جمعه ۱ام بهمن ۱۳۹۵ ۰۸:۰۹:۵۰ قبل از ظهر

«طنزنوشته ای درعجائب البافقیات فی کلام مولاناجهانگردیات»(۱)

کد خبر: 14210
تعداد بازدیدکننده: 167
تاریخ: ۰۵ بهمن ۱۳۹۱

 

اگرداری تو عقل ودانش وهوش/بیا بشنو حدیث شهر خاموش
بافق؛ قصبه ای است بس بعید در منتهی الیه کویری تفتیده با مردمانی آب دیده در ﺁب هایی شوریده که گفته شده در سنوات ماضیه, مردمان این قصبه, ﺁب شور می نوشیدند و در اطعمه خود نمک استعمال نمی کردنداما با عزم راسخ دولتی فخیمه و کریمه, برایشان از سرچشمه های کوهرنگ, ﺁبی شیرین چونان نبات ﺁوردند به گونه ای که دیگر هیچ کلیه ای سنگ ساز نگردید و ﺁنان از رنجی مزمن رهایی یافتند.
جهانگردی سرگردان؛ که ناخواسته واز بد حادثه, گذارش به این شهر افتاده بود در کتابی با نام «دقایق الکلامیه فی لطایف البافقیه»  که نسخه خطی  ﺁن در موزه ای نگهداری می شود, چنین ﺁورده است.
«بعد از ﺁن که از گروه  مفارقت حاصل گردید ودر بیابان سرگردان شدم- نه نایی برای ماندن بود ونه پایی دررفتن- که ناگهان سواد شهری ازدور پدیدارگشت که ظن قوی براین بود که به عراق عرب نزدیک شدم چون درختان نخل ازدور نمایان شد و مرا شعفی وصف ناشدنی فرا گرفت,درابتدای شهر تمثال پیری رادیدم که خوشه ای خرما دردست داشت و بی درنگ فهمیدم که زراعت دراین شهررونقی ندارد و کار پیران سالخورده وپیشینان است و جوانان این شهر بی شک به کاری دیگر مشغولندیااین که علاف وبیکارندکه ظن دوم به یقین نزدیک ترگردید.»
در باب سیّم این کتاب چنین ﺁمده است :« مردم این شهر رادیدم که هنوز پیت های نفت دردست داشتند و بشکه های بزرگ را به سمت نفت فروشی می غلطاندند وعده ای هم کپسول های گاز بر ترک موتورها بسته بودند و این گونه وسایل گرمایشی خود در ایام زمستان را فراهم می کردند و برسردر شهرچنین مکتوب گردیده بود :«اندکی صبر که گازنزدیک است» ودرزیرآن  مِن باب تیمّن ,دانه ای«زرشک»گذاشته شده بود.»
از عجایب این شهر, نبودن چراغ راهنما و چهارراه بودکه عوام الناس  چندان احساس کمبود ونقصی هم نمی کردند وجوانانی  فراوان دیدم که باشلوارهای کردی برروی موتورها نشسته بودند و دود در حلق خلق الله می کردند و روایت شده که قبلا یک خیابان داشتند و الان ﺁن ها وارد عصر تجدد شدند و دو خیابان دارند یکی برای رفت ودیگری برای برگشت اما در این دیار که فاقد چراغ راهنمایی بود و درشارع اصلی جای پارک پیدانمی شد و موتور سواران ﺁن را به تسخیر خود درﺁورده بودند فقط یک قانون, باشدت و حدّتی غریب اجرا می شد وﺁن الزام رانندگان به بستن کمربند ایمنی بود تا مردم فکرباطل نکنند که شهر بی قانون است و می توانند همین طوری تخلف کنند و کسی هم مانع ﺁن ها نشود.
درباب وعده های مسئولان, طوماری تهیه گردیده بود وتمامی وعده ها را لیست کرده بودند وهروعده ای که برﺁورده  می شد,جماعت تیک زنان  باسرعتی عجیب  جلوی ﺁن تیک می زدند تا دوباره برﺁورده نشودمانند احداث کارخانه فولاد و رفع مشکل بیکاری و عملیات گازرسانی و…..و عجیبﺁن که جلوی همه ﺁن ها تیک بود ولی مردم اقرار می کردند که تیک ها الکی  وسرکاری است واین رسمی عجیب درﺁن زمانه بود.
 دراین دیار؛جماعت فخیمه بلوک های سیمانی, سند چشم انداز ﺁبادانی و توسعه محسوب می شدند ازبس کاربرد داشتندو در همه جا از وجود ذی قیمت ﺁن ها استفاده می شد وﺁن ها, خیابان های مختلف و راههای فرعی را به وجود می ﺁوردند و هر از گاهی برای تغییرات در میادین و خیابان ها استفاده می شدند بی ﺁن که طرح ونقشه ای پشت سر ﺁنها یادربرابرﺁنها باشد.
در باب های نزدیک ﺁخر, جملات نامفهومی بود که بعد از کنکاش بسیار توسط محققان از ﺁن ها رمز گشایی شد و در مورد حوادث اردیبهشتی سخن به میان رفته بود که بخش اعظم ﺁن پاک شده بود وهم چنین از پیران ﺁن دیار روایت شده که براساس معاهدات «بافق چای» قسمت اعظم بافق به تصرف دیگران درﺁمده است مانند  سرحدات چادر ملوات وچاه در گزان و ﺁریزات ﺁنومالیات و صادق ﺁباد سفلی که همسایگان مجاور به عنوان زمین مشاع ,تصرف عُدوانی(گرفتن زورکی) نموده بودند«نوش جان وگوارای وجود»
بیست وسیّم ۱۴۳۲  هـ .ق/بچه ی ناف بافق
دکتر حسین ارجمند

۱۶ نظر

  1. ناشناس می‌گه:

    عالی بود کو گوش شنوا.

  2. همدرد می‌گه:

    درود دکتر چه خوش سرودی شاید از این شهر آوازی بر آید

  3. رضایی(همون جانباز) می‌گه:

    دکتر جان زیبا نوشتی وخاطرمان ملول ساختی.اند احوالات این شهر.مردمانی دیدم درکربنو که تاکنون ندیده بودم .اشترانی را اسیر کرده بودند وداغ شهر خود را روی پیشانی آنها میگذاشتند یکی از این اشتران که پیر بود وجهان دیده ناگهان آهنگ داد .من وهفت صد جدم بافقی بودیم چرا باید ننگ اردکانی شدن برپیشانی داشته باشیم .داغ زن با خوش رویی گفت (فعلا که بافقیها خوابند اینجا هم بیابان خداست هرچه در توان داری فریاد کن.تازه با استانداری هماهنگ شده .تو که میدانی هنوز به باقر آباد نرسیدیم )تا از خاطرمان نگریخته از ان شلوارهای کردی عجیب دلگیرم .حتی در دیار کردان هم اینچنین نمیشلوارندآنهم در کوی وبرزن وانظار هرزن روی آن موتورهای دودی که شماوصف فرمودید .ومن ا…التوفیق

  4. شمع بي زبان می‌گه:

    دکتر چه عالی نوشتی
    باز هم بنویس
    ما هم کامنت می گذاریم
    مطمئن باش یک وجب از خاک بافق رو نمی تونن بگیرن
    مگر حسن غصه خور تو اغماست ی ا ح ق

  5. علي محمد رنجبر می‌گه:

    عال بود دکتر
    خیلی زیبا مینویسید
    حتما بازم بنویسید

  6. پارسه می‌گه:

    بابت این مطلب کمال تشکر را دارم باشد تا رستگار شویم

  7. یزدانی می‌گه:

    سلام دکتر جان
    از این مطلب زیبایتان به وجد آمدیم
    منتظر قسمت دوم هستیم

  8. رضا می‌گه:

    عالی عالی چه با ذوق نوشته ای دکتر جان واقعا باید به شما دکترای ادبیات داد

  9. ميرسليماني می‌گه:

    سلام جناب اقای دکتر ارجمند
    سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
    انچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد….
    زیبا هم از نظر قالب وهم محتوا. موفق باشید

  10. ناشناس می‌گه:

    ضمن تشکر از اقای دکتر ارجمن
    کسانی که توانایی دارنند باید بیشتر بنویسند و مردم شهر و استان را اگاهی دهند و نسبت به زیاده خواهی های اردکان اطلاع رسانی کنند
    ما باید در روزنامه های استان و کشور نیز مطلب خود را چاپ کنیم

  11. محمد می‌گه:

    عالی است دکتر

  12. BAFGHI می‌گه:

    عالی بود اما یک خصلت دیگر از این دیار بود که میگویم شاید مقبول افتد:
    در این دیار رسم نیست هم دیاری خود را پرو بال پرواز دهند چرا که چشم دیدن پرواز همقصبه ای در کاسه چشمشان خشکیده و این دیار غریب پرست در گزینشات(انتخابات)ثابت کرده اند که در قیچی کردن پروبال هم دیاری از هیچ خدمتی فروگذار نمی کنند
    و همیشه ناله کدخدا(فرماندار)نداریم وگاز میخواهیم و…به هوا بلند است.عجیب انکه خوابند واین ناله ها سر میدهند

  13. شمع بي زبان می‌گه:

    افسوس بر گذشته ثمری ندارد
    از گذشته باید درس عبت گرفت
    از امروز به بعد باید دنبال حق خود بدویم
    باهم متحد باشیم حتما پیروزیم

  14. خواب آلود می‌گه:

    این هم یه مشغولیت ذهنی دیگه که خواسته ها کم رنگ بشه

  15. bafghi می‌گه:

    خوب مینویسیم اما واقعیت این است که بردند

  16. حسین ارجمند می‌گه:

    مابدان منزل عالی نتوانیم رسید
    تامگرپیش نهدلطف شما گامی چند.
    باتشکر از اظهار لطف آنانی که نمی شناسمشان به اسم اما آشنایند به رسم.
    امید آن که بتوانیم قدمی هرچندناچیز برای خدمت به مردم برداریم.