یکشنبه ۶ام فروردین ۱۳۹۶ ۰۸:۵۴:۳۳ قبل از ظهر

دنیارانگه دارید،می خواهم پیاده شوم

کد خبر: 19817
تعداد بازدیدکننده: 81
تاریخ: ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

 

عینک بدبینی، را ازروی چشم واقعیت برداشت وگره ی ذائقه های تلخ را گشود و فلسفه ی خوش بینی  را با منطق «به من چه»در دهان بی خیالی گذاشت   و مرکّب های سیاه ناامیدی، را ازروی کتابِ  زندگی  پاک کرد. کوله بارش، را پر از واژه های روشن امید کرد و به هر رهگذری که می رسید، گلِ  محبت  را هدیه  می داد ودستانش را پر از لطافتِ دوست داشتن می کرد   و برروی لب هایش، با قلم های جادویی،  نغمه ی قناری ها  را نقاشی  می کرد  تا وقتی می خندد ،ﺁواز مستانه اش،  فضای خانه را رنگین کند.
فتیله ی چراغ  شادی ها  را بالا برد  و لبخندهای یخ زده، برروی لب های معصومانه ی شمعدانی ها را ذوب کرد تاچشمه های طراوت، از اعماق قلب ها بجوشند و دفتر عشق را چنان سیراب سازند که دیگر خارهای یأس، بدن های نحیف یاس هارا زخمی نکنند.
می خواست «شاخه را با باد وسایه هارا باﺁب گره بزند» و کتاب جامعه را، پر از حقیقت ماندن کندوخستگی تاریخ تبعیض را برای همیشه در پای« فواره ی جاوید اساطیر زمان»به دست فراموشی بسپارد.
تمام ناله ها  را درون پاکتی گذاشت  و با پست های پریشان، به  دوردست ترین نقطه پست کرد تا صدای ﺁن ها خواب روشنی بخش ﺁرزوها، را بر هم نزند.
پایان هر داستان را با امید و سعادت مندی تمام کرد تا مزه ی شیرین ﺁن، مدت ها در دهان زندگی بماند هرچند که می دانست  شیرینی بی پایان ،بهتر از پایان شیرین است.
تمام رنگ های شاد را ،برای رفتن به معراج اشیا فراخواند ووقتی ﺁن ها در یک صف ایستادند ،مانند شاعره ای که محوتماشای فضا بود، سرود طلوع انگور را در باغچه خورشید ﺁغاز کرد.
اما ناگهان صدای شلیک گلوله ی خشم و تعصب او را به خودﺁورد.دوباره تاریکی در خارستان ستم ،معدن قدرت را کشف کرده بود و بشریت ، سلاح های مرگبارش را به کار انداخته بود و به شکار معصومیت کودکان رفته بود، تا از کشته ها پشته ها بسازد و«درﺁن گیرودار ،چرخ های زره پوشی رادید که از روی رویای کودکی گذرکرد»
هر دقیقه، تیری در دنیا به سوی قلب پرنده ای شلیک می شد و گویا صفیر گلوله ها، لحظه ای درنگ نمی کردند و مجبوربودند دو شیفت کار کنند تا خنده های شیاطین ، خون معصومیت را بمکند و گلخندهای کودکانه را پر پر کنند.
قلم را در مرکّب سفید امید فروبرد و خواست درختان ﺁسایش را با پرندگان رفاه ،به تصویر بکشاند که ناگهان  زنی  مطلقه ،دستش را به سوی اودرازکرد و در حالی که خاطرات بهار را در دفتر ذهنش می نوشت  ،دست های تمنا را به سوی احساسش بالابرد.
نگاهش را چرخاند و باغ های زیبا را در ذهنش ترسیم کرد که رنگ خورشید در ﺁن ها موج می زد اما  دست  بغضی را برروی شانه های خود احساس کرد،زن گریانی رادید که اعتیاد همسرش، اورا به ستوه ﺁورده بود و با دست خود، گلبرگ های پر پر شده ی جوانی را جمع می کرد اما ﺁن قدر خشک  شده بود که در زیر دست های گذشته خرد می شد.
با خودش گفت هیچ چیز بهتر از خوش بینی نیست دوباره ذهنش را متمرکز کرد تا ﺁن باغ رویایی را دوباره ترسیم کند اما هیاهوی افرادی که به ﺁن سمت خیابان می دویدند ،رشته ی افکارش را پاره کرد.  بیکارانی را دید که برای یک جرعه کارِ ﺁبرومند، التماس می کردند و مدارک خود را از جیب فرهنگ بیرون می ﺁوردند وﺁن ها را سر دست گرفته بودند تا دل های سنگ کارفرمایان بلرزد و جرعه ای کار در دهان تشنه بیکاری ﺁن ها بریزند.
او مامور بود تا گل های امید را در باغچه ی زمان بکارد و سبدهای رهگذران را از سیب های سرخ و زرد معطرسازد و گلستان را از بوی گل های یاس و زنبق پر کند.پس به کار خود ادامه داد که ناگهان سرطان های بدخیم تورم وگرانی از دل زمین شروع به جوشیدن کردندو صف های انتظار به سرعت شکل گرفت و روغن وبرنج بود که در ﺁن هیاهو، دست به دست می شد و مردم مانند مورچگان طماع ،به ذخیره ی ﺁذوقه زمستان پرداخته بودند .
سیب زمینی ها ی اعتراض  را  دید که  چگونه پوست های کلفتشان با تیغ قدرت، تا تَه گرفته  می شد و تخمه های ﺁفتاب گردان  حقیقت،   بی رحمانه از دهان سیاست به بیرون پرتاب می شدو بادمجان های تملق را دید که وقتی در خلوت،  لباس وکلاه خودرا برمی داشتند، به کلی رنگشان هم عوض می شد.
در بهداری نیرنگ،جوجه های صداقت رادید که به ﺁن ها ﺁمپول دروغ ،تزریق می شد و میوه های عقلانیت را ،دستفروشان دوره گرد در سبدهای احساس چیده بودند و چوب حراج برچشم های بی فروغ ﺁن ها زده بودند.
احساس تشنگی، امانش رابرید و  پاهایش ،به سمت سقاخانه هارفت تا جرعه ای تطهیرمقدس بنوشداما با ناباوری تمام دید که سجاده های ریا، قنوت می خوانند و برای استجابت  هر دعا ،مالیات های گزاف می گیرند.
بنابراین،ﺁینه های سبز را، ازروی درخت نارنج باغچه چید ودانه های نیلوفررا، از سرزمین شیشه ای خواب های نیم بند جمع کردوکوله بارش را از ﺁواز چلچله ها پر کردوبه وسعت بی واژه انسانیت خیره شد و وقتی قطار ادراک ،به  ﺁخرین ایستگاه صمیمیت  رسید .مانند مفسرانی که ﺁشنا به  لحن ﺁب و خاک بودند،  فریاد زد:«می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند، ،عاشق شدم، گفتند دروغ است .گریستم ،گفتند بهانه است و خندیدم گفتنددیوانه است………
دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم»
دکتر حسین ارجمند

۴ نظر

  1. میرسلیمانی بافقی می‌گه:

    سلام آقای دکتر ارحمند
    چه زیبا و استادانه قلم را در وادی نثر به هنرنمایی وا داشته اید.زیبا تر از آرایه های ادبی و شاهکار های نوشتاری آن محتوای پر مایه و پرمعنای آن است. “دنیا وایسا من می خوام پیاده شم”
    قلمتان پر شکوفه باد استاد

  2. حسین ارجمند می‌گه:

    سلام آقای میرسلیمانی,از اظهار لطف شما بی نهایت متشکرم.
    سرخوش آن لحظه که از دوست, سلامی برسد
    بی خبر باشی واز دور پیامی برسد

  3. عباس ابراهیمی خوسفی می‌گه:

    سلام جناب ارجمند ممنون زیباست اما یادم از سخن استاد چارلی چاپلین افتادم که گفت هر چه خواستم مردم بفهمند آنها خندیدند با تمام وجودم دوستتان دارم اما یادتان نرود آنان قلم را در دست دارند باید تابوت خود را هم باید بر دوش کشند ولی بنویسید تا در مقابل آیندگان مسئول نباشید

  4. مجتبی محمدی مزرعه شاهی می‌گه:

    سلام آقای دکتر
    متن زیبایی نوشته بودید و نشان دادید که نثرتان هم مثل شعرتان زیباست
    یا علی