جمعه ۱ام بهمن ۱۳۹۵ ۰۳:۰۵:۵۴ قبل از ظهر

وقتی ما درس می خوندیم

کد خبر: 23163
تعداد بازدیدکننده: 64
تاریخ: ۱۹ تیر ۱۳۹۲

اون قدیم قدیما در کتاب های فارسی ابتدایی می خوندیم قصه ی دهقان فدا کار و تصمیم کبرا رو ، کوکب خانوم و پطرس ….. اما حالا دهقان فداکار هست ولی قطارش نیست  یه جایی عکس دهقان فداکار رو دیدم با فانوسش دلم سوخت که  دهقان فداکار پیر شده و احتیاج به کمک داره می گن بعد از هشتادسال تازه صاحب خونه شده اون موقع دهقان فداکار زیاد بود همه ی دهقان ها فدا کار بودند اما حالا فدا کاری کم رنگ شد وقتی میری چیزی می خری می بینی دهقان خلافکار روی گونی با ته گونی فرق گذاشته و مردم رو فریب داده .

کوکب خانم های حالا حوصله مهمون رو ندارن و   جواب تلفن رو نمیدن دیگر کوکب خانم مادر عباس زن باسلیقه ای نیست و دیگر از کنار لب تاپ بلند نمی شه با تخم مرغ محلی نیمرو درست کنه  کوکب خانم هم یاد گرفته طلا بخره و دائما در گشت و گذر اینترنت دنبال قیمت ارز و طلا باشه و حتی گوش به حرف کربلایی حسن هم نمیدهد  کوکب خانم های امروزی حوصله غذا پختن ندارند ساعت یازده از خواب بلند میشن وقتی ازجلوی آیینه کنار اومدن دو تا قابلمه دست کربلایی حسن میدن  می گن برو رستوران علمدار  یا بی علم غذار بگیر بیار

دیگر گوشت مرغ محلی پیدا نمی شه   مرغا هورمون خوردن خروس شدن،   خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، اگر در کتاب فارسی کلاس دوم زمان ما یک چوپان دروغگو بود و فقط به خاطر بیرون آمدن از تنهایی دروغ می گفت حالا  چوپان دروغگو فراوان شده و برای چپا ول مال مردم دروغ میگه تازه کلی هم  عزیز شده و کلی طرفدار داره.

اگر زمان ما   دارا  انار داشت و سارا انار نداشت اما امروز دارا دارا تره شده علاوه بر انار همه چیز داره هرسال آنتالیا میره  تو دبی مهمونی برگزار می کنه تو پاتایا ماساژر خصوصی داره ولی سارای بد بخت همون انار ی اون موقع  نداشت الان هم نمی تونه بخره شوهرش معتاد شده و خودش مجبوره بره کارکنه تا خرج بچه ها رو در آره ولی شوهر دارا رفته شرکت باز کرده و با پرداخت نکردن درست حق و حقوق  کارگرانش و  پولشویی دارا تر شده .

کبری دیگر نیازی نداره تصمیم بگیرد چون همه چیز اتوماتیک شده با یک تلفن همه چیز ردیف می شود کبری فقط تصمیم گرفته  موهاشو مش کنه و دماغشو عمل کنه .

راستی  دیگر روباهه کلاغ را گول نمی زند به خاطر  یه قالب  پنیر بی ارزش حالا دیگه  با هم دعوا نمی کنند کلاغ وروباه دستشون تو یه کاسست، برای دزد  ی و اغفال دیگران و تازه کلاغه به جای پنیر پیتزا دارد باهم می خورند و باهم فریبکاری می کنند اینها هم متوجه شدند اگر متحد بشند موفق ترند تا حتی  بتونند سرزمین هم بدزدند.

  حسنک  می داند که به واق واق سگش اعتمادی نیست او می داند سگش همدست چوپان دروغگوست و قراردادی با کدخدا بسته و گرگ را شریک کردند تا گوسفندان را بکشند و بین هم تقسم کنند نه چوپان صدایش در آید نه سگ حسنک واق واق کند گرگ و کدخدا هم که خودشان  ذینفع  هست و اصولا دینفع ادعایی ندارد به همین خاطر  حسنک گوسفنداشو فروخته و   پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه راستی اهالی ده از روزی که  کدخدا ، چوپان دروغگو و گرگ  سگ گله موبایل خریدند  خیلی ضرر کردند و هر روز چند تا از گوسفندانشان گم می شوند  به همین خاظر به هیچکس اعتماد ندارند و در حال فروش گله شان هستند.

  آرش کمانگیر معتاد شده،   و تازه تو این چند سال آرش نزدیک بیست نفر از رفیق هایش رو که تزریق کردند بودند و مردند تشیع کرد همه در تشیع جنازه ی دوستای آرش شرکت کردند ولی کسی حاضر نشد آرش را نجات بده ،شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و   با دوست پسرش رفته پیست سخود  اسکی بازی می کنه ،   رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و    موتور خریدن میرن کیف قاپی،  و اونقدر در شهرشون محرومیت هست که مجبور میشن غروبا بیان تو خیابون و تک چرخ بزن و چند تا شو ن کشته شدن  ، راستی در این دنیای صنعتی چی به سر ما اومده؟ چقدر چوپان دروغگو و دهقان خلافکار زیاد شدند ، راستی چرا کسی تصمیمی نمی گیرد ؟

                                                                                          قصه گوی غصه های شما

                                                                                           عباس ابراهیمی خوسفی

۲۵ نظر

  1. همراه می‌گه:

    ممنون به خاطر ذوق بی غل وغشتون

  2. علیرصا می‌گه:

    سلام. خیلی متاثر شدم ممنونم. موفق باشید

  3. مسعود می‌گه:

    با عرص سلام وخسته نباشید به شما. به نظر شما علت چیست و چه باید کرد .

  4. fayeze می‌گه:

    سلام
    هیچ وقت حوصله خوندن مطالب رو ندارم ولی مطلب زیبای شما را تا آخر خواندم و هنوز تحت تأثیرم. براستی آن همه عشق واقعی، فداکاری و صمیمیت کجا رفت؟

  5. nasiem می‌گه:

    آقای ابراهیمی اشکم جاری شد. چه دورانی بود و چه دورانی شد!!!!!

  6. محمدعلی می‌گه:

    سلام خسته نباشید خیلی خیلی قشنگ بود لااقل شما به فکر مردم هستید گاهی مردم و میخندونین

  7. محمد می‌گه:

    واقعا متأثر شدم اقای ابراهیمی واقعا ممنون

  8. سجاد می‌گه:

    واقعاًحال کردم باهاش دست مریزاد عباس اقا

  9. محمود رستمی می‌گه:

    روزِ وصلِ دوستداران یاد باد یاد باد! آن روزگاران یاد باد!
    کامم از تلخیِ غم چون زَهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد
    گرچه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
    مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حق‌گزاران یاد باد
    گر چه صد رود است از چشمم روان زنده رود باغِ کاران یاد باد
    راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ای دریغا! رازداران یاد باد!

  10. مهدی راشدی می‌گه:

    یادش بخیر مدرسه
    کاش به روزگاری برمی گشتیم که تمام غصه هایمان شکستن نوک مدادمان بود

  11. محمود رستمی می‌گه:

    جالب بود – دلم هوای دوران مدرسه کرد

    جا داره همینجا از تمامی معلمین خودم از ابتدائی گرفته تا پیش دانشگاهی تشکر می کنم و دست تک تک شان را می بوسم

  12. baghaal می‌گه:

    Salam , shiva salis ba ghoseha va ghesehaye dardnak ghamgin shodam . movafagh bashin

  13. محمد مهدی می‌گه:

    انار

    صد دانــــه یاقــــوت، دستـه بـه دستـه

    با نظــــــم و ترتیب، یک جا نشستـــــه

    هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان

    قلب سپیـــــــــــدی در سینـــــــــــه آن

    یاقـــــــــــوت ها را پیچیـــــــــده با هـم

    در پـــوششــــی نرم پــــــــرورددگـارم

    ســـــرخ است و زیبا، نامش انار است

    هـــم ترش و شیرین، هــم آبدار است

    ممنونم از مطلب قشنگی که گذاشته بودید .

  14. عبداللهی می‌گه:

    بسیارعالی بودواقعیتهایی که مراتحت تاثیرقرارداد…ممنونو

  15. رضابابازاد می‌گه:

    ای کاش همه چیزمثل سابق میشد وکوکب خانم ودهقان فداکارافسانه نمیشدند …خیلی زیبا بود

  16. سیدمحمدفرح می‌گه:

    لذت بردم …..ممنون از مطالب زیباتون

  17. ریحانه می‌گه:

    اقای ابراهیمی مثل همیشه زیبانوشته بودید مرحبابرخلاقیت شما!!!!!!!!!

  18. دایی رضا می‌گه:

    دایی عباس مثل همیشه زیبا بود .راستی دوباره اون روزا برمیگرده…..روزی که هر کس وناکسی برامون خط ونشون نکشه.هرکس به فکر خودش واطرافیانش باشه توگوش بچه یتیمها سیلی نزنن واونا هم مجبور نباشن توگوش خودشون سیلی بزنن .برای سرخ شدن

  19. نگار می‌گه:

    یادش بخیر – یاد روز اول مدرسه رفتنم افتادم – من یادمه اون روزای اول اصلا” دوست نداشتم به مدرسه برم،اینقد گریه کردم که نگو هی مامانم دستمو می کشید که ببردم مدرسه منم دستشو می کشیدم که نمی خوام برم مدرسه- مدرسه روبروی خونمون بود،خلاصه اون وسط خیابون حسابی کش مکش پیش می اومد،مامان بکش من بکش،خلاصه ولی هرطوری بود منو با گریه به مدرسه می برد .

    خداوندا ، تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
    چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .

  20. یاسمن می‌گه:

    دست به قلم شیوا و روانی دارید. بسیار لذت بردم هرچند خاطرات قدیم هم یه جورایی احساساتم را جریحه دار کرد ولی بسیار زیبا بود. دست مریزاد

  21. استاد.N می‌گه:

    وااااای،مدرسه یادش بخیرچقدربدی میکردیم،چقدربخاطرنمره های بیستمون ستاره میگرفتیم.آقای ابراهیمی مثل همیشه معرکه وتک بود

  22. متاثر می‌گه:

    شما بی نظیر هستید هم قلمتون هم تفکرتون

  23. می دی(مهدی) می‌گه:

    عالی بود خسته نباشید

  24. سعید می‌گه:

    اخرش چی ؟ما که سرمان نمی شه چی می خوای بگی قصه ها مثل قصه های و جوک های بی خنده اقای صبا می مونه ضمنا. اقای رستمی اینکه ناراحتی نداره عزیزم برو دانشگاه ازاد یا علمی کاربردی ثبت نام کن ودکترا بگیر می شی دکتر رستمی