سه شنبه ۲ام خرداد ۱۳۹۶ ۰۶:۱۱:۳۱ قبل از ظهر

بافق ای رویای بی همتای من

کد خبر: 17460
تعداد بازدیدکننده: 129
تاریخ: ۰۴ فروردین ۱۳۹۲

19020

بافق ای رویای بی همتای من
ساز خشکیده درون نای من
جان من؛آغوش من؛پرواز من
بستر آرامش شبهای من
نبض قلبت صبح را آغازگر
تا بیایم می نشستی پای من!
شهر من!ای جانماز مادرم!
اشک گاه سجده یکتای من
سفره ات رنگین تر ازرنگین کمان
عیدی بی منت بابای من
بافق من ای پاکتر از برگ گل
ای هم آغوش غزل آرای من
نخلهایت سرتر از بالای اوج
جانپناه ذهن خوش پیمای من
بافق !ای تعبیر خواب کودکی
شمه ای واگو ز شادیهای من!
آرزو بر ما جوانان عیب نیست
آرزومندم بمانی پای من
در شجاعت ؛در فصاحت؛در خرد
چشمه ساری از خُم دارای من
شکوه داری از خرابیهای موج؟
ناله سر کن ؛آتشین آوای من
خواب شیرینی برایت دیده ام
طعم خیس گریه لالای من
زود زنجیر ستم را می درد
قدرتت با همت والای من
رنج آن هجران به آخر می رسد
ای خروش سبز درآوای من
بافق ای قربانگه آهن !بخوان
از چغارت !قربانی سارای من
از تب چادرملو لرزان شدم
خیره قفل است دیده بینای من
صد هزاران دسته گل پیچیده ای
بر فراز شهرک فردای من
بافق !ای پور شجاع !ناترس مرد
بغض حزنی در نوک مینای من
بافق!ای شیرین تر از ساز ودُهُل
کودک تنهای بی سرنای من
بافق!ای بی همزبان؛ ای قهرمان
قبله گاه قلب پر سودای من!
جان من با من بمان تا رستخیز!
تا نمیرد این دل تنهای من!
۲/۱/۱۳۹۲ بلده طیبه بافق- سید محمد میرسلیمانی

۸ نظر

  1. زبان دراز می‌گه:

    زیبا بود .دست مریزاد .عالی بود.

  2. رضا می‌گه:

    جناب آقای میرسلیمانی
    چقدر عوض شدید انشاله هر کجا هستید سلامت باشید.

  3. dai می‌گه:

    khili khob va ziba bood.
    motashakerim

  4. حسینی می‌گه:

    بسیار زیبا دلنشین وروان. واقعا لذت بردم .قلمتان پرشکوفا باد .

  5. غنچه می‌گه:

    باسلام
    برایتان از خداوند سربلندی وموفقیت روزافزون را آرزومندیم

  6. رسول می‌گه:

    زنده باد بافق وانکه دلش برای سرافرازی بافق میزند قلمتان همیشه سبز باد

  7. تابنده می‌گه:

    سلام و درود بر جناب میرسلیمانی عزیز

    جناب میر سلیمانی شاعر بزرگ و عزیز بافق باعث افتخار همه ماست.
    درود بر شاعرانگی تان بزرگوار

    همیشه کوچکتان
    تابنده حیدری بافقی

  8. ميرسليماني بافقي می‌گه:

    سلام
    از همگی دوستان وسروران ارجمندی که خواندند و نوشتند نهایت سپاس وامتنان را دارم.بنده ۱۵ سالی میشود که شعر اقای حبیبی زنجانی را که روزی برای زیارت خانه وحشی بافقی (خانه قدیمی)به بافق آمده بود وپرسان پرسان اورا به آن خانه دلداده برده بودند گاه گاهی زمزمه می کنم و منقلب می شوم که فرمود:
    بافق را کوچه به کوچه همه جا خواهم گشت
    چونکه در حلقه شوریده سران آمده ام…
    او که غریبه بود چنین پریشان حال است ما که روزگاری در این وادی نفس کشیده ایم چه باید بکنیم؟؟؟
    ضمنا از لطف وعنایت سرکار خانم حیدری که بزرگ بانوی شاعره دیارمان در خارج از بافق بوده و آوازه هنر و ذوقشان ونیز افتخار بافقی بودنشان را به تمامی ایران زمین آوا داده اند تشکر ویژه دارم وبرایشان آروزی سلامتی وپیروزی می کنم.