چهارشنبه ۶ام بهمن ۱۳۹۵ ۰۱:۳۶:۴۶ قبل از ظهر

بسوی انتقام

کد خبر: 11635
تعداد بازدیدکننده: 89
تاریخ: ۲۹ آبان ۱۳۹۱

نمی خواستم این دفعه دیر برسم. نفسهایم خشک شده بود و سینه ام را می سوزاند. این نخلستان هم که تمام شدنی نیست. تیغ های زهرآلود شاخه های نخل چندین و چند بار پاهایم را زخم کرده بود. بعد از ساعتی دویدن ، دیگر نای راه رفتن نداشتم.

نهری از فرات امید را به من بازگرداند. خواستم آبی بخورم و نفسی تازه کنم ولی افکار پریشان ذهنم مانع از توقفم شدند. باید عجله کنم.نهر را پشت سر گذاشتم. مقابلم دو خیمه قرار داشت. یکی ، سیاه چادری با پرچمی سبز بر فرازش که باد آن را به حرکت وا      می داشت .دیگری خیمه ای بزرگ که با پارچه ای آبی رنگ برپا شده بود. گوشه ای از چادر بالا زده شده و نوری از درون خیمه به بیرون می تابید.

جلو رفتم . با صدایی گرفته و خسته گفتم: کسی اینجا نیست؟ اجازه هست؟

صدایی از درون خیمه شنیده شد؛ بفرمائید!

وارد شدم . زانوهایم توان نداشت . همان ابتدای ورود  نشستم.

چادری بود بزرگ و زیبا ، با پرچمها و فانوس های رنگارنگ که فضای داخل را نورانی و دلربا کرده بود. به جز پیرمردی رشید که لباس هایی به رنگ خاک بر تن داشت و پارچه ای سفید را به دور گردن انداخته بود ، کسی آنجا نبود.

جلو آمد . پیاله ای را جلوی صورتم گرفت . لبخندی زد و گفت : بفرما جوان! بنوش به یاد حسین.

آب را با سه نفس خوردم . جانی تازه گرفتم.

–         السلام علیک یا ابا عبدالله.

پیرمرد دو دستم را گرفت و در حالیکه کمکم می کرد تا بلند شوم گفت: پسرم ! اگر آمده ای تا یاری کن، سرعت بگیر . همه رفته اند و فقط تو مانده ای!

پرسیدم : از کدام طرف بروم؟ با دست به گوشه خیمه اشاره کرد ؛

– اسلحه ای را بردار و راهی شو. صدای طبل و دُهل را نمی شنوی؟ به سرعت از خیمه بیرون آمدم . به سمت صدا دویدم .

 خودم را در وادی کرب و بلا حس می کنم . بر بالای تپه ای می ایستم.

یک طرف حسین(ع) و یاورانش ،آماده ی به رزم ایستاده اند و آن سو عمر بن سعد و یزیدیان ، لشکر در لشکر مقابل تمام حق قد علم کرده اند . خدا را شکر ، به موقع رسیده ام!

خورشید، امروز پر حرارت تر از هر روز دیگر از آن اوج آسمان صف آرایی حق و باطل را به تماشا نشسته است. عجب تقدیری! باید به ناچار نظاره گر باشد. نور و حرارتش را بر هر دو ، چه حق و چه باطل ارزانی بدارد و او نیز منتظر. ای کاش توان تغییر داشت و اگر نه سرد و خاموش و بی فروغ می شد. این بهتر بود برای او .

 سرنوشت من نیز چون گذشته تکرار کربلا !

جمله پیرمرد را به خاطر می آورم: هرچه تو کردی و باب الحسین! در میان خیمه های کاروان ، خیمه علمدار را پیدا می کنم. کفشهایم را بیرون می آورم . آهسته آهسته به سمت خیمه ابالفضل(ع) کشیده می شوم. شنهای نرم و تفتیده صحرا نیز به تکاپو افتاده اند و از حادثه ای شوم خبر می دهند.

به کنار خیمه می رسم ، می ایستم. سرم را به آرامی بر چوبه آن می گذارم . نگاه های منتظرم را به سرزمین نینوا می دوزم تا ببینم این مرتبه در مسیر رزم کدام یک از اصحاب حسین (ع) توفیق همراهی خواهم داشت؟

حرّ آزاد از تعصب و دنیا ؟ حبیب بن مظاهر، این مدافع خستگی ناپذیر حریم ولایت ؟ جَون ،غلام سیاه سیدالشهداء(ع) و جانفشانی عارفانه اش؟ و یا ، با ابالفضل(ع) به سوی فرات ؟ کدام یار و کدام ماجرا؟

صدای شیون و ناله از خیام حرم بلند می شود و مرا متوجه خود می کند . نوبت به جوانی از بنی هاشم رسیده ! شبیه ترین به پیامبر خاتم(ص) جلو می آید و اذن میدان می طلبد. اذن حسین(ع) همراه با آخرین نگاه و آخرین امیدهای پدر عطا می شود . علی اکبر حسین(ع) با صورت و سیرتی محمدی بر اسب خویش سوار شده و پا به میدان رزم می گذارد.

در دلِ مُهر خرده ی لشکر ولوله ای بر پا می شود . چنان معرکه ای درمی گیرد که  میان انبوه دشمن و نیزه و غبار و خاک،  پاره ی تن حسین(ع) دیده نمی شود.

دیری نمی پاید که گرد و غبار رزم فرو می نشیند و امام باید عزم میدان کند و پیکر ارباً اربای جوانش را  به خیمه گاه باز گرداند.

نگاه می کنم ؛ خدای من! چه می بینم علی اکبر حسین(ع) هنوز زنده است ، نه تنها زنده است بلکه او پیروز این میدان شده و این یزیدیان  حرام خورده اند که چون لاشه های حیوان نقش بر زمین شده اند.

شاید چشمانم خطا می کند ! ولی نه ، این جوان زیبا و رعنای بنی هاشم است که با هیبت و جلالی پیامبرگونه به سوی امام خویش باز می گردد. فریاد الله اکبر، زمین و آسمان سرزمین عَمورا را به لرزه  می اندازد .

 دوست و دشمن با تعجب نگاه می کنند. نگاهم را به سمت لشکر ابلیس می چرخانم .

حرمله! وایِ من، حرمله! دیگر طاقت تکرار این صحنه را ندارم . چه بسیار شنیده ام و چه صحنه ها از آن که ندیده ام. آن گوشه میدان ، حرمله – تجسم جهل و عداوت- دست به کار شده است .کمانش را آماده می کند. تیر را به چله کمان می نشاند. هدف؛ بر روی دستان حسین ، چون ماهی بیرون افتاده از آب تقلی می کند و حرمله به اشاره امیر…

تیر سه شعبه مسیر خود را می رود و چشمان من طاقت همراهی اش را ندارند. هر دو را می بندم. لحظاتی می گذرد . بازشان میکنم. ناگزیرم بار دیگر قنداقه خونین و پیکر بی جان شش ماهه را بر دستان پدر ببینم و شکایت ولی خدا را به درگاهش بشنوم؛

اما نه! این بار صحنه به گونه دیگری است. تیر به گلوی علی اصغر(ع) نخورده است! خدایا! هزاران مرتبه تو را شکر.

من در خواب و رؤیایم ، و یا تاریخ دگرگون شده است؟ امام(ع)، کودک را به آغوش مادرش باز می گردانند ، پرچمی را از روی زمین بلند کرده بر روی زانوی مبارکشان به اهتزاز در می آورند. پرچمی است بزرگ به رنگ سرخ ، بر روی آن خوانده می شود ؛ “ای خونخواهان حسین”

دشمنان در بهت و حیرت ، با نیتی پلید  و با کینه و عداوتی بیش از پیش به سمت امام (ع) حرکت می کنند. حسین بن علی(ع) مرکب خویش را فرا می خوانند ، برآن سوار می شوند و با صدایی بلند به طوری که همه سپاهیان بشنوند ؛ می فرمایند:

–         مردم ! سخنم را بشنوید و در جنگ و خونریزی شتاب نکنید تا من وظیفه خود را که نصیحت و موعظه شماست بار دیگر به انجام رسانم.

دشمن چون گذشته می خواهد هلهله کند . امیرِ کفر دستور می دهد نگذارند صدای فرزند رسول خدا(ص) به مردم برسد . اما انگار همه لال شده اند و سراپا گوش ، اختیاری به جز شنیدن سخنان فرزند زهرا(س) را ندارند. امام کلامشان را اینگونه ادامه می دهند.

–           ای خلایق! آیا کلام خدا و تایید ما را نشنیدید که ” ما انتظار می کشیم و شما نیز انتظار بکشید تا در آینده روشن شود کدام یک از ما به جانشینی رسول خدا(ص) و بیعت مردم با او سزاوارتریم؟”

–          به خدا قسم! آن صبح صادقی که منتظرش بودیم و خداوند نزدیکی اش را وعده داده بود ، همین زمان است!

خورشید آسمان، صادق تر از همیشه در تأیید سخنان امام نورافشانی می کند و آب فرات به نصرتش خروشان شده است. کلام صریح و زیبای امام مرا  چون دیگران مبهوت خویش ساخته و هیچ کاری از دستم بر نمی آید.

–         ای جمیع خلایق! آیا پیام عاشورایی مرا بعد از شهادتم فراموش کردید که بر سر نی یادآورتان شدم که ” آیا گمان کردی  اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟”

–         آنان که منتظر رجعت ما و برپایی دولت ما بوده اند بیایند .

صداهایی عجیب و نامفهوم به گوش می رسد . آب و سنگ و درختان این سرزمین نیز به سخن درآمده اند. بادی شدید وزیدن   می گیرد و غباری از خاک و نور همه فضا را پر میکند . قیامتی برپا شده است . ترس و دلهره ای عجیب وجودم را فرا می گیرد. خودم را به چوبه خیمه می چسبانم . ستونی از نور از آسمان به سمت زمین کشیده می شود . چه عجیب و چه بسیار عظیم ! همه نگاه ها به سمت آن کشیده می شود. اشباحی نورانی از آن فرود می آیند . گروهی به شهدا شبیهند ، گروهی به ملائک . و گروهی دیگر به جنیان می مانند. به اشاره امام ، هر کدام در قسمتی از لشکر حق قرار می گیرند. خون خدا با صدایی رساتر از قبل ادامه می دهند :

–         آری! اکنون زمان قصاص ها و انتقام ها است. اکنون زمان تأویل وعده خداست که فرمود ” آنان که ظلم و ستم کردند به زودی می دانند که بازگشتشان به چه کیفرگاهی خواهد بود”

بار دیگر فریاد “الله اکبر” و ندای “ای خونخواهان حسین” به آسمان بلند می شود .

نبرد به اوج خود رسیده است و اینک این کینه ورزان به خاندان اهلبیت و دشمنان حسین(ع) هستند که در ساحل فرات گروهی پس از گروه دیگر به هلاکت می رسند.

اسب سواری از سمت لشکریان حسین(ع)  با شتاب به سویم می آید، چه قصدی دارد؟ تا می خواهم به خود بیایم و کاری کنم ، صدای شیهه اسب و فریاد سوار مرا میخکوب می کند : ای شیعه! منتظر چه هستی؟ برخیز و امامت را یاری کن.

نفسم به شمارش افتاده ، عرقی سرد پیشانی ام را فرا گرفته ، چشمانم را باز می کنم و سراسیمه از بسترم بر می خیزم . الله اکبر ! خدایا! چه شده است؟ این چه رؤیایی بود که دیدم؟ خدای من! این چه ماجرایی بود که به تصویر کشاندی؟ آیا حقیقت داشت؟ داستان این سفر با آنچه شنیده و دیده بودم متفاوت بود!

نسیم سحر دفترم را ورق می زند. روایتی از صادق آل رسول(ص) خود نمایی می کند :

 “نخستین گروهی که به دنیا باز  می گردند ، حسین(ع) و اصحاب او و یزید بن معاویه و یارانش هستند . حسین (ع) همه را ردیف کرده ، از دم شمشیر می گذراند!”

بر سجاده شکر دوگانه ای می گذارم . به محبتش ، گم کرده ام را یافته ام.

محمد حسین فیاض

۲ نظر

  1. مهدی می‌گه:

    آقای فیاض مقاله جنابعالی با اوصاف زیبا و بسیار تامل برانگیز بود من از این مقاله لذت معنوی زیادی بردم. ممنون

  2. محمدحسين می‌گه:

    بسیارخوب
    فقط نخستین گروهی که به دنیا باز می گردند ، حسین(ع) و اصحاب او ونخستین گروهی که برشان می گردانند یزید بن معاویه و یارانش هستند .به نظرم بهتراست