شنبه ۲ام بهمن ۱۳۹۵ ۱۱:۳۸:۱۱ بعد از ظهر

تذکره شعرای معاصر بافق(۶)

کد خبر: 26265
تعداد بازدیدکننده: 69
تاریخ: ۱۰ شهریور ۱۳۹۲

s

بابایی – اکرم
اکرم بابایی فرزند علی از شعرای معاصر به سال۱۳۶۰ خورشیدی در بافق به دنیا آمد.دیپلم را از دبیرستان فروغ دانش در رشته ریاضی دریافت کرد واز دوره راهنمایی سرودن شعر را آغاز نمود.او دانشجوی رشته مدیریت بازرگانی دانشگاه پیام نور مهریز است.
از اوست:

باید امشب دست باران را بگیرم
که میراث بزرگ آسمان است
وماهم می بریم سهمی از این ملک
اگر چه ناخلف بودیم لیکن
بدان ای آسمان این را
که ازنیرنگ‌پیش‌خود نیاوردیم هرگز شبنمی را
و یا یک برگ باران خورده یاس سپیدی را
ودر خشکی آن سال پر از درد
که بازار جوانمردی به نامردی رقم خورد
دل دیوانه ما بی طرف بود
و این غربت چگونه سهم ماشد
ازآن روزی که عشق آتش به پا کرد
زمین از آسمان خود را جدا کرد!!
و ما ماندیم
در این غربت سرای پر زنیرنگ
وچهره هایمان
اندر غروب دشت های پر گون همچون فلق بود
که چون نارنج
روی بام متروکی
به نام ” زندگی ”
خشکیده گردید
باید اکنون دل به دریایی زنیم
تا بلند آوازه بر خیزیم ما
یا به دلداری دهیم دل را کنون
تا که گویند
لا ابالی بوده ایم ما از نخست
باید آری این حصار کهنه را ما بشکنیم
بی خبر ماندیم در این دیر و
نفهمیدیم ما
نسبتی هم داشتیم با آسمان
من یقین دارم
که ما هم سهم داریم آسمان!.
*****
به یک غمزه نگاهش جذب ما شد
کران تا بی کران او بی ریاشد
چو دریای غمی در ساحل شب
چه زیبا با نی ما همنواشد
درآن شب هاکه بامامی نشست او
به ما پیوست وبا ما آریا شد
اگر چه سالیانی در قفس بود
ولی از بند غم زیبا رها شد
برای گریه های بی امانم
شبی با یک شقایق هم صدا شد
خدایا از دل ما وغم پنهانی ما
نمی دانم چه ها دید وچه ها شد
*****
گر بیایی بوسه ای نذر نگاهت می کنم
کوچه های عشق را جمله به نامت می کنم
در همین پس کوچه های شهر بی رنگ وریا
چون کویر خسته جانم را نثارت می کنم
صف به صف فرهادهادرکف نهاده تیشه ها
تاتوآیی بیستون راهم به نامت می کنم

سید محمد میرسلیمانی بافقی
(ذکر مطلب با درج منبع بلامانع است)

۳ نظر

  1. عليرضا رنجبر بافقي می‌گه:

    با سلام خدمت استاد گرامی جناب اقای سید محمد میرسلیمانی بافقی
    اگر فرصت داشته باشید و کتاب تذکره شعرای بافق را تالیف فرمایید خیلی کار بجا و ماندگاری خواهد بود
    با تشکر

  2. ساسان می‌گه:

    هرگز دلـم برای کـم وبیش غـم نداشـت

    آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت
    در دفـتر زمـانه فـتـد نامـش از قـلـم

    هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت

    فرخی یزدی

  3. میرسلیمانی بافقی می‌گه:

    جناب رنجبر عزیز
    سلام
    کتاب مزبور سالیانی است آماده است فقط چاپ نشده؟؟؟توان چاپش نیست.