پیش که بچه مو بردم دکتر بیرون مطب پریسا رو دیدم که سوار یه ماشین خارجی شیک بود از وضع و حالش پرسیدم گفت دانشجوی دانشگاه بین‌المللی کیش هست. گفت دانشگاه ملی قبول نشده و باباش واسه اینکه دخترش ناراحت نشه کلی پول داده که دخترش خانم مهندس بشه.

ولی من موندم و یه شوهری که وضعش با بابام فرقی نداره، من موندم و ۲ تا بچه که مثل خودم حسرت همه چیز دارن، من موندم و یه پدر معتاد و بیکار، حالا من مودم و یه برگ سهام بی‌ارزش حالا من موندم و …

احسان مراددشتی

۳ نظر

  1. اصغر می‌گه:

    احسان جان منظورت از این داستان چی بود؟

  2. محمد می‌گه:

    ای ول احسان خان . شاید منظورت کارخونه کاشی بافقه .

  3. azi می‌گه:

    احسان جان فکر نکنم وجدان مسولین ما با این داستانهابیدار بشه