چهارشنبه ۳ام خرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۰۳:۵۲ بعد از ظهر

زندگی کردن یادمان نرود

کد خبر: 1925
تعداد بازدیدکننده: 138
تاریخ: ۲۳ اسفند ۱۳۹۰

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پرشده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی.نزدخدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت،
خدا سکوت کرد ،آسمان و زمین را بهم ریخت خدا سکوت کرد،جیغ زد و جارو جنجال به راه انداخت ، خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته و انسان پیچید ، خدا  سکوت کرد، کفر گفت و سجاده  دور انداخت و بازهم سکوت کرد ، دلش گرفت و گریست و به  سجاده افتاد ، اینبارخدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:

 عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدو بیراه و جارو جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقیست.

بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز…. با یک روز چه کاری میتوان کرد…؟
خدا گفت: آکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال  زیسته  است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمیاید. وآنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید. اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد …
بعد با خودش گفت:
وقتی فرصتی ندارم، نگهداشتن این زندگی چه فایده ای دارد،بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنانبه وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، میتواند بال 
بزند میتواند پا روی خورشید  بگذارد ومیتواند..
 او در یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را بدست نیاورد، اما…اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمنها خوابید،  کفش دوزکی را تماشا کرد،سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناخت اشان سلام کرد وبرای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
 او همان یک روز آشتی کردو خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شدوعبور کرد وتمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم  خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.
 این روزها در هر خانه ای صحبت از خانه تکانی است اما شاید کمتر کسی دراین روزها سراغی از گرد وغبار دلش بگیرد تا دیوارهای غبار گرفته دلش را با تکانی از سر گذشت به روشنی آینه کند.روزهای پایانی سال نیز به سرعت می گذرند ودر این ایام چه با سعادتند آنانی که غبار کدورت را از دل هایشان بزدایند وبا قلبی پاک به استقبال بهار بروند.
 
ناهید مظفری